وّل و سير بطرف خوبي مرهون بزرگاني است که گاهي به اسم فيلسوف، گاهي بنام مصلح، و گاهي بنام قانونگزار(!!) و گاهي بعنوان پيغمبر ظاهر شده‌اند حمورابي، کنفوسيوس، بودا، زردشت، سقراط، افلاطون ... در اقوام سامي پيوسته مصلحان بصورت پيغمبر درآمده‌اند، يعني خود را مبعوث از طرف خداوند گفته‌اند. موسي به کوه طور رفته الواح نازل کرده و قوانين در اصلاح شؤون بني‌اسرائيل وضع کرده است. عيسي يهود را سرگرم اوهام و خرافات يافته پس قد برافراشته و به تعاليم اخلاقي پرداخته و خداوند را بصورت پدري مشفق و خيرخواه معرّفي کرده يا خود، خويشتن را پسر آن پدرآسماني خوانده است و يا حواريون چنين عنواني به وي داده‌اند و يا انجيل‌هاي چهارگانه، صورت مشوش و مبسوطي است از گفته هاي مجمل او. در آخر قرن ششم ميلادي مردي بنام محمد در حجاز قيام کرده و نداي اصلاح در داده است]. (صفحة 35 کتاب)

اين سخنان از چند جهت مورد ايراد است و ما براي آنکه هر چه زودتر به موضوع اصلي برسيم به گونه‌اي فشرده برخي از ايرادهاي مزبور را باز مي‌گوييم: 

اوّل: آنکه گويد: [اين تحوّل و سير بطرف خوبي مرهون بزرگاني است که گاهي باسم فيلسوف و گاهي بنام مصلح ... و گاهي بعنوان پيغمبر ظاهر شده‌اند].

در اينجا اعتراف شده که فيلسوفان و مصلحان و پيامبران، جامعة بشري را به سوي نيکي حرکت داده‌اند، با اينکه پيش از اين، ظهور انبياء را بي‌فايده و عبث تلقّي کرده بود و عقيده داشت که اندرزها و هدايت آنان در گمراهان اثر نمي‌کند و با آن شاعر هم‌عقيده بود که گويد: 

گليم بخت کسي را که بافتند سياه

به آب زمزم و کوثر سفيد نتوان کرد!

ديگر آنکه مي‌نويسد: [در اقوام سامي پيوسته مصلحان بصورت پيغمبر درآمده‌اند]! اين نيز خطا است چرا که در ميان اقوام سامي شخصيت‌هاي برجسته و ممتاز، تنها به عنوان پيامبر ظهور نکرده‌اند بلکه کساني از «کندي» تا «شيخ محمّد عبده»، به عنوان فيلسوف و مصلح نيز ظاهر شده‌اند چنانکه در اقوام غيرسامي و آريايي افرادي چون «زرتشت» و غيره به عنوان پيامبر ظهور کرده‌اند.

ديگر آنکه مي‌نويسد: «موسي به کوه طور رفته الواح نازل کرده و قوانين در اصلاح شئون بني‌اسرائيل وضع کرده است»! در اين عبارت، وضع قوانين را به موسي -عليه السلام- نسبت مي‌دهد (نه به خداوند) چنانکه تعاليم عموم پيامبران را نيز «خودساخته» مي‌پندارد! و اساساً پيامبران را در رديف فيلسوفان و مصلحان و قانونگذاران مي‌آورد و همپايه با ايشان مي‌انگارد! با اينکه پيامبران از جهات گوناگون با ديگران تفاوتِ جوهري! دارند:

نخست آنکه: فلاسفه و قانونگذاران در محيط‌هاي متمدّن ظهور کرده و از دانش ديگران سود جسته‌اند و آموزگاران و استادان در تحريک نبوغ آنها تأثير فراوان داشته‌اند امّا انبياء به مکتب و مدرسه نرفتند و تحت تأثير استادان قرار نرگفتند به ويژه پيامبر بزرگوار اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- که درتاريخ حياتش روشن است و اين چيزي است که خود نويسنده بدان اعتراف نموده و در صفحة 92 مي‌نويسد: [بعضي از محقّقان، منکر بيسوادي حضرت محمّدند و کلمة «أمّي» را بمعني عربهاي غيراهل کتاب مي‌گويند[5]. در قرآن نيز بدين معني آمده است )هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الأُمِّيِّينَ رَسُولاً( ولي تواتر و اجماع و قرائن عديده حاکي است که حضرت، قادر به نوشتن نبوده است و شايد اين اواخر مي‌توانست پاره‌اي کلمات را بخواند. علاوه بر امارات روشن و خدشه‌ناپذير، در قرآن نيز اشاره[6] بدين مطلب هست: 

)مَا كُنْتَ تَتْلُو مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتَابٍ وَلاَ تَخُطُّهُ بِيَمِينِكَ( (عنکبوت: 48).

