ات نبوّت عامّه که علماء کلام، خواه در دنياي اسلام خواه در ساير اديان، سخت بدان کوشيده‌اند يک امر شک‌پذير و با موازين عقلي غيرقابل اثبات است. زيرا اثبات وجود پروردگار که انبيا، خود را فرستادة او مي‌دانند متوقّف بر اين است که جهان را حادث و مسبوق به عدم بدانيم. اگر دنياي هستي نبوده و بود شده است طبعاً آفريننده‌اي آنرا ايجاد کرده است ولي خود اين امر قابل اثبات نيست. ما چگونه مي‌توانيم به يک شکل قطعي بگوئيم زماني بوده است که جهان نبوده و نشاني از هستي نبوده است]؟. (صفحة 34 کتاب)

البتّه بدين شکل (که در جملة أخير آمده) از حدوث جهان سخن گفتن، نه با عقل سازگار و نه با علم توافق دارد! زيراتصوّر اينکه به قول نويسنده: [زماني بوده است که جهان، نبوده]! مستلزم آن است که ما به وجود «زمان» پيش از جهان قائل باشيم! با اينکه زمان از حرکت اشياء و توالي حوادث در اين عالم، سرچشمه مي‌گيرد و به ذهن مي‌آيد. بنابراين، زمان از حيث مرتبه، بر عالم تقدّم ندارد و لذا جهان را مسبوق به «نيستي» بايد دانست نه مسبوق به «زمان»! و متکلّمان ما تصريح کرده‌اند که لحظة ظهور عالم، لحظة شروع زمان است بدون آنکه پيش از آن زماني وجود داشته باشد، چنانکه خواجه نصيرالدّين طوسي در «تجريد الاعتقاد» مي‌گويد: «والحدوث اختص بوقته إذ لا وقت قبله»[1] يعني: «پيدايش جهان به زمان خود اختصاص دارد زيرا پيش از آن، زماني وجود نداشته است»!.

علاوه بر اين، مدتي است که با پيدايش نظريه نسبيت در فيزيک، موهوم‌بودن «زمان مطلق» (نه زمان نسبي و اضافي) از بحث فلسفي تجاوز کرده و صورت علمي به خود گرفته است. امّا سيره‌نويس تازه! چنان عاميانه در اين مسأله وارد مي‌شود که گويي نه از کلام و فلسفه چيزي مي‌داند و نه از دانش جديد خبري دارد.

آري، رأي متکلّمان در حدوث عالم، به نظر ما صائب است و براهين آن به زودي خواهد آمد ولي پيش از ورود در اين بحث بايد بگويم متفکّريني بوده و هستند که جهان را به لحاظ زمان، حادث نمي‌دانند با اين حال به خداي متعال ايمان دارند و نبوّت پيامبران – عليهم السّلام – را نيز پذيرفته‌اند. و اين رأي در فلسفه، شايع و رايج است و از روزگار قديم در ميان مسلمين گروهي به آن عقيده داشته‌اند. دستة مزبور جهان را ذاتاً به آفريدگار و فيض او نيازمند مي‌دانند و بنابراين، به جاي «حدوث زماني عالم» به نظرية «حدوث ذاتي جهان» گراييده‌اند و عالم را به اعتبار زمان، قديم و أزلي مي‌شمرند، چنانکه ابن سينا و صدرالدّين شيرازي و سبزواري و ديگران بر اين باور بوده‌اند. اينان مي‌گويند فيض خداوند هيچگاه تعطيل نشده و همواره تجلّي کرده است از اينرو به نظر ايشان، عالم که مظهر فيض خدا مي‌باشد به طور دائم برقرار بوده و جريان دارد. (در اين باره به نمط خامس از کتاب «اشارات» اثر ابن‌سينا و جزء ثالث از کتاب «أسفار» اثر صدرالدّين شيرازي و بخش حکمت از کتاب «منظومه» اثر سبزواري[2] رجوع شود).

بنابراين، آنچه نويسندة 23 سال آورده که: [اثبات وجود پروردگار که انبياء، خود را فرستادة او مي‌دانند متوقّف بر اين است که جهان را حادث و مسبوق به عدم بدانيم].

