 کساني که از بدکاريهاي خويش توبه مي‌کنند چه بايد گفت؟ ايشان از جنس آدميان نيستند؟ يا شما به بيماري تجاهل! گرفتار شده‌ايد؟! سوّم اينکه فرض مي‌کنيم بدکاران به قول شما در اين عالم (به ناحق و از راه عناد) خود را بد ندانستند و اعمال خويش را ناروا نشمردند ولي شما از کجا مي‌دانيد که ايشان در جهان پس از مرگ که نوبت پاداش و کيفر است بر همين عقيده ثابت بمانند؟! آيا از آن جهان بازگشته و خبر جديد! آورده‌ايد؟ يا با خداي جهان در ارتباط هستيد و در اين باره وحي و پيامي نوين دريافت داشته‌ايد؟!

بنابراين، معلوم شد که انديشه‌هاي نويسندة بي‌نام و نشان، خيال اندر خيال است و از رشتة اوهامي به شمار مي‌آيد که چون تار عنکبوت سُست و بي‌اعتبار مي‌باشد! نويسندة 23 سال سخنان خود را بدين صورت دنبال مي‌کند: 

[آنها بر حسب فطرت و طبيعت خود رفتار کرده‌اند. اگر طبيعت تمام أفراد يکسان بود دليلي نبود که عدّه‌اي از پيغمبر پيروي کنند و عدّه‌اي نکنند و بعبارت ديگر اگر استعداد خوبي و بدي و خير و شرّ متساوياً درنهاد آنها بود بالضّروره يا بايد همگي پيروي کنند يا نکنند]. (صفحة 33 کتاب)

غرض اصلي از اين گفتار آن است که زشتي و بدي بر سرشت گروهي از مردم غلبه دارد و ايشان را توان آن نيست که خود را پاک کنند زيرا اين امر موجب دگرگوني طبايع مي‌گردد پس، از چنين مردمي انتظار ايمان واصلاح عمل نبايد داشت و در نتيجه، نبوّت پيامبران را در اصلاح حال ايشان نتوان مؤثّر شمرد! و چنانکه مي‌بيند دستاويز نويسنده در اين مقام، موضوع «جبر» است که پيش از اين نيز بدان اشاره شده بود.

ما بر اين ادّعا از چند جهت ايراد داريم، يکي آنکه: اگر قرار باشد هر دسته‌اي از مردم، طبيعتِ نيک يا بدي داشته باشند و بر حسب طبيعت خود، انبياء را پيروي کنند يا نکنند، پس دربارة بسياري از افراد که مدّتي پيرو مکتب پيامبران بوده و سپس مرتدّ مي‌شوند و گاهي چند بار از ايمان به کفر رفته و باز مي‌آيند! چه بايدگفت؟ بنابر نظر سيره‌نويسِ بي‌نام و نشان! بايد معتقد بود که طبيعت و ذات آنان هر بار از ريشه دگرگون گشته و فطرت و سرشت تازه‌اي در آنها آفريده شده است! يا مغز و ذهن جديدي در ايشان پديد آمده است! با اينکه مي‌دانيم چنين سخن باطلي را هيچ عاقلي نمي‌پذيرد. بياد داريم که نويسندة 23 سال پيش از اين نوشته بود: [آيا ارسال رسل براي اين است که اين طبايع را تغيير دهد؟ مگر با موعظه ممکن است سياه‌پوستي را سفيد کرد تا بتوان طبع مايل به شر را مبدّل به طبع مايل به خير ساخت؟] (صفحة 32 کتاب) اينک از سيره‌نويس نو درآمد! مي‌پرسيم دربارة کسي که چند بار در زندگي به ايمان و نيکي روي آورده و سپس کفر و شرّ را برگزيده است (يا بالعکس) چه مي‌گويي؟ بنابر قول گذشته‌ات اين شخص بايد چون سياه‌پوستي باشد که از راه موعظه‌رنگ عوض کرده! و سپيد شده و باز سياه گشته و دوباره سپيد شده است...! آيا اين امر محال نيست؟! فأين تذهبون؟!

دوّم آنکه: مي‌پذيريم همة طبايع چنانکه نويسندة 23 سال مي‌گويد، برابر و يکسان نيست و استعداد خير و شرّ به طور متساوي در نهاد همگان نهاده نشده است، ولي در اين صورت هيچ دليلي بر اين ادّعا نداريم که مردم از اصلاح عقيده و عمل خويش بکلّي ناتوانند! و تعليم و تربيت در آنها به هيچ وجه مؤثّر نيست! زيرا اختلاف طبايع حدّ اکثر اين امر را اثبات مي‌کند که برخي از افراد، بيشتر تحت تأثير آموزش و پرورش قرار مي‌گيرند و برخي کمتر تعليم و تربيت مي‌پذيرند و البتّه کسي که از استعداد بيشتري برخوردار است، مسؤليت بالاتري را نيز به عهده خواهد داشت و به اين ترتيب، نابرابري، استعدادها جبران مي‌شود و به قول معروف: «هر که بامش بيش، برفش بيشتر»! پس، اين نتيجة نادرست که: عموم مردم به دليل نابرابربودن طبايع خود نمي‌توانند از تعاليم پيامبران بهره‌مند شوند، مبناي معقول و پاية صحيحي ندارد.