«قبل از نزول قرآن، تو نه کتابي مي‌توانستي خواند و نه مي‌توانستي بنويسي»].

همچنين سيره‌نويس در سرآغاز فصل «محمّد بشر است» از مولوي اين بيت را به رسم تأييد مي‌آورد که: 

انبيا عامي بُدندي گرنه از الطاف خويش

بر مسِ هستي آنان کيميا مي‌ريختي

و اين معني نيز در حکم اعترافي است بر درستي آنچه که گفتيم: پيامبران مردم عامي به شمار مي‌آمدند و از درس و بحثِ خواص و تعليم و تأديب استادان، برکنار بودند.

دوّم آنکه: پيامبران، يکديگر را نفي نکردند و به مخالفت با هم برنخاستند بلکه هر کدام ديگري را تصديق نمودند ولي فلاسفه و مصلحان و دانشوران در ردّ و نفي يکديگر بسيار کوشيدند، بدانگونه که ارسطو با استادش افلاطون، روي مخالفت نشان داد!

سوّم آنکه: انبياء عقايد خود را دربارة جهان هستي و فرجام‌ آفرينش و فلسفة وجود، هيچگاه تغيير ندادند امّا نظر فلاسفه و دانشمندان و مصلحان در اين باره تغيير و تفاوت بسيار يافت.

چهارم آنکه، پيامبران پس از بعثت «حالات غيرعادي» داشتند و اين احوال، منشاء دعوت و مؤيد حرکت آنان بود ولي فيلسوفان و مصلحان و قانونگذاران اگر آرامش درون را از دست مي‌دادند و دچار احوالي غيرعادي مي‌شدند، اين أمر مانع فعّاليت آنها مي‌گشت! و از اينرو احوال غيرعادي ايشان از «خستگي‌هاي عصبي و اختلالات روحي» آنها حکايت مي‌کند و احوال پيامبران به «وحي روحاني و الهامات معنوي» آنان باز مي‌گردد.

پنجم آنکه: پيامبران به نيروي الهام، از حوادث آينده به درستي خبر دادند و پيشگوييهاي صادقانه کردند چنانکه کتب و آثار ايشان بر اين معني گواه است ولي فيلسوفان و قانونگذاران و دانشوران از اين نعمت محرومند.

ششم آنکه: پيامبران به «امدادهاي غيرعادي» و تأييدات روحي از ديگران ممتاز بودند چنانکه نويسندة بيست و سه سال خود به اين حقيقت اعتراف مي‌کند آنجا که مي‌نويسد: [امّا بايد انصاف داد که اين امر از شأن حضرت محمد نمي‌کاهد. که مردي أُمّي، پرورش يافته در محيطي آلوده به اوهام و خرافات، در محيطي که فسق و ستم رايج است و ضابطه‌اي جز زور و قساوت وجود ندارد به نشر ملکات فاضله برخيزد و مردم را از شرک و تباهي نهي کند و پيوسته براي آنها از اقوام گذشته سخن گويد، نشانة نبوغ فطري و تأييدات روحي و صداي وجدان پاک و انساني اوست]!. (صفحة 92 از کتاب 23 سال)

هفتم آنکه: ظهور انبياء مقارن با معجزات فوق طبيعي بوده (که به زودي دربارة آنها سخن خواهيم گفت) ولي براي فيلسوفان و قانونگذاران و مصلحان چنين حوادثي رخ نداده است.

هشتم آنکه: انبياء از آنجا که همة معلومات و کرامات خود را از خدا و اثر فضل و منّت او مي‌دانستند، هرگز برخود نباليده و فخرفروشي نکرده‌اند و به قول قرآن مجيد همواره ادّعاي ايشان چنين بود که: 

)إِنْ نَحْنُ إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُكُمْ وَلَكِنَّ اللَّهَ يَمُنُّ عَلَى مَنْ يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَمَا كَانَ لَنَا أَنْ نَأْتِيَكُمْ بِسُلْطَانٍ إِلاَّ بِإِذْنِ اللَّهِ وَعَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلْ الْمُؤْمِنُونَ( (ابراهيم: 11).

«ما جز بشري مانند شما نيستيم ليکن خداوند بر هر يک از بندگان خود که مي‌خواهد منّت مي‌نهد و نيز در توان ما نيست که دليل (يعني معجزه‌اي) براي شما بياوريم مگر آنکه خدا فرمان و إذن دهد و مؤمنان بايد بر خدا توکّل کنند».

