و شعائر ديني‌اش را بي‌اعتنا به اين جو انجام د‌هد. 

استاد مذكور از هر كاري كه كينه‌اش را نسبت به اسلام نشان دهد دريغ نمي‌كرد. اما آن دانشجو با صبر و حوصله جواب او را مي‌داد. وي كه از حوصلة اين دانشجو به تنگ آمده بود با دستكاري كردن در نمرات پايان ترم، از او انتقام مي‌گرفت. بعضي مواقع آن چنان تحقيقهاي مشكلي به او محول مي‌كرد كه او مستأصل مي‌شد. بالاخره صبر و تحمل آن دانشجو به سر رسيد و او تصميم گرفت براي اينكه از اين مشكل رهايي يابد به رئيس دانشگاه شكايت كند. مديريت دانشگاه براي اينكه عدالت را رعايت كرده باشد و از نظرات دو طرف آگاه شود، جلسه‌اي تشكيل داد تا آن دو در حضور اعضاي هئيت مديره و اساتيد دانشگاه به دفاع از خود بپردازند. 

از آنجايي كه براي اولين بار بود كه در دانشگاه چنين اتفاقي مي‌افتاد، ما خيلي علاقه‌مند بوديم سرانجام اين كشمكش را ببينيم. تمام اعضاي هئيت مديره و اساتيد در اين جلسه شركت كردند. ما به عنوان ناظر حضور داشتيم. 

ابتدا آن دختر دانشجوي مسلمان به دفاع از خود پرداخت؛ او گفت: اين استاد نسبت به دين من كينه دارد و به خاطر اين كينه‌توزي حقوق علمي مرا زير پا مي‌گذارد. او مثالهاي زيادي آورد و در آخر از چند نفر هم‌ترمش خواست كه در اين مورد شهادت دهند. خوب كساني هم بودند كه با او همدردي مي‌كردند و فارغ از اختلافات ديني‌اي كه با او داشتند، بر عليه آن استاد شهادت دادند. 

سپس استاد مذكور به جايگاه رفت تا از خود دفاع كند، اما چون كم آورده بود و حرفي براي گفتن نداشت، در حضور همه به ناسزاگويي به دين اسلام و مسلمانان پرداخت. 

اما اين بار آن دانشجو تاب نياورد و از جا برخاست و اجازه خواست تا از دينش دفاع كند. او شيوا و جذاب سخن مي‌گفت؛ با تسلط از ويژگي‌هاي دين اسلام صحبت ‌كرد؛ سخنان او آنقدر براي ما جالب بود كه همه را مجذوب خود كرده بود. هر وقت مطلبي را متوجه نمي‌شديم سخنش را قطع ‌كرده و از او سؤال مي‌كرديم، و او با طيب خاطر توضيح مي‌داد. 

او گفت كه حجاب و روسري كه در اين مدت باعث مشكلاتي براي او شده خيلي برايش اهميت دارد! زيرا در اسلام زن بايد حجاب داشته باشد تا مردان نامحرم و بيگانه زينتها و زيبايي‌هاي او را نبينند و امنيت اجتماعي او دچار خدشه نشود.

استاد مذكور با ديدن اين وضع، تاب نياورد و با عصبانيت از جلسه خارج شد. در آخر آن دانشجو جزوه‌اي را بين ما تقسيم كرد كه عنوانش اين بود: «اسلام براي من چه معني‌اي دارد!» در ضمن عللي را كه باعث شده بود او به دين اسلام روي بياورد، در آن جزوه قيد كرده بود. 

در اين جلسه هيچ بيانيه‌اي به نفع هيچ يك از طرفين صادر نشد. اما آن دختر در پايان سخنانش گفت: من آمده‌ بودم تا بتوانم از دين و حقوق تحصيلي‌ام دفاع كنم. 

ما به عنوان هيئت علمي دانشگاه از ثابت‌قدمي و اعتماد به نفس او شگفت‌زده شده بوديم و هرگز فكر نمي‌كرديم كه دانشجويي براي دفاع از دينش اين‌چنين محكم بايستد. 

اين موضوع بازتاب وسيعي در دانشگاه و بين دانشجويان داشت. من خيلي تحت تأثير قرار گرفته و شيفتگي خاصي به دين اسلام پيدا كردم، و بي‌صبرانه براي آشنايي بيشتر با اين دين تلاش مي‌كردم. بعد از چند ماه به اسلام گرويدم كه بلافاصله دو استاد ديگر دانشگاه و چهار نفر از دانشجويان نيز به من پيوستند و مسلمان شدند. 

