جرا سخني نگفته است؟!

چرا در قرآن مجيد که معمولاً خُرده‌گيريهاي کافران، نقل و نقد مي‌شود از اين اتّهام خبري نيست؟!

مگر مسافرت کوتاه پيامبر به بُصري چه مدّت به آن حضرت مهلت داد تا به تحصيل معارف ديني بپردازد؟!

چرا در فاصلة بيست و پنج تا چهل سالگي، اهل مکّه سخني از او دربارة تعاليم پيامبران گذشته و اديان پيشين و کتب آسماني نشنيدند؟!

چرا کسي از راهبان و ترسايان بُصري ادّعا نکرد که من آموزگار محمّد -صلى الله عليه وآله وسلم- بودم و او هر چه مي‌گويد در سفر خود به شام از من آموخته است؟!

چرا پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- پس از سفرتجاري خود به شام، بار ديگر به قصد «علم‌آموزي» به آن ديار نرفت و در آنجا نماند تا معلومات خود را کامل سازد؟!

چرا از مدينة فاضلة بُصري! و مردمان مهذّبتر آنجا! که به قول سيره‌نويس جديد! پيامبر آرزوي آنرا داشته وصفي در قرآن مجيد و سخنان آن حضرت نيامده است؟!

اين «چراها» را چرا خاورشناسان مسيحي که پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- را به علم‌آموزي از راهبان عيسوي متَّهَم مي‌کنند، پاسخ نداده‌اند؟!

چرا سيره‌نويس جديد! اين «چراها» را درکتاب 23 سال طرح نکرده و جواب نداده است؟!

حقيقت اين است که عنايات الهي، زندگي پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- را به صورتي تدبير کرده که دشمنان او هر چند مي‌کوشند تا معارف قرآن و علوم سنّت را به جايي (جز وحي) نسبت دهند ره به جانبي نمي‌برند و تيرها را به تاريکي پرتاب مي‌کنند! و البتّه به نيروي وَهْم و خيال بناهايي مطلوب و ايده‌آل! مي‌سازند ولي: ﴿كَمَثَلِ الْعَنكَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَيْتًا وَإِنَّ أَوْهَنَ الْبُيُوتِ لَبَيْتُ الْعَنْكَبُوتِ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ﴾[3].

فريدالدّين عطّار گويد: 
ديده‌اي آن عنکبوت بي‌قرار
 در خيالي مي‌گذارد روزگار
پيش گيرد وهم دورانديش را!
 خانه‌اي سازد به کنجي خويش را
بوالعجب دامي بسازد از هوس!
 تا مگر در دامش افتد يک مگس!
بعد از آن خشکش کند در جايگاه
 قوت خود سازد از اوتا ديرگاه
ناگهي باشد که آن صاحب سراي
 چوبي اندر دست برخيزد زجاي
خانة آن عنکبوت و آن مگس
 جمله ناپيدا کند در يک نفس
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- قال هشام بن محمد: خرج ابوطالب برسول الله -صلى الله عليه وآله وسلم- إلي بصري من أرض الشام و هو أبن تسع سنين (تاريخ الطّبري، الجزء الثّاني، صفحه 278) = هشام بن محمّد گفت: ابوطالب با پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- به بُصري واقع در سرزمين شام سفر کردند و عمر پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- در آن هنگام، 9 سال بود.
[2]- «حافظ ذهبي» در تاريخ الإسلام بخش (السّيرة النبوية) روايتي از أبي مجلزدر اين باره بدين صورت آورده است: «أن أباطالب سافر إلي الشام و معه محمد، فنزل منزلا فأتاه راهب. فقال: فيکم رجل صالح، ثم قال: اين أبو هذا الغلام؟ قال أبوطالب: ها أنا ذا وليه. قال: أحتفظ به، ولاتذهب به إلي الشام، إن اليهود قوم حسد و إني أخشاهم عليه، فرده» (السّيرة النّبوية، چاپ بيروت، صفحه 29) يعني: ابوطالب به همراه محمّد -صلى الله عليه وآله وسلم- به سوي شام مسافرت کرد و در منزلگهي فرودآمد و در آنجا با راهبي برخورد کرد. راهب پرسيد: در بين شما مرد صالحي مي‌ينم سپس گفت: پدراين کودک کيست؟ ابوطالب پاسخ داد: من سرپرست اويم. راهب سفارش کرد که: در حفظ اين کودک بکوش و او را باخود به شام مبر که يهوديان مردمي بس حسودند و من بر او از ايشان بيمناکم. ابوطالب کودک را (به مکّه) باگرداند». چنانکه ملاحظه مي‌شود در اين روايت اساساً ذکري از سخن‌گفتن راهب با پيامبر نرفته است.
[3]- «همانند عنکبوت که خانه‌اي بنا کرد و به حقيقت، سُست‌ترين خانه‌ها، خانه عنکبوت است، اگر مي‌دانستند».! (قسمتي از آية 41 سوره کريمه «العنکبوت»).<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:24.txt">قسمت اول</a><a class="text" href="w:text:25.txt">قسمت دوم</a></body></html>احوال عرب پيش از اسلام