سوّم آنکه: هرچند افراد بشر در طبايع خود متفاوتند ولي دعوت پيامبران دائر بر پذيرفتن وجود خداوند و عالم پاداش و کيفر، و ترک ستم و دروغ و قتل و فساد و انجام اعمال نيک، با پست‌ترين طبيعت‌ها ناسازگاري ندارد و از اينرو ديانت، هم در اقوام وحشي راه يافته و هم در ملل متمدّن نفوذ کرده است.

چهارم آنکه: روانشناسي جديد و علوم تربيتي، تئوري «جاني بالفطره»! و «مفسد بالذّات»! را ردّ مي‌کند و ادّعاي پيامبران نيز همين بوده که هيچکس ذاتاً معاند و دزد و قاتل و بدکار آفريده نشده است.

پنجم آنکه: فرض مي‌کنيم به قول نويسندة بي‌نام و نشان! گروهي از مردم ذاتاً کافرکيش و شرور آفريده شده‌اند و دعوت انبياء در آنها مؤثّر نيست! امّا بسياري از مردم نيز مستعدّ قبول دعوت حقّ هستند و تربيت اخلاقي پيامبران را مي‌پذيرند لذا نمي‌توان بعثت انبياء را عبث و بي‌اثر شمرد و آن را با مشيت خداوند منافي دانست زيرا فرض آنست که خداوند در دستة اخير استعداد رشد معنوي و تکامل اخلاقي نهاده پس اگر لوازم آنرا که ارشاد و تربيت پيامبران باشد فراهم نفرمايد، استعدادهاي ايشان تباه مي‌شود و قابليت تکامل و تقرّب به خداوند در آنان ضايع مي‌گردد و اين امر، موجب نقض غرض است و بر حکيم روا نيست.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- برخي از معاصران ما که با مذاق «مادّه‌گرايي» به سراغ قدما مي‌روند واز احوال ايشان بحث مي‌کنند، همه را به کيش خود مي‌پندارند! و از جمله رازي را در شمار «مادّه‌گرايان مکانيستي» معرّفي کرده‌اند!! (کتاب حلّاج، اثر علي ميرفطروس، چاپ چهارم، صفح 102) با اينکه در تأله وخداپرستي رازي ترديد نيست و در آثار او اين معني مکرّر آمده است و هر نوع تأويل و توجيهي در اين باره در حکم «اجتهاد در مقابل نصّ» خواهد بود! رازي کسي است که در «سيرة الفلسفية» مي‌گويد: «آدمي از باب تشبّه به خداوند که رحيم و عادل است بايد نسبت به خلق و به خود عادل و رحيم باشد» و نيز مي‌گويد: «چون فلسفه عبارت است از تشبّه به خداي عزّوجلّ به قدر طاقت انسان و خداي ما عالم و مبرّي از جهل و عادل و دور از ظلم و جور است ما هم بايد در اين صفات بدو تشبّه جوييم» (تاريخ علم عقلي در تمدّن اسلامي، تأليف دکتر ذبيح‌الله صفا، صفحه 174) چنين فردي را چگونه مي‌توان از «مادّه‌گرايان مکانيستي» به شمار آورد؟!
[2]- و اين سخن، بنابر آن است که کلمات انجيل را در اين باره «مُحرًف» نشماريم. امّا اگر آنها را تحريف شده دانستيم، در آن صورت، محمّد بن زکريا براي اثبات ادّعاي خود، هيچ مأخذ و مدرکي نخواهد داشت.
[3]- آنان که گفتند خدا همان مسيح پسر مريم است بي‌شک کافر شدند و مسيح خود گفت اي فرزندان اسرائيل خدا را بندگي کنيد که صاحب اختيار من و شما است و هر کس به خدا شرک آورد خداوند بهشت را بر او ممنوع داشته و جايگاه وي آتش است و ستمگران را ياوراني نيست.
[4]- «مقاييس اللّغة»، چاپ مصر، الجزء الثالث، صفحه 10 – البته «ابن فارس» اضافه مي‌کند کلمة «زعم» اگر با «باء» همراه شود در معناي ت