بن اسحق اين حديث را از خود نساخته آنست که: سند حديث را در کتابش آورده است (السّيره، القسم الأوّل، صفحه 334) تا معاصرين وي بتوانند از راويان اين حديث (که در همان روزگار مي‌زيستند) بپرسند و تحقيق کنند. بعلاوه نويسندة 23 سال نيز در صفحة 47 از کتابش اعتراف مي‌کند که: [ابن اسحق هم دروغ نگفته است يعني قصد گفتن دروغ نداشته است و حتماً از کسي شنيده] پس اين حديث از هيچ جهت، زياني بر اسلام و اسلاميان وارد نمي‌آورد. 

امّا سخنان سيره‌نويس دربارة اين حديث بر ناآگاهي وي از متون اسلامي حکايت مي‌کند زيرا او در صفحة 47 ادّعا دارد که: [وقتي سنگ و درخت سلام کرده‌اند کسي آنجا نبوده]! و اين نشان آنست که نويسندة 23 سال تنها روايت ابن اسحق را ديده و از آثار ديگر که در اين باره رسيده اطّلاع ندارد! مانند روايت علي -عليه السلام- که در آن آمده است: 

«کُنتُ معَ النَّبي صلى الله عليه وسلم بِمَکَّةَ فَخَرَجنا في بَعضِ نَواحيها، فَمَا استَقبَلَهُ جَبَلٌ ولا شَجَرٌ إلا وهُوَ يقولُ: السَّلامُ عَلَيکَ يا رَسولَ الله». (السيره الحلبيه، الجزء الأوّل، صفحة 361) 

يعني: «من با پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- در مکّه بودم و به برخي از نواحي مکّه رفته بوديم و هيچ کوه و درختي با پيامبر روبرو نمي‌شد مگر آنکه مي‌گفت: درود بر تو اي رسول خدا»! باز نويسنده در صفحة 46 مي‌گويد: [خود پيغمبر چنين مطلبي را به کسي نگفته است] اين ادّعا نيز بر خلاف آثاري است که وارد شده زيرا در حديث سمرة آمده که پيامبر اکرم -صلى الله عليه وآله وسلم- به او فرمود: «إنّي لأَعرِفُ حَجَراً بِمَکَّةَ کانَ يسَلِّمُ عَلَي قَبلَ أَن أُبعَثَ، إِنّي لأَعرِفُهُ الآنَ» (السيره الحلبيه، الجزء الأوّل، صفحة 361). 

يعني: «من سنگي را که در مکّه پيش از بعثتم بمن سلام مي‌کرد مي‌شناسم، من هم‌اکنون آن را مي‌شناسم». آري، سيره‌نويس تازه مي‌تواند ادّعا کند که روايات مذکور مثلاً «متواتر» نبوده يا با «قرائن قطعي» همراه نيستند بطوري که به صدور آنها از سوي پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- يقين نتوان کرد، اين درست است ولي اگر چنين بگويد باز هم تناقض گويي نموده! و غرض‌ورزي خويش را آشکار ساخته است! زيرا با آنکه روايت ابن اسحق را نمي‌پذيرد و در صفحة 47 مي‌نويسد: [خود پيغمبر هم چنين ادّعائي نکرده است]! با وجود اين، آن را بر وفق عقايد خويش تفسير مي‌کند! و اين، کار غريبي است که باور کردني بنظر نمي‌رسد امّا متأسّفانه بايد آن را باور کرد زيرا نويسندة محقّق! در صفحة 46 از کتابش چنين آورده است: 

[اين روايت به درجه‌اي نامعقول و غير قابل قبول عقل است که بسياري از فقهاء و مفسرين سيره‌ها نيز آنرا منکر شده و صدا را از فرشتگان دانسته‌اند و بديهي است که به ذهن هيچ يک از آنها نرسيده است که اين صدا، صداي روح خود محمّد است چه، سال‌ها تفکّر و اشباع روح از يک انديشه، مستلزم اين است که آن انديشه بصورت واقع در آيد و حقيقتاً در جان کسي که مسخّر امري و انديشه‌اي شده است چنين صدائي طنين افکند]! 

چنانکه ملاحظه مي‌کنيد جناب سيره‌نويس، حديثي را که نادرست شمرده و تأکيد نموده بود که اساساً پيامبر آن را اظهار نداشته است در اينجا با کمال پررويي! قبول مي‌کند تا آن را دليلي بر «خيالي بودن نداهاي غيبي» بشمار آورد! واقعاً که آفرين بر اين همه دانش نمايي و هنرمندي! 

