 و استقامت و امانت رسول اکرم -صلى الله عليه وآله وسلم- نمي‌سازد و مي‌نويسد: 

[مگر آنکه همة آنها را يک نوع صحنه‌سازي فرض کنيم يعني پيامبر خواسته است به مشرکان قريش بگويد من با شما از در مسالمت و مماشات در آمدم و براي جلب دوستي شما گامي برداشتم ولي اينک خداوند مرا از آن نهي کرده است! اين احتمال با صداقت و استقامت و امانتي که از محمّد معروف است قدري مغايرت دارد] (صفحة 56 کتاب) آري: 
کي تواند مدّعي فضل ترا کتمان کند؟!
 عطر دل آويز را با ادّعا پنهان کند؟!
 صدق تو تاريخ را بس آبرو بخشيده است
 دشمن ارنتوان ببيند ديده را درمان کند![11]
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- مقصود نويسده از «فکر سازش يا مماشات« فکري است با تصديق و تصميم همراه مي‌شود (نه فکري که مورد قبول ذهن قرار نمي‌گيرد) چنانکه دنباله سخن وي، گواه بر اين معنا است. 
[2]- جامع البيان، ذيل آيه 73 از سوره بني‌اسرائيل (اسراء). 
[3]- اسباب النزول، صفحه 196. 
[4]- به صفحه 121 از کتاب 23 سال نگاه کنيد. 
[5]- عبارت بخاري چنين است: «عن عبدالله رضي الله عنه قال قرأ النبي صلى الله عليه وسلم النجم بمکة فسجد فيها وسجد من معه غير شيخ أخذ کفاً من حصي أو تراب فرفعه إلي جبهته فقال يکفيني هذا ....» صحيح بخاري، الجزء الثاني، صفحه 50. 
[6]- اين رساله بهمراه برخي از رسائل ديگر شيخ، تحت عنوان: «دروس من القرآن» در بيروت بچاپ رسيده است. بحث غرانيق از صفحه 121 کتاب نامبرده آغاز مي‌شود. 
[7] به کتاب: « الأصنام» چاپ قاهره (با تحقيق احمد زکي پاشا) صفحه 19 نگاه کنيد.
[8]- آياتي گوناگون در قران آمده که در آنها به سران کفّار و دشمنان رسول اکرم صلى الله عليه وسلم کلمه «شياطين» اطلاق شده است نظير: )وَإِذَا خَلَوْا إِلَى شَيَاطِينِهِمْ قَالُوا إِنَّا مَعَكُمْ( (بقره: 14) و نيز: )وَكَذَلِكَ جَعَلْنَا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا شَيَاطِينَ الإِنسِ ( (انعام: 112) و امثال اين آيات. 
[9]- البته اين معنا موکول بر آنست که لفظ «تمنّي» را در اين آيه شريفه، بمعناي «تلاوت کرد» تفسير کنيم چنانکه شواهدي در لغت عرب دارد امّا اگر بمعناي «آرزو کرد» بدانيم قول مذکور با اين آيات مربوط نمي‌شود. 
[10]- شواهدي در دست داريم که نشان مي‌دهد گاهي پيامبر اکرم صلى الله عليه وسلم در ميان تلاوت قرآن، سخني از خود مي‌گفت و سپس قرائت آيات را ادامه مي‌داد. 
[11]- اشعار از نويسنده اين کتاب است.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:59.xml">محيط پيدايش اسلام</a><a class="folder" href="w:html:65.xml">معجزه</a><a class="folder" href="w:html:80.xml">معجزهء قرآن</a><a class="folder" href="w:html:88.xml">محمد (ص) بشر است</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:60.txt">مقدمه</a><a class="text" href="w:text:61.txt">مکه پايگاه تبليغات پيامبر (ص)</a><a class="text" href="w:text:62.txt">اسلام ورقه و ابوبکر</a><a class="text" href="w:text:63.txt">تناقضات پياپي!</a><a class="text" href="w:text:64.txt">دليل مخالفت قريش چه بود؟</a></body></html>بسم الله الرحمن الرحيم

﴿يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَنْ مَوَاضِعِهِ وَنَسُوا حَظًّا مِمَّا ذُكِّرُوا بِهِ وَلا تَزَالُ تَطَّلِعُ عَلَى خَائِنَةٍ مِنْهُمْ﴾ 

قرآن کريم 
(المائدة – 13)
«کلمات را از مواضع خود منحرف مي‌کنند و بهره‌گرفتن از پندها را فراموش کرده‌اند و پيوسته به خيانتي از ايشان مطلع مي‌شوي».
* * * * *
خداي منّان را سپاس بي‌پايان مي‌گويم و بر امين وحي و مبلغ پيامهايش «محمّد» درود مي‌فرستم.
کتاب «بيست و سه سال» ماجرايي دارد که مناسب است در مقدمة اين کتاب خوانندگان را از آن آگاه سازم.