ما اينك گروهي براي تبليغ دين اسلام تشكيل داده‌ايم و توانسته‌ايم چند نفر ديگر از اساتيد دانشگاه را به سوي خود جلب كنيم كه ان‌شاء‌الله تا چند وقت ديگر خبر اسلام آوردن آنها در دانشگاه خواهد پيچيد. 
.......................
ترجمه: شفیق شمس
مصدر: سايت نوار اسلام
IslamTape.Comاشاره :
او تا به حال به چهار دین پیوسته است؛ ابتدا او یک هندو بود و به یک خانواده مقدس هندو تعلق داشت، سپس بودایی شد بعد از آن به مسیحیت روی آورد و چندی به تبلیغ مسیحیت روی آورد و از آنجا که همیشه در پی حقیقت بود سفر ایمانیش به اسلام ختم شد......

زندگی قبل از اسلام
من در یک خانواده ی هندو در سریلانکا به دنیا آمده ام. خانواده ی من از طبقه مقدس و برتر هندوها بودند که  صاحب ثروت واملاک زیادی بودند، و همیشه خود را برتر از دیگران می پنداشتند. یادم می آید وقتی ده ساله بودم روزی با بچه های همسن و سال خود در کوچه بازی می کردم که پدرم از راه رسید وب ه شدت آنها را کتک زد چون آنها از طبقه ی پایین تری نسبت به من قرار داشتند؛ و با این کار به طبقه ما تجاوز کرده بودند! بنابر این چون ما از طبقه مقدسی بودیم هیچ کس حق نداشت به ما نزدیک شود چه برسد به اینکه بچه هایشان با بچه های  ما بازی کنند. اجرای شعائر دینی ما هم روش خاص خودش را داشت. من یک معلم خصوصی داشتم که آموزه های آیین هندو را به من می آموخت. این معلم یک مرتاض بود که جادوی سیاه را به خوبی اجرا می کرد؛ مثلا ًّ او با پای برهنه بر روی خرده شیشه یا زغال گداختــــه راه می رفت یا میخ را در زبان و صورتش فرو می کرد بدون اینکه احساس درد بکند؛ یا خونی از بدنش خارج شود. او سعی می کرد این کارها  رابه من نیز بیاموزد تا درمقابل مردم طبقات پایین تر آنها را اجرا کنم و چون آنها ما و طبقه ما را مقدس می شماردند آن را به حساب قدسیت ما می گذاشتند. ما در این حرکات از جن ها نیز کمک می گرفتیم. بر اثر همکاری آنها در بعضی امور ،تقدس ما در نزد طبقات پایین تر راسخ تر می شد. به علاوه گهگاهی از امور  نا پنهان و غیبی از ما سؤال می کردند که ما در این موارد از جنها کمک می گرفتیم. حتی بارها اتفاق می افتاد که جنها از زبان من با مردم صحبت می کردند، زیرا بعضی مواقع در من حلول می کردند تا با این طریق  مردم را بیشتر در باتلاق جهالت فرو برند. این مسائل مرا به فکر  واداشت تا از خود بپرسم که آیا این کارها درست است یا نه؟ من لحظاتی که جن وارد بدنــــــم می شد را به خوبی احساس می کردم.

شک وتردید
هنگامی که پانزده سالگی رسیدم،شک وتردید عجیبی بر من مستولی گشت.یکی از علتهای شک وتردید من کثرت معبودان [مجازی] که در اطراف ما وجود داشت.مثلا ً در منزل ما حدود صدوپنجاه بت قرار داشت،که هر یک از آنها الهه کاری بود؛یکی مخصوص کارهای روزمره زندگی،دیگری الهه باران ،سومی الهه قدرت،چهارمی الهه حکمت،پنجمی الهه عشق، ششمی الهه رزق وروزی والی آخر.هندوها از هیچ یک از این الهه ها صرف نظر  نمی کردند. من با این سؤال مواجه شدم که آیا اینها حقیقت دارند؟معلمها ما رااز سؤال کردن در مورد این مسائل وآنچه باورش برای عقل مشکل بود به شدت نهی می کردند. اما روزی معلم خصوصی من در حال اجرای جادوی سیاه بود که از طریق یکی از جنها به او خبر رسید که تا قبل از ساعت چهار آن مکان را باید ترک کند.اما چون مست بود وزیاد از حد مشروب خورده بود؛فراموش کرد آن جا را ترک کند وخوابید.بعد از اینکه بیدار شد متوجه شد نمی تواند حرف بزند.پس از چندی که به دیدنش رفتم به من توصیه کردمواظب اهریمنهای شیطانی باشم چون آنها این بلا را سر اوآورده بودند.این اتفاق نقطه ی