بايد به اين سيره نگار قرن بيستم گفت که: آلبرت انيشتاين نيز سال‌هاي دراز در پيرامون «نسبيت عام و خاص» انديشه کرد بطوريکه روحش از آن اشباع شد ولي هرگز نشنيد که کوه و درخت بر او به عنوان: «کاشف قانون نسبيت» سلام کنند! و فردوسي طوسي نيز سي سال رنج کشيد تا «شاهنامه» را بنظم کشيد! ولي هيچگاه نشنيد که مثلاً ستون مسجد فرياد زند: «سلام بر تو اي شاهنامه نويس»! اين قبيل سر و صداها اگر بگوش کسي رسد همانا در گوش کساني منعکس خواهد شد که اعصابي ضعيف و تخيلي بيمار و قواي ذهني ناموزون دارند، نه انسان‌هاي تندرست و قوي و هوشمند. اما آيا پيامبر بزرگ اسلام از کدام دسته محسوب مي‌شده است؟! پيامبري که خود نويسنده 23 سال درباره‌اش چنين اعتراف مي‌کند: 

[در اين شبهه‌اي نيست که حضرت محمّد از اقران خويش متمايز است و وجه تمايز او هوش حاد، انديشة عميق، و روح بيزار از اوهام و خرافات متداول زمان است و از همه مهمتر، قوّت اراده و نيروي خارق العاده‌اي است که يک تنه او را به جنگ اهريمن مي‌کشاند]. (صفحة 8 کتاب 23 سال) 

آيا چنين مرد پولاديني که بلحاظ هوش و انديشه و همچنين از حيث قوّت اعصاب و اراده، سرآمد روزگار بوده است از کدام دسته بشمار مي‌آمد؟! 

کسي که از يک سو، فرهنگ جامعه و اخلاق اجتماعي را سخت متحوّل کرده و از سوي ديگر در مدّت ده سال، بيست و هفت جنگ[1] را بر ضدّ مفسدان و ستمگران شخصاً اداره کرده است از کدام دسته شمرده مي‌شود؟! اين نشانة تنگ نظري و سطحي نگري نويسنده است که هر حادثه‌اي را به خواب و خيال! نسبت مي‌دهد و گمان مي‌کند که از اين راه به تمام سؤالات اساسي پاسخ داده و اسرار نبوّت را آشکار ساخته است! کساني که در تنگناي «ظاهر بيني» گرفتار نشده‌اند بخوبي مي‌دانند که در اين جهان، برخي از امواج صوتي وجود دارد که بعلّت طول موج‌ها و فرکانس‌هاي[2] ويژة خود، انسان‌هاي عادي آن را نمي‌شنوند ولي بعضي از جانداران ديگر مي‌توانند آن اصوات را بشنوند و اين چيزي است که ضمن آزمايش‌هاي علمي به اثبات رسيده، بنابراين اگر ما با نويسندة 23 سال همگام شويم و بخواهيم روايات مورد بحث را بپذيريم هيچ دليلي ندارد که براي تفسير آنها به خواب و خيال توسّل جوييم! بلکه مي‌توانيم قبول کنيم که پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- با استعداد فوق العادة خويش توانسته است امواجي را که خداي جهان (يا پيک‌هاي او) فرستاده‌اند بشنود و درود و نويد الهي را مبني بر رسالت خود از کوه و سنگ و درخت دريافت کند چنانکه موسي -عليه السلام- در بيابان از درخت، پيام توحيد را شنيد و رسالت الهي را دريافت داشت. و فرستادن سلام و پيام نيز برخلاف پندار نويسنده، همواره به زبان و دهان نياز ندارد. هر قدرتي که در هوا تصرّف کند و امواج شنوايي را پديد آورد مي‌تواند صدا يا ندايي را ارسال دارد. 

بعلاوه امواجي در جهان هست (مانند امواج الکترومانيتيک) که ممکن است با «مغز و روح انسان» ارتباط يابد و پيامي را به او القاء کند و اين امواج، از نوع امواج صوتي نيست که بحث شنوايي پيش آيد و احوال همة افراد بشر نيز يکسان نيست تا برخي از امور نامحسوس، بر همه مخفي ماند. پيامبران حق و برگزيدگان خدا در همين جهان مشاهداتي داشتند که محجوبان، راه بآنها ندارند و نداهايي را در مي‌يافتند که گوش مادّي از شنيدن آنها کر و ناتوانست! پس اينکه سيره‌نويس! در صفحة 46 مي‌گويد: [که اگر بنا بود فرشتگان به حضرت، سلام کنند در حضور مردم اين کار را مي‌کردند تا همگان به وي ايمان آورند]! ناشي از فکر محدود مادّي او است که گمان مي‌کن