غلط ديگري است! زيرا چنانکه گفتيم برخي از مشاهير حکماء جهان را مسبوق به عدم نمي‌دانستند ولي به وجود پروردگار از راه برهان «صدّيقين» يا «إمکان» با «حرکت» يا «نظم» يا غير آن، عقيده داشته‌اند. و حقّاً من از نويسندة 23 سال در شگفتم که يک بار درصدد برنيامده تا بر ساده‌ترين کتب کلامي يا فلسفي نظر افکند و از آراء متفکّران در مورد حدوث و قدم عالم آگاهي يابد و آنگاه به اظهار نظر در اين باره پردازد! باري، نويسنده سخن گذشته را چنين ادامه مي‌دهد: 

[اين فرض که زماني بوده است که جهان نبوده و خورشيد ما و کره‌هاي تابع آن وجود نداشته‌اند قابل تصوّر و تصديق است امّا اينکه موادّ تشکيل‌دهنده آن نيز نبوده است و هستي آنها از عدم به وجود آمده است چنان معقول به نظر نمي‌رسد بلکه معقول خلاف آنست يعني موادّي وجود داشته است که از پيوستن آنها به يکديگر خورشيدي متولّد شده است بدون اينکه از عوامل اين ترکيب و کيفيت اين پيدايش اطّلاعي قطعي داشته باشيم. به همين دليل اين فرض موجّه و معقول است که پيوسته خورشيدها خاموش مي‌شوند و خورشيدهاي ديگر پا به عرصة هستي مي‌گذراند و به عبارت ديگر «حدوث» به «صورت» تعلّق مي‌گيرد نه به «ماهيت» و اگر چنين باشد اثبات وجود صانع دشوار مي‌شود]. (صفحة 34 کتاب)

در اين گفتار چنانکه ملاحظه مي‌شود سيره‌نويس ناشي! «مادّه عالم» را قديم و ازلي مي‌شمرد ولي «صورت جهان» را حادث مي‌داند هر چند در بيان ادّعا تعبير دقيقي به کار نبرده است زيرا اينکه گويد: [حدوث به صورت تعلّق مي‌گيرد نه به ماهيت]! خالي از نقض نيست چراکه ماهيت، اعمّ از صورت و مادّه مي‌باشد يعني ماهيت هر جسم، شامل صورت و مادّة آن مي‌شود (که به نظر نويسنده، حدوث به بخشي از آن تعلّق مي‌گيرد) پس اگر کسي بخواهد ادّعاي سيره‌نويس جديد! را بگونه‌اي دقيق ادا کند بايد بگويد: حدوث به «صورت» تعلّق مي‌گيرد نه به «مادّه»! با وجود اين، ادّعاي مذکور از ريشه باطل است! به چند دليل:[3]

دليل نخست آنکه: ما آشکارا ملاحظه مي‌کنيم که شکلها و رنگها و آثار و خواصّ اجسام دائماً در معرض تغييرند و به اصطلاح، حادثند. اگر کسي ادّعا کند که جوهر يا مادّة اجسام، قديم بوده و آفريده نشده است در اين صورت بايد «مادّة اصلي» را مستقل و بي‌نياز از غير يعني «غني بالذّات» بشمارد! امّا جدايي و استقلال «مادّه»از «صورت» ممکن نيست و «جوهر مادّي» بدون «عَرَض» وجود ندارد، يعني مادّه‌اي که از شکل و رنگ و آثار و خواصّ جدا و بي‌نياز باشد يافت نمي‌شود. پس اصل مادّه يا جوهر جسماني، مستقّل و غنّي بالذّات نمي‌باشد و در نتيجه، نمي‌تواند قديم و أزلي و واجب‌الوجود باشد! به ويژه که آنچه مادّه به او نياز دارد (يعني صورت) حادث است! و چه کسي مي‌پذيرد که موجود قديم و مستقلّ، در قرار و قوام خود به شيء حادث نيازمند باشد؟!

دليل دوّم اينکه: شک نيست صورتهاي مادّي عالم دائماً در معرض زوال و تغييرند، صورتي مي‌رود و صورت تازه‌اي مي‌آيد؛ انسان و حيوان به لحاظ صورت، محو و فاني مي‌گردند و صورت ديگري که مثلاً خاک باشد به جاي آنها ظاهر مي‌شود. ضمناً مي‌دانيم که ظهور صورتهاي عالم، مشروط به «توالي صُوَر» است يعني هر کدام از صورتها پس از ديگري بايد به ظهور پيوندد چنانکه صورت انسان، پيش از مرحلة نطفه، تحقّق نمي‌پذيرد و صورت درخت، قبل از آنکه مرحلة دانه يا ساقه طي گردد پديد نمي‌آيد.

در اينجا مناسب است به اين مثال توجّه کنيم که اگر از خمير مايه‌اي پنج صورت، متوالياً ساخته شود، صورت پنجمين به اندازة زماني که بر چهار صورت پيشين مي‌گذرد به تأخير مي‌افتد، چنانکه با همين خمير به سرعت عمل گذشته، شش صورت متوالياً ساخته شود تأخير ششمين صورت، بيشتر خواهد شد و اگر ادّعا کنيم که از آن خمير 