ق گشتند!

ما بنابر شواهد و اسناد تاريخي ادّعا مي‌کنيم که اين گروه اگر هم به ندرت سخني گفته باشند، ولي به طور اساسي در تحوّل جامعة عرب به سوي توحيد، نقشي نداشته‌اند و چنانکه در سيرة ابن هشام، ذيل همين داستان آمده است، دو تن از اين چهار تن، راه شام را در پيش گرفتند و از مکّه دور شدند، يعني «عثمان بن حويرث» به روم رفت و آيين مسيح را پذيرفت و «زيد بن عمرو» بدون آنکه يهودي يا مسيحي شود در طريق بازگشت از سفر دمشق به قتل رسيد، امّا دو تن ديگر يعني «ورقه بن نوفل» و «عبدالله بن جحش» آرام و بي‌هياهو در مکّه بسر بردند تا آنکه پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- به نبوّت مبعوث گشت، آنگاه هر دو تن رسالت آن حضرت را تصديق کردند؛ سپس «ورقه» در اوائل بعثت وفات يافت و «عبيدالله» با ديگر مسلمانان به «حبشه» هجرت کرد و در آنجا فريب خورد و از توحيد نابِ اسلام به تثليث شرک‌آميز مسيحيت گراييد! (سيره ابن هشام، القسم الأوّل، صفحة 223 تا 232) اينک جاي پرسش دارد که کدام يک از اين چند تن، و يا غير ايشان جامعة عرب را از شرک به توحيد رهنمون شدند؟!

در اينجا سيره‌نويس جديد! چند بيت شعر به زبان عربي آورده تا نشان دهد پيش از اسلام در عربستان از توحيد خبرهايي بوده است! امّا پس از چند سطر، خود اعتراف مي‌کند که اشعار مزبور در خور اعتماد نيستند و مي‌نويسد: [بايد افزود که همة ادباي محقّق عرب، در ادبيات دوران جاهليت متفق‌الکلمه نيستند و به درستي و اصالت بعضي از آنها شک دارند]!!. (صفحة 29 کتاب)

اينگونه سخن‌گفتن و يا بهتر بگويم: «رشتن و برباددادن»! چرا در کتاب سيره‌نويس جديد راه يافته است؟! دليلش آن است که در سالهاي أخير نويسندة مشهور عرب «دکتر طه حسين» کتاب پرغوغايي تحت عنوان «في الأدب الجاهلي» به رشتة تحرير آورده است و در آنجا اظهار داشته که بسياري از أشعار منسوب به دوران جاهليت را در دورة اسلامي سروده‌اند[20]. (بويژه أشعاري که از خداپرستي و دينداري سخن مي‌گويد) از همين رو سير‌ه‌نويس! که در صفحة 25 کتاب خود «دکتر طه حسين» را از «نويسندگان محقّق عرب» مي‌شمارد به تنگنا افتاده است! از يکسو اثبات مي‌کند، و از سوي ديگر نفي مي‌نمايد! گامي به پيش مي‌نهد و گامي به پس برمي‌دارد! و با اين روش آميخته به شکّ و آلوده به پندار، مي‌خواهد سيرة صحيح پيامبر را بر من و شما عرضه دارد!!

