اتش را با من افزایش داد، من هم از خداوند خواستم کمکم کند تا به راه راست هدایت شوم. شبی در حالیکه دراز کشیده بودم تا بخوابم احساس کردم چیز غریبی در قلبم استقرار یافت، مانند اینکه به اطمینان کامل دست یافته باشم؛ فوراً نشستم، فهمیدم که اسلام دین بر حق می‌باشد و همانا خداوند یکتاست و هیچ شریکی ندارد و اوست که از گناهان و لغزشهای ما می‌گذرد و از عذاب آخرت ما را می‌رهاند، دست به دعا برداشتم و گفتم: الهی من فقط به تو ایمان دارم سپس شهادتین را ادا کردم، بدنم به آسایش بی‌نظیری دست یافت و باید بگویم آن روز، روزی است که دوباره متولد شده‌ام و هیچگاه هم پشیمان نیستم. بعد از اینکه مسلمان شدم از دانشگاه استعفا دادم تا اینکه بعد از یک ماه مرکز اسلامی فیلیپین از من دعوت به همکاری کرد تا در جلسات و کنفرانسهای مختلفی که برپا می‌دارند شرکت کنم. تقریباً به مدت یک سال و نیم به این کار مشغول بودم تا اینکه مرکز رسیدگی به امور مهاجران خارجی در منطقۀ قصیم (عربستان سعودی) از من به عنوان کسی که به دو زبان انگلیسی و فیلیپینی تسلط کامل دارم دعوت به همکاری کرد.

بدون هیچ تردیدی دعوت آنها را پذیرفتم و من به عنوان یک زن دعوتگر اسلامی برای بخش زنان مرکز انتخاب شدم. از بین فرزندانم فقط کریستوفر بود که با من زندگی می‌کرد. وقتی در فیلیپین بودم عمداً کتابهایی را از مرکز اسلامی می‌آوردم روی میز می‌گذاشتم تا شاید پسرم تحت تأثیر   قرار بگیرد و ایمان بیاورد. او کتابها را می‌خواند (البته وقتی خارج از خانه بودم) و بعد از آنکه آنها را می‌خواند همانطور منظم روی میز می‌گذاشت، بعد از مدتی او را نسبت به اسلام راغب دیدم. خوشحال شدم واو را به این کار تشویق کردم، و از مرکز اسلامی برادرانی آمدند و با او گفتگو کردند و او هم شهادتین را ادا کرد و اسم خود را به «عمر» تغییر داد و در حال حاضر فقط اوست که مسلمان شده و از خدا می‌خواهم که باقی فرزندانم را با نعمت اسلام آشنا سازد زیرا اسلام کاملترین و بهترین روش زندگی را به انسان می‌آموزد و تمامی ظواهر زندگی چه اقتصادی، چه اجتماعی و حتی چگونگی ارتباط با همدیگر را مشخص کرده است. البته من هم در راه اسلام آوردنم مشکلاتی داشتم؛ چون قبلاً ساکن آمریکا بودم تمام دخترانم در آنجا ازدواج کرده و زندگی می‌کنند. وقتی مسلمان شدم واکنش سه نفر از آنها خیلی تند بود، خانه و تلفنم کنترل می‌شد و عرصه را بیش از پیش بر من تنگ می‌کردند. من هم تصمیم گرفتم در فیلیپین اقامت کنم و در کنار والدین همسرم که قبلاً خیلی با آنها در ارتباط بودم و خلأ نداشتن پدر و مادر را برایم پر می‌کردند زندگی کنم، اما آنها نیز از من دوری گزیدند؛ از رفتار آنها خیلی ناراحت شدم  طوری که سه روز به خاطر این امر گریه می‌کردم. وقتی که با حجاب اسلامی در خیابانها راه می‌رفتم کودکان مرا مسخره می‌کردند و مرا خیمه یا پیرزن صدا می‌کردند. الان بیشتر سعی می‌کنم خودم را با کتاب خواندن مشغول کنم چون کتاب خواندن را بسیار دوست دارم. کتابهای صحیح بخاری، مسلم و سیرت پیامبر صلی الله علیه و سلم، سیرت اصحاب آن حضرت و همچنین تفسیر قرآن و مطالعه خیلی از کتابهای دیگر را به اتمام رسانده‌ام. در وقت مشکلات و سختی با به یاد آوردن این آیه «هم درجات عند الله و الله بصیر بما یعملون» خودم را تسکین می‌دهم. کنفرا نسها و سخنرانیهای متعددی داشته‌ام حتی از طرف رؤسای بعضی از دولتها دعوتنامه داشته‌ام تا در مناظرۀ بین یک مسلمان و مسیحی شرکت کنم اما من دعوتشان را رد کرده‌ام چون اینچنین مناظره‌ای را اصلاً دوست ندارم بلکه روش آرام و مؤدبانه را بیشتر می‌پسندم. در آینده هم تصمیم دارم إن شاء الله به آفریقا بروم تا مردم را بسوی اسلام دعوت کنم، امیدوارم بتوانم به مصر هم سفری داشته باشم و کلام آخر اینکه اکنون اسلام به مسلمانان قوی الایمان احتیاج دارد تا که مردم را به سوی ذات اقدس الهی دعوت کنند و از ساحت مقدس اسلام که در این زمانه توسط رسانه‌های غربی مُشَوَه جلوه داده می‌شود دفاع کنند وصحت و قوت و پاکی دین اسلام را در چنین محیطهایی به نمایش بگذارند.

