ونه من الحجارة والأوثان وأمرنا بصدق الحديث وأداء الأمانة وصلة الرحم وحسن الجوار والکف عن المحارم والدماء ونهانا عن الفواحش وقول الزور وأکل مال اليتيم وقذف المحصنات وأمرنا أن نعبده الله وحده لانشرک به شيئا وأمرنا بالصلوة والزکاة والصيام، (فعدد عليه أمور الإسلام) فصدقناه وآمنا به واتبعنا علي ماجاء به من الله فعبدنا الله وحده فلم نشرک به شيئاً وحرمنا ما حرم علينا وأحللنا ما أحل لنا، فعدا علينا قومنا فعذبونا وفتنونا عن ديننا ليردونا إلي عبادة الأوثان من عبادة الله تعالي وأن نستحل ما کنا نستحل من الخبائث، فلما قهرونا وظلمونا وضيقوا علينا وحالوا بيننا وبين ديننا، خرجنا إلي بلادک واخترناک علي من سواک ورغبنا في جوارک وورجونا أن لا نظلم عندک أيها الملک ...». (السيرة النّبوية، تأليف ابن هشام، الجزء الأوّل، صفحة 336)

يعني: «اي پادشاه، ما مردمي بوديم نادان، که بُتان را پرستش مي‌کرديم و مُردار مي‌خورديم و کارهاي زشت بجا مي‌آورديم و از خويشاوندان پيوند مي‌بريديم[6] و با همسايگان بدرفتاري مي‌کرديم و نيرومند ما ناتوانمان را مي‌خورد، پس بر اين احوال بوديم تا خدا رسولي از خودمان به سوي ما فرستاد که از نژاد و راستگويي و امانتداري و پاکدامني وي آگاه بوديم. او ما را به سوي خدا فراخواند تا وي را به يگانگي بشناسيم و بندگي او کنيم و هرچه را که ما و پدرانمان جز خدا مي‌پرستيديم، از سنگها و بُت‌ها، همه را به دور افکنيم و به ما فرمان داد تا راست بگوييم و امانت را به صاحبان بازدهيم و با خويشاوندان پيوند داشته باشيم و با همسايگان به نيکي رفتار کنيم و از کارهاي ناروا و خونريزي خودداري ورزيم و ما را از زشتکاري‌ها و دروغگويي و خوردن مال يتيم و تهمت‌زدن به زنان پاکدامن بازداشت و فرمان داد تا خدا را به يگانگي بپرستيم و چيزي را با او شريک نشماريم و ما را به نماز وزکات و روزه دستور داد – واحکام اسلام را بر نجاشي برشمرد – آنگاه ما او را تصديق کرديم و به وي گراييديم و آنچه را که از سوي خدا آورده بود پيروي نموديم و تنها خدا را بندگي کرديم و هيچ چيز را شرک او نگرفتيم و هر چه را بر ما ناروا شمرد، ناروا شمرديم و هرچه را براي ما روا دانست، روا دانستيم؛ پس قوم ما دست تعدّي بر ما گشودند و ما را شکنجه دادند و به اميد آنکه از دينمان دست برداريم به بلا گرفتارمان ساختند تا از عبادت خدا به پرستش بُتان بازگرديم و چيزهاي پليدي را که پيش از آن حلال مي‌شمرديم، دوباره روا شماريم. چون بر ما خشونت کردند و ستم نمودند و سخت گرفتند و ميان ما و دينمان حائل شدند، به کشور تو آمديم و از ميان همه، تو را انتخاب کرديم و در جوار تو رغبت بستيم و اميد چنان داريم که نزد تو ستم بر ما نرود، اي پادشاه»!.[7]

اينک جا دارد که گفتار جعفر بن ابي‌طالب -رضي الله عنه- را با شواهد ديگري قرين کنيم تا بيش از اين معلوم شود که پيش از اسلام، عرب در چه احوالي بسر مي‌برده است. در اينباره معتبرتر از همة مدارک و مطمئن‌تر از همة مآخذ، قرآن کريم است که چون آينه‌اي احوال عرب را در خود منعکس ساخته و به ما خبر مي‌دهد که: 

)وَإِذَا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالأُنثَى ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَهُوَ كَظِيمٌ * يَتَوَارَى مِنْ الْقَوْمِ مِنْ سُوءِ مَا بُشِّرَ بِهِ أَيُمْسِكُهُ عَلَى هُونٍ أَمْ يَدُسُّهُ فِي التُّرَابِ أَلا سَاءَ مَا يَحْكُمُونَ( (نحل: 58 - 59).