سيره‌نويس جديد! مي‌نويسد:
[در اينجا اشاره‌اي هر چند مختصر به يک مطلب ضرورت دارد: مسلمانان، اوضاع حجاز و بخصوص مکّه را قبل از بعثت تاريکتر از آنچه هست ترسيم مي‌کنند و معتقدند ابداً فروغي از فکر سليم و توجّه به خداوند در آن نتابيده و جز عادات سخيف و احمقانة ستايش اصنام چيز ديگري مشاهده نشده است. شايد اصرار در اين امر بدين منظور بوده است که ارزش بيشتري به ظهور و دعوت حضرت رسول بدهند]. (صفحة 25 کتاب).

اي سخن نيز مانند بسياري از سخنان ديگر نويسنده، بدون ذکر سند و مأخذ و بي‌آنکه حساب و دقّتي در کار باشد، أدا شده است!

آيا همة مسلمانان گفته‌اند که در حجاز کسي توجّه به خداوند نمي‌کرد و جز ستايش أصنام به کاري نمي‌پرداخت؟! يا برخي از مسلمين اين عقيده را ابراز داشته‌اند؟ و اگر برخي چنين گفته‌اند پس چرا سيره‌نويس جديد! همگي را متّهم مي‌کند؟! ماية تعجّب است که خود او اعتراف دارد: 

[بسياري از نويسندگان محقّق عرب چون «علي جواد»[1] «عبدالله سمان»، «دکتر طه حسين»، «هيکل»، «محمّد دروزه»، «استاد حدّاد» و غير هم معتقدند که حجاز در قرن ششم ميلادي بهره‌اي از تمدن داشته و خداشناسي آنقدرها که خيال مي‌کنند مجهول نبوده است]. (صفحة 25 کتاب).

بايد پرسيد جايي که بسياري از مسلمانان چنين سخني را إظهار داشته‌اند، شما چگونه به خود حقّ مي‌دهيد که ادّعا کنيد: مسلمانان معتقد هستند پيش از اسلام، جز ستايش بُت ها چيزهاي ديگري در حجاز مشاهده نشده است؟! با اينکه مسلمانان نامبرده، بر مبناي نوشته‌هاي قدماي خود، اينگونه اظهارنظر کرده اند، زيرا در گذشته نيز مسلمين ادّعا نداشته‌اند که پيش از اسلام، همة مردم بُت‌پرست بوده‌اند!

مورّخان اسلامي اتّفاق دارند که در شبه‌جزيره، صرف‌نظر از چند تن که آيين حنيف داشتند، جماعتي از يهوديان و گروهي از مسيحيان نيز بسر مي‌بردند، که با بُت‌پرستي موافق نبودند، بنابراين چرا جناب سيره نويس! عموم مسلمين را در معرض تهمت‌هاي گوناگون قرار مي‌دهد؟ آيا رعايت امانت و راستگويي در تاريخ‌نويسي، به نزد ايشان معتبر نيست؟! آري، مورّخان اسلامي انکار نکرده‌اند که پيش از اسلام در سرزمين حجاز، اديان توحيدي، طرفداران و پيرواني داشته‌اند؛ چيزي که هست اوّلاً از کتب تاريخ به وضوح برمي‌آيد که اکثريت قريب به اتّفاق مردم در شبه‌جزيرة عربستان، گرفتار بُت‌پرستي و جهالت وخرافات بودند و اين معني را خود نويسندة 23 سال اقرار نموده چنانکه مي‌نويسد: 

[اکثريت قاطع جزيره‌العرب در تاريکي جهل و خرافات فرو رفته بودند و پرستش أصنام شيوة غالب ساکنان اين سرزمين بود] (صفحة 26 کتاب).

ثانياً توحيدي که پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- از سوي خدا آورد با عقايد يهود و نصاري اختلاف داشت زيرا يهودياني که ساکن جزيره بودند، مي‌گفتند: عُزَير[2] پسر خدا است!!

چنانکه در قرآن کريم مي‌خوانيم: 

)وَقَالَتْ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللَّهِ ( (توبه: 30).

و در «سِفر پيدايش»