او باعث می شد که بیش از پیش او را دوست داشته باشم. پس از مدتی مادرم با من تماس گرفت و اولین سؤالی که از من پرسید این بود:آیا هنوز به مسیحیت پایبند هستی؟ من به او اطمینان دادم که قرارم با خانواده شوهرم همین بوده که به دین و اعتقاداتم پایبند باشم و آنها مرا مجبور به پذیرش دین اسلام نکنند. مادرم از ترس بدرفتاری مادر شوهرم همواره خواهرم را  می‌فرستاد تا به من سر بزند و از وضعیت من با خبر شود.اما مادر شوهرم از خواهرم نیز به گرمی استقبال می‌کرد. دیگر افراد خانواده‌ی شوهرم نیز با من مهربان بودند و علی رغم اینکه گردن‌بندی از صلیب به گردن آویخته بودم هیچ عکس العملی از آنها مشاهده نمی کردم. در ماه مبارک رمضان در حالیکه آنها روزه بودند من صبحانه و نهارم را می‌خوردم. این گذشت و خویشتن‌داری آنها باعث شده بود که با وجود اعتقاد به مسیحیت احساس پوچی کنم. پنج سال بدین منوال گذشت.

مواجه شدن با مشکلات روحی 
کم کم احساس  اضطراب و نگرانی می کردم. با قدیس ها مناجات و گفتگو می کردم. از بسیاری از امور غیبی از آنها طلب جواب کردم. اما هیچ جواب و نتیجه ای نیافتم. همیشه تمثال مریم مقدس را جلوی خودم می دیدم که ساکت ایستاده و نمی‌تواند مرا از حیرتم خارج کند. نکته  جالبی که در این دوران به عنوان یک سؤال با آن برخوردم این بود که چرا تمثال حضرت مریم و مسیح در کشورها و مناطق مختلف متفاوت است؟! اما نتوانستم جواب قانع کننده ای برای آن پیدا کنم. روزی از شوهرم پرسیدم: هروقت می خواهی با خدایت راز ونیاز کنی به چه وسیله ای و توسط چه کسی با او حرف می زنی؟ او گفت :من مستقیما ً با خدایم حرف می زنم. این حرف در قلب من جرقه ای زد که ذهنم را روشن کرد .چند روز به طور مرتب با خودم می نشستم وبا خداوند بدون وساطت قدیسین ومریم مقدس مناجات می کردم واز او طلب هدایت می کردم.

نقش اطرافیان در پذیرش دین اسلام
شوهرم در مورد دین اسلام معلومات زیاد و عمیقی نداشت اما برادرش که ساکن آمریکا بود مردی با فرهنگ بود و اطلاعات عمیقی در مورد دین اسلام داشت. روزی به شوهرم گفتم: وقتی اولین فرزندم به دنیا بیاید او را با خودم به کلیسا خواهم برد تا بر پایه ی دین مسیحیت بزرگ شود.این حرف من شوهرم را سخت تکان داد و او رابه فکر واداشت و باعث شد که از برادرش کمک بخواهد. برادرش نیز کتابهای مختلفی برای او ارسال کرد تا با مطالعه ی آنها سطح معلوماتش را بالا ببرد وباورهای دینیش را تقویت کند وهم بتواند بر من تأثیر بگذارد.