در صورتيکه اگر قرآن کريم و تاريخ قطعي را تکيه‌گاه خود قرار مي‌داد، چنانکه پيش از اين آورديم به روشني مي‌ديد که جامعة عرب از دعوت توحيدي پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- به شگفتي درافتادند و با وي سرسختانه به مخالفت برخاستند، پس واضح است که اين دعوت بي‌سابقه بود و يهوديان و مسيحيان و حنيفان هر چند بُت‌پرستي نمي‌کردند ولي همانگونه که گفتيم روي مخالفت و ستيز با بُت‌پرستان نيز از خود نشان نمي‌دادند؛ به علاوه، اهل کتاب هر کدام بگونه‌اي آلوده به شرک بودند و از اينرو سخن پيامبر در ميان عرب با إعجاب تمام روبرو شد و گفتند:
)أَجَعَلَ الآلِهَةَ إِلَهًا وَاحِدًا إِنَّ هَذَا لَشَيْءٌ عُجَابٌ ([21] (ص: 5).
امّا چند شعر مشکوک، به فرض سروده‌شدن در عصر جاهليت، به لحاظ اثر اجتماعي در خور اهميت نيست، زيرا در محيط خود، کارسازي نکرده و تحوّلي پديد نياورده است و اصولاً عرب، با وجود علاقه‌اي که به شعر داشت آنرا جدّي تلقّي نمي‌کرد تا به آن ايمان آورد! و لذا در قرآن کريم مي‌خوانيم: 
)وَمَا هُوَ بِقَوْلِ شَاعِرٍ قَلِيلا مَا تُؤْمِنُونَ ( (حاقّه: 41).
«اين قرآن، سخن شاعر نيست که آن را اندک باور مي‌کنيد»!.
و مهمتر آنکه اسلام براي توحيد مفهومي بسيار بالاتر از آن آورده که در انديشة ديگران راه يافته بود، کجا و چه وقت و در کدام شعر، عربِ جاهلي خدايي را معرّفي مي‌کرد که: «اوّل و آخر و ظاهر و باطن» باشد؟! خدايي که «به هر سوروي گردانيم با او روبرو مي‌شويم» خدايي که «بر همة أشياء محيط» و در عين حال «از رگ گردن به انسان نزديکتر» است؟ خدايي که «هيچ برگي بر زمين نمي‌افتد مگر که او مي‌داند» و «هموزن ذرّه‌اي در آسمانها و زمين بر او پنهان نمي‌ماند» «و اگر همة درختان زمين قلم شوند و دريا و هفت درياي ديگر مرکّب گردند تا معلومات او را بنويسند، کلمات وي هرگز پايان نپذيرد» خدايي که «تحت فرمانروايي او آسمانها و زمين را فراگرفته و نگاهداري آندو بر او گران نمي‌آيد» و «همة أشياء در معرض هلاک و زوالند جز ذات او» که «زنده و پاينده» است و «نه چيزي از او تولّد يافته و نه او از چيزي متولّد شده و نه هيچکس همتاي او است» و «نه هيچ چيز همانند اوست» و «نه با دانش بر او احاطه مي‌يابند»... .
)هُوَ الأَوَّلُ وَالآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ ( (حديد: 3).
)فَأَيْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ ( (بقره: 115)
)إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مُحِيطٌ ((فصلت: 54).
)وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ ((ق: 16).
)وَمَا تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلا يَعْلَمُهَا( (أنعام: 59).
)لا يَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقَالُ ذَرَّةٍ فِي السَّمَوَاتِ وَلا فِي الأَرْضِ ( (سبأ: 3).
)وَلَوْ أَنَّمَا فِي الأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلامٌ وَالْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ مَا نَفِدَتْ كَلِمَاتُ اللَّهِ[. (لقمان: 27).
)وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّمَوَاتِ وَالأَرْضَ وَلا يَئُودُهُ حِفْظُهُمَا ( (بقره: 55).
)كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلا وَجْهَهُ ( (قصص: 88).
)هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ ((آل عمران: 2).
)لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ * وَلَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُوًا أَحَدٌ ( (إخلاص: 3-4)
)لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ ( (شوري: 11).
)وَلاَ يُحِيطُونَ بِهِ عِلْمًا ( (طه: 110).
عظمت و نزاهت و کبرياي چنين خدايي را هيچگاه در آثار دوران جاهليت نمي‌بينيم.
امّا يکتاپرستي و مبارزه با شرک را، اسلام بسيار وسيعتر از آنچه در عربستان نواحي ديگر مورد بحث بود، مطرح نموده است. قرآن علاوه بر بُت‌پرستي، صورتهاي گوناگون شرک را برشمرده و محکوم ساخته است؛ چنانکه در آيات ذيل، نمونه‌هايي از اين صور را مي‌توان ديد: 
دربارة «بُت‌پرستي» مي‌گويد: 
)أَتَعْبُدُونَ مَا تَنْحِتُونَ * وَاللَّهُ خَلَقَكُمْ وَمَا تَعْمَلُونَ[ (صافّات: 95- 96).
«آيا آنچه را که مي‌تراشيد، عبادت مي‌کنيد؟ در صورتيکه خدا شما و آنچه را که مي‌سازيد آفريده است».
دربارة «ستاره‌پرستي» مي‌فرمايد: 
)لا تَسْجُدُوا لِلشَّمْسِ وَلا لِلْقَمَرِ وَاسْجُدُوا لِلَّهِ الَّذِي خَلَقَهُنَّ( (فُصلّت: 37).
«براي خورشيد و ماه سجده نکنيد و براي خدايي سجده کنيد که آنها را آفريده است».
در مورد «شيطان‌پرستي» گويد: 
)أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يَابَنِي آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيْطَانَ ((يس: 60).
«اي فرزندان آدم آيابا شما پيمان نبستم که شيطان‌پرستي نکنيد»؟!.
دربارة «انسا‌ن‌پرستي» مي‌فرمايد: 
)اتَّخَذُوا أَحْبَارَهُمْ وَرُهْبَانَهُمْ أَرْبَابًا مِنْ دُونِ اللَّهِ 