هَتِكُمْ إِنَّ هَذَا لَشَيْءٌ يُرَادُ * مَا سَمِعْنَا بِهَذَا فِي الْمِلَّةِ الآخِرَةِ إِنْ هَذَا إِلا اخْتِلاقٌ(  (ص: 4-7).

«از اينکه بيم‌دهنده‌اي از خودشان به سوي آنان آمده شگفت‌زده شده‌اند! و کافران گفتند: اين جادوگري بس دروغگو است! آيا همة خدايان را يک خدا کرده؟ همانا اين چيزي بسيار شگفت است! و بزرگانشان به راه افتادند که برويد و بر خدايانتان پايدار باشيد که اين کاري مطلوب است! ما چنين چيزي را حتّي در آخرين دين هم نشنيده‌ايم، اين جز إفتراء و دروغ نيست»!.

آيا اگر حنفاء از آراء خود با مردم سخن گفته بودند، چنين حيرتي در ميان بت‌پرستان پديد مي‌آمد؟![17]

آري، کسي که آيين بت‌پرستي را به توحيد مبدّل نمود و فساد اخلاقي را به صلاح تبديل کرد و پراکندگي عرب را به وحدت برگردانيد، جز محّمد بن عبدالله -صلى الله عليه وآله وسلم- ديگري نبود و اين رسالت خدايي و افتخار جاويد، بدون ترديد از آن اوست، چنانکه سيره‌نويس جديد! ناگزير به اين حقيقت اعتراف کرده و مي‌نويسد: 

[اعجاز محمّد در اين است که از پاي ننشست و با تمام آزارها مقاومت کرد و از هيچ تدبيري روي نگردانيد تا اسلام را بر جزيره العرب تحميل[18] کرد. قبائل مختلف اعراب را در تحت يک لوا درآورد، اعرابي که از امور ماوراءالطّبيعه بکلّي بيگانه بودند و مطابق طبيعت بدوي خود به محسوسات روي مي‌آوردند و جز جلب نفع آني هدفي ندارند، جز تعدّي و دست‌درازي به خواستة ديگران کاري از آنها ساخته نيست]. (صفحة 28 کتاب).

پس حماسة توحيد از آن محمّد -صلى الله عليه وآله وسلم- بوده و ديگران، نقشي در ايجاد آن نداشته‌اند. با اين همه سيره‌نويس جديد! از لجاجت خود باز نمي‌ايستد و مي‌کوشد تا نشان دهد که حنفاء پيش از پيامبر اسلام دعوت توحيد را ميان عرب آورده بودند! و در اين باره دروغهايي چند بهم بافته و روايات تاريخي را دگرگونه ساخته تا بلکه بتواند ادّعاي خود را به جايي برساند و از اهمّيت کار بزرگ پيامبر حقّ -صلى الله عليه وآله وسلم- بکاهد؛ هيهات! با دروغ‌پردازي چهرة حقيقت همواره پوشيده نمي‌ماند که شعاع‌الشمس لا يخفي ونور الحق لا يطفي[19].

اينک ببينيم نويسنده، در اين باره دست به چه کاري زده است، وي مي‌نويسد: 

[در سيرة ابن هشام آمده است که قبل از آغاز دعوت اسلام روزي قريش در نخلستاني نزديک طائف اجتماع کرده بودند و براي «عزّي» که معبود بزرگ بني ثقيف بود عيد گرفته بودند، چهار تن از آن ميان جدا شدند و با يکديگر گفتند اين مردم راه باطل مي‌روند و دين پدرشان ابراهيم را از دست داده‌اند. سپس بر مردم بانگ زدند: (!!) ديني غير از اين اختيار کنيد، چرا دور سنگي طواف مي‌کنيد که نه ميبيند ونه مي‌شنود، نه سودي مي‌تواند برساند و نه زياني! اين چهار تن عبارت بودند از ورقه بن نوفل، عبيدالله بن حجش عثمان بن حويرث، زيد بن عمرو، از آن روز خود را حنيف ناميدند و به دين ابراهيم درآمدند]. (صفحة 26 کتاب).

ما را آرزو به دل ماند که سيره‌نويس جديد! مستندات تاريخي خود را بدون تحريف گزارش کند يا متني را با دقت و صحّت ترجمه نمايد! و آنچه در اينجا از سيرة ابن هشام آورده تأکيدي است بر اينکه انتظار امانتداري از نويسنده، خيالي است خام و آرزويي است نافرجام، پس لازم مي‌آيد که در اينجا تمام داستان را با الفاظش از سيرة ابن هشام بياوريم تا معلوم شود سيره‌نويس جديد! با اين سند چه کرده است؟!