والسلام
......................
تنظیم و ترجمه: شفیق شمس
مصدر: سايت نوار اسلام
IslamTape.Comداستان اسلام آوردن من از یکی از شبهای فوریه سال 2003 شروع می شود. هنگامی که در خانه تنها  نشسته بودم و داشتم درمورد این دنیا فکر می کردم و این که بالاخره عاقبت ما به کجا می انجامد؟ ما در این جهان خواهیم مرد؛ برای زندگی پس از مرگ چه کار کرده ایم؟ به گریه افتاده بودم! دستانم را به سوی خدا دراز کردم و از خدا خواستم مرا توفیق دهد تا باقیمانده عمرم را درخدمت به خلق و کارهای نیک بگذرانم. از آن لحظه تصمیم گرفتم یک مسیحی صالح باشم و هرگز کلیسا را ترک نکنم. کتاب مقدس را نیز از خود دور نکنم. بعد از گریه ای طولانی به رختخوابم رفتم تا بخوابم. دو روز بعد از این واقعه شخصی زنگ خانه ام را به صدا در آورد. وقتی در را باز کردم شخصی محجبه را روبرویم دیدم [من هرگز قبل از این واقعه با مسلمانان دیداری نداشتم] او به من سفارش ساخت شیشه ای که با نقوش اسلامی مزین شده باشد را داد. وقتی او را دیدم فکر کردم لباسش را بر حسب عادت سرزمین و فرهنگشان پوشیده است. من نیز برای اینکه بیشتر با نقوش و هنر اسلامی آشنا شوم به اینترنت مراجعه کردم تا سفارش او را آماده کنم.

جستجو درمورد اسلام
وقتی در اینترنت به جستجو در مورد اسلام پرداختم چند سایت معروف اسلامی روبرویم نمودار شد.ازروی کنجکاوی به مطالعه سایتها پرداختم به طوری که کار اصلی ام را فراموش کردم.هر چه بیشتر درمورد اسلام به جستجو می پرداختم بیشتر می یافتم.احساس کردم اسلام دین کاملی است که خداوند برای هدایت بشر فرستاده است.من قبلا ً در مورد پیامبر اسلام چیزی نشنیده بودم؛هر بار که به سیرت پیامبر می رسیدم با ولعی تمام وهیجانی فراوان به مطالعه آن می پرداختم.برای اینکه معلوماتم را بیفزایم به خرید کتب روی آوردم.نسخه ای ترجمه شده از قرآن رانیز تهیه کردم وبه مطالعه پرداختم.هنوز ماه می(MAY) آن سال به پایان نرسیده بود که با دلهره به یکی از مساجد رفتم وشهادتین را بر زبان جاری ساختم.آنجا یکی از خواهران داعیه حضور داشت وتوضیحات مختصری درمورد اصول دین به من دادودر آخر یک جلد از تفسیر سوره ی عم وشرح عقیده اسلامی را به من هدیه داد.وقتی از مسجد خارج شدم احساس کردم از نو متولد شده ام.فرصتی بود تا از نوزندگی کنم وبه طاعت خداوند بپردازم.در وهله اول احساس کردم مسئولیتهای سنگینی روی دوشم نهاده شده تا اول خودم سپس دیگران را از تاریکیهای جهالت برهانم.از لحظه ی مسلمان شدنم سعی کردم فرائض دین اعم از نماز،روزه ،حجاب وطهارت را به جای آورم.نماز اول وقت سرلوحه کارهایم است.من در شهری کوچک زندگی می کنم.یادم می آید اولین بار که حجاب پوشیدم وبیرون آمدم خیلی از مردم نظرشان به من جلب شد.اوائل که حجاب پوشیدم کمی از موهایم پ