«همينکه به يکي از ايشان خبر داده مي‌شود که دختردار شده است! چهره‌اش تاريک گشته و درونش پر از خشم مي‌شود (در انديشه فرو مي‌رود که) به سبب خبر ننگيني! که به او داده شده از قوم خود فرار کند؟ آيا با خفّت و خواري دخترک را نگاه دارد يا او را در خاک پنهان سازد؟ بدانند که بد قضاوت مي‌کنند»!.

آية اخير ترديد مرد متعصّب عرب را به هنگامي که خداوند دختري نصيب وي مي‌کرد به خوبي نشان مي‌دهد؛ امّا آيا سرانجامِ اين ترديدها به کجا مي‌کشيد و بر سر دخترک چه مي‌آمد؟ از آية ديگري در قرآن، فرجام اين کار دانسته مي‌شود، آنجا که مي‌خوانيم: 

)وَإِذَا الْمَوْءُودَةُ سُئِلَتْ * بِأَيِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ ( (تکوير: 8 - 9).

«زماني خواهد آمد که از دخترکان زنده‌بگور شده پرسيده مي‌شود که بکدام گناهي کشته‌شده‌اند»؟!.

و در تفسر «قرطبي» آمده که: «جاء قيس بن عاصم إلي النّبي صلي الله عليه وسلم، فقال: إني وأدت ثمان بنات کن لي في الجاهلية!! قال: فأعتق عن کل واحدة منهن رقبة ...». (الجامع لأحکام القرآن، اثر قرطبي آندلسي، چاپ مصر، الجزء التّاسع عشر، صفحة 233)

يعني: «قيس پسر عاصم به نزد پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- آمد و گفت: من هشت دختر داشتم که در جاهليت همه را زنده بگور کردم!! پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- به او فرمود به جاي هر يک از آنها برده‌اي[8] را آزاد کن ...».

«زمخشري» در کشّاف مي‌نويسد: «کان الرجل إذا ولدت له بنت فأراد أن يستحييها، ألبسها جبة من صوف أو شعر ترعي له الإبل والغنم في البادية، وإن أراد قتلها ترکها حتي إذا کانت سداسية، فيقول لأمها: طيبيها وزينيها حتي أذهب بها إلي أحمائها، وقد حفر لها بئراً في الصّحراء فيبلغ بها البئر فيقول لها: انظري فيها! ثم يدفعها من خلفها ويهيل حتي تستوي البئر بالأرض»!!. (الکشّاف چاپ بيروت، المجلّد الرّابع، صفحة 708)

يعني: «در روزگار جاهليت هر مردي که همسرش دختري براي او مي‌آورد و مي‌خواست تا او را زنده نگاه دارد جامه‌اي از پشم يا موي بر او مي‌پوشانيد و او را برمي‌گماشت تا در صحرا شتر و گوسفند بچراند و اگر مي‌خواست وي را بکشد رهايش مي‌کرد تا به سنّ شش سالگي برسد، آنگاه به مادرش مي‌گفت: دختر را پاکيزه کن و او را بياراي تا من به نزد خالوهايش ببرم سپس با دخترک به راه مي‌افتاد تا بر سر گودالي که پيش از اين، آنرا در بيابان حفر کرده بود مي‌رسيدند و به دخترک مي‌گفت: به درون چاه نگاه کن! آنگاه از پشتِ سر، دخترک را در گودال مي‌افکند و بر او خاک مي‌ريخت تا گودال با زمين يکسان شود»!!.

آري! بت‌پرستي، مظهر انحطاط فکر عرب بود چنانکه دخترکان را زنده به گورکردن، انحطاط اخلاقي آنان را آشکار مي‌نمود و هرچند کار اخير ميان همه عرب شايع نبود ولي در برانداختن اين رسم جنايت‌آميز تا ظهور پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- اقدام اساسي نشد و سکوتي که مي‌توان آنرا نشانة رضايت يا بي‌تفاوتي شمرد بر جامعة عرب حاکم و غالب بود.

هر يک از اين دو نقيصه، توابعي مناسب با خود داشتند؛ انحطاط فکري عرب، او را به سنن خرافي و آداب نامعقول کشانده بود و انحطاط عاطفي، وي را به فساد و بدرفتاري با ديگران واداشته بود.

مُسلم در صحيح خود آورده است: «کانت المرأة تطوف بالبيت في الجاهلية وهي عريانه فتقول من يعيرني تطوافا تجعله علي فرجها وتقول: 

اليوم يبدو بعضه أو کله
  
 وما بدامنه فلا أحله!
 

فنزلت هذه الآية: خُذُواْ زِينَتَكُمْ عِندَ كُلِّ مَسْجِدٍ». (صحيح مسلم، چاپ مصر، کتاب التّفسير، حديث شما