در سيرة ابن هشام چنين مي‌خوانيم:

«إجتمعت قريش في عيد لهم عند صنم من أصنامهم، کانوا يعظمونه وينحرون ويعکفون عنه ويديرون به، وکان ذلک عيدا لهم في کل سنة يوماً. فخلص منهم أربعة نفر نجيا، ثم قال بعضهم لبعض: تصادقوا وليکتم بعضکم علي بعض قالوا: أجل وهم ورقة بن نوفل بن أسد بن عبد العزي بن قصي بن کلاب بن مرة بن کعب بن لؤي، وعبيدالله بن جحش بن رئاب بن يعمر بن صبرة بن مرة بن کبير بن غنم بن دودان بن أسد بن خزيمة وکانت أمه أميمة بنت عبدالمطّلب، وعثمان بن الحويرث بن أسد بن عبدالعزّي بن قصي، وزيد بن عمرو بن نفيل بن عبدالعزّي بن عبدالله بن قرط بن رياح بن رزاح بن عدي بن کعب بن لؤي.

فقال بعضهم لبعض: تعلموا والله ما قومکم علي شيء! لقد أخطئوا دين أبيهم إبراهيم ما حجر نطيف به، لايسمع ولا يبصر ولا يضر ولا ينفع، يا قوم التمسوا لأنفسکم دينا فإنکم والله ما أنتم علي شيء، فتفرقوا في البلدان يلتمسون الحنيفية دين إبراهيم». (سيرة ابن هشام، القسم الأوّل، صفحة 222)

يعني: «يکي از روزهايي که قريش آنرا عيد خود مي‌شمردند در کنار بُتي از بُت‌هاي خويش گردآمدند و آن بُتي بود که بزرگش مي‌داشتند و برايش شتر قرباني مي‌کردند و در کنارش به اعتکاف مي‌پرداختند و در پيرامونش طواف مي‌کردند و عيدشان در هر سال يک روز بود. آنگاه چهار تن از ايشان به گوشه‌اي رفتند و با يکديگر به گونه‌اي پنهان سخن گفتند و برخي از آنها اظهار داشتند: لازم است که دوستي با يکديگر را رعايت کنيد و سخناني را که کسي از شما در اين جمع مي‌گويد سايرين کتمان سازند، همگي اين سخن را پذيرا شدند و ايشان عبارت بودند از ورقه پسر نَوْفل ... و عُبَيدالله پسر جَحْش ... و عثمان پسر حُوَيرث ... و زيد پسر عَمرو ... سپس يکي از آنان بقيه را مخاطب قرار داده و گفت: آگاه باشيد که به خدا سوگند قوم شما بر هيچ آيين درستي استوار نيستند! ودر دين پدرشان ابراهيم به خطا افتاده‌اند، چرا ما بايد به گرد سنگي بگرديم که نه مي‌شنود و نه مي‌بيند و نه زيان مي‌رساند و نه سود مي‌بخشد؟! اي قوم براي خود آيين ديگري جستجو کنيد که بخدا، شما هيچ دين درستي نداريد! آنگاه از يکديگر جدا شدند و به جستجوي حنيفيت يعني آيين ابراهيم -عليه السلام- رفتند».

چنانکه در اين متن به وضوح مي‌بينيد سخان مزبور را چهار تن از قريش به طور پنهان به يکديگر درميان نهادند (فخلص منهم أربعة نفر نجيا) و همگي قول دادند که آنرا مخفي دارند. سيره‌نويس جديد! ظاهراً همينکه ملاحظه کرده در پايان گفتارآمده است: «اي قوم براي خود آيين ديگري طلب کنيد» چنين پنداشته که اين خطاب با عموم مردم است! و مي‌نويسد [سپس بر مردم بانگ زدند ديني غير از اين اختيار کنيد]!! غافل از آنکه در يکي دو سطر بالاتر تصريح شده که همه پذيرفتند تا گفتار يکديگر را از مردم کتمان کنند. (وليکتم بعضکم علي بعض، قالوا: أجل)

چگونه مي‌شود که پس از استوارداشتن اين پيمان، همگي روي به مردم آورند و پيش از آنکه سخني را در ميان خود مطرح سازند، بانگ بردارند که اي مردم ديني غير از اين اختيار کنيد؟!! به يقين کسي که از شعور عادي برخوردار است عبارات مذکور را بدين صورت ترجمه نمي‌کند مگر آنکه از فهم زبان عرب ناتوان و از قواعد اوّلية آن ناآگاه باشد و يا غرض و مرضي او را به اين تحريف برانگيزد!

آري در اين داستان، دقيقاً همان بخشي دگرگون‌شده که مورد بحث نويسندة 23 سال و ماست! يعني آنجا که بيان مي‌کند چهار تن قريشي، از بت‌پرستي دور شدند و بدون آنکه مردم را به يکتاپرستي دعوت کنند متفر