یک اتفاق مهم
شبی در حالی که با خداوند راز ونیاز می کردم،به خواب رفتم.در خواب مریم را دیدم که بر بام ساختمان بلندی ایستاده است اما در پایین آن ساختمان انجیل در آتش افتاده بود و می‌سوخت. شبی دیگر مادر بزرگ مسیحیم را در خواب دیدم که به مادرم می گوید: شهیره را بر دین اسلام رها کن تا وارد بهشت شود. فردای آن روز بود که از شوهرم خواستم نماز خواندن را به من بیاموزد.او هم نماز را به من یاد داد.از روزی که مسلمان شده ام هیچ گاه نمازم را قضا نکردم. مادرم وقتی خبر اسلام آوردنم را شنید با من قطع رابطه کرد و خواهرم را از دیدار با من منع کرد.بارها سعی کرده ام با آنها رفت وآمد کنم اما تا به الآن هیچ فایده ای نداشته است. بعد از پذیرش اسلام مهمترین چیزی که به آن می اندیشم فراگیری قرآن وفهم معانی آن بود، لذا در کلاسهای قرآن و آموزش معارف اسلامی ثبت نام کردم و توانستم قرآن را با تجوید فرا بگیرم و بخشهایی از آن را حفظ کنم .در حال حاضر نیز به فعالیت دعوی مشغول هستم وبرای هدایت دیگران تلاش می کنم.بعد از هدایت به اسلام شدیدا ً احساس خوشبختی می کنم وبه حقیقت زندگی پی برده ام.
والحمدالله رب العالمین.
والسلام. 
....................
ترجمه: شفیق شمس
مصدر: سايت نوار اسلام
IslamTape.Comاشاره:
عمر جیم جانسون یک مسلمان آمریکایی است که در ایالت تگزاس به دنیا آمده است. او همانطور که خودش می گوید هنگام جنگ آمریکا با ویتنام برای یافتن حقیقت؛ در مورد زندگی، جهان آفرینش و انسان، به کشورهای کانادا ،انگلستان وفرانسه سفر کرده است.اولین بار که دین اسلام توجهش را به خود جلب کرد موقعی بود که برای آموختن زبان عربی به اسکندریه مصر سفر کرده بود.در آنجا به فطری بودن دین اسلام پی می برد... او دو بار ازدواج کرده است،بار اول با دخترین انگلیسی که مقید به دین ومذهب نبود ازدواج می کند،او تمام سعی وتلاش خود را به کار می گیرد تا او را پایبند مسائل دین وزندگی مشترکشان کند.اما چون در این کار موفق نمی شود او را طلاق می دهد.بار دوم با دختری مصری که مبلغ دینی بود ازدواج می کند که حاصل این ازدواج پسری به نام مروان است. عمر هم اکنون در زمینه ی ترجمه ی کتب اسلامی به انگلیسی فعالیت می کند و از این طریق می‌خواهد به اسلام خدمت کند... بهتر است قصه اسلام آوردنش را از زبان خودش بشنویم:

هنگام تحصیل در رشته زبان عربی بود که با دین اسلام آشنا شدم.هدف من از آموختن زبان عربی این بود  که می خواستم از این طریق بیشتر با اعراب آشنا شوم همه ما می دانیم بین زبان عربی ودین اسلام ارتباط تنگاتنگی وحود دارد.وقتی ممی خواستم مسلمان شوم به این نکته پی بردم که انسانها بالفطره مسلمان هستند؛من هم از این قاعده مسبثنی نبودم یعنی وقتی فهمیدم تابع عقیده مسیحیت یا یهودیت ویا حتی کمونیست هم نیستم اولین کاری که کردم این بود که این عقیده که ذاتا ٌ در نهاد انسان نهفته است را تقویت کنم؛پس اولین کاری که کردم این بود که به چند کتابفروشی در اسکندریه مراجعه کردم وکتابهایی را در مورد اسلام خریدم،بعد ازمدتی خواندن نماز راهم شروع کردم سپس به دانشگاه الأزهر رفتم تا اسلام خود را به طور رسمی اعلان کنم هر چند که ماهها قبل ار آن اسلام را به عنوان دین پذیرفته بودم. بعد از مسلمان شدنم از طرف خانواده ام در آمریکا با هیچ مشکلی مواجه نشدم.پدرم استاد دانشگاه است واز نظر او دین یک ابزار فرهنگی است.اخیرا ٌ دیداری با خانواده ام در آمریکا داشتم وسه هفته پیش آنها ماندم ودر این مدت همواره سعی ام بر این بوده است که با آنها  با اخلاق خوب برخورد کنم؛زیرا به نظر من از طریق اخلاق حمیده وحسن سلوک می توانیم دیگران را هم به دین اسلام دعوت کنیم.

ازدواج با دختری عرب و مسلمان
من در اسکندریه دوستان متدینی داشتم که با آنها رفتو آمد می کردم ؛از طریق آنها بود که به خواستگاری دختری متدین از شهر دمنهور رفتم،خانواده اش به خوبی مرا تحویل گرفتندومن توانستم با رضایت کامل آنها با آن دختر ازدواج کنم.خوشبختانه او دختری متدین است که هیچ موقع بدون نقاب از هانه خارج نمی شودودر زمینه دعوت اسلامی فعالیت می کند.از نظر زبان هم ماهیچ مشکلی نداریم چون من عربی را به خوبی صحبت می کنم؛البته وضوع تفاهم بین زوجین خیلی بالاتر از همه این حرفهاست.

تصویر اسلام در اجتماع
من تفاوتی را بین اسلامی که من به آن ایمان آورده ام با چیزی که در بین اقشار مردم وجود دارد احساس نمی کنم خیلی از کسا