چند سال پيش، زمانيکه هنوز از انقلاب اخير ايران و جمهوري اسلامي خبر نبود يکي از آشنايان با اوراقي چند، به ديدنم آمد و حکايت کرد به محفلي راه يافته که در آنجا هر هفته عده‌اي از نمايندگان مجلس سنا از مرد و زن حضور پيدا مي‌کنند و يکي از ايشان که در جواني کسوت روحانيت داشته (و من در اينجا نام او را نمي‌برم) دروسي را دربارة سيرت پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- تحت عنوان «بيست و سه سال» القاء مي‌کند و مي‌کوشد تا رسالت پيامبر را آنچنانکه مسلمانان باور دارند، نفي و انکار نمايد و آن درسها هر هفته در اوراقي منعکس مي‌شود و ميان حاضران محفل، تقسيم مي‌گردد، آنگاه چند ورقي را که با خود داشت به من نشان داد و خواست تا در ذيل هر صفحه به آنچه نوشته شده بود پاسخ دهم شايد به چاپ رسيده و انتشار يابد. من دعوت وي را پذيرفتم و بر آن اوراق، تعليقاتي نگاشتم اما دروس مزبور تمام نبود و چنان مي‌نمود که ادامه دارد وهر چه بود، آن آشنا چندي بعد آمد و اوراق را با خود برد. از اين ماجرا ديري نگذشته بود که شنيدم دروس کذايي را از طريق سفارت شاهنشاهي! ايران در لبنان به بيروت برده‌اند و در آنجا به چاپ رسانيده و به تهران آورده‌اند و تقريباً مخفيانه به فروش مي‌رسانند! در صدد يافتن کتاب مزبور برآمدم و بر آن دست يافتم، معلوم شد که حروف کتاب از نوع حروفي است که در لبنان رواج دارد و در ايران موجود نيست، کتاب نه نام و نشان نويسنده را با خود داشت و نه در آغاز يا پايان آن از چاپخانه‌اش – به خلاف رسم معمول – کمترين ذکري رفته بود. دراوائل انقلاب، بازار اين کتاب گرم شد و نياز به تجديد چاپ پيدا کرد و چپ‌گراهاي طرفدار روسيه اينکار را به عهده گرفتند و تصويري از نوع سياه‌قلمهاي روسي – که معمولاً در کتابهاي فارسي چاپ مسکو بچشم مي‌خورد. بر روي کتاب و پشت جلد آن منعکس کردند. نقش روي جلد، أفعي مهيبي را نشان مي‌دهد که بر اندام آن با جسارت تمام نوشته‌اند: 

[بسم الله الرحمن الرحيم يا علي يا عظيم يا غفور يا کريم أنت الرب العظيم الذي ليس کمثله شيء وهو السميع العليم وهذا شهر عظّمته وکرّمته وشرّفته وفضّلته علي الشّهور وهو شهر رمضان الّذي أنزلت فيه القرآن وجعلت فيه ليلة القدر وجعلتها خيراً من ألف شهر].

اين افعي خطرناک! که بزعم بلشويکهاي وطني، مظهر توحيد و اسلام و قرآن مجيد است!! بر پيکر دهقان ناتوان و لاغر اندامي پيچيده است و در همان حال کارگر نيرومندي که بر پشت لب -ظاهراً به تقليد از استالين- سبيل کلفتي دارد به کشتن افعي مزبور همّت گماشته و سرانجام دهقان ناتوان را نجات بخشيده است!

در چاپ تازه نام «دکتر علينقي منزوي» بر روي کتاب به چشم مي‌خورد، اين مرد همان کسي است که کتاب گلدزيهر Goldziher خاورشناس مغرض يهودي را پس از آنکه به عربي تحت عنوان: «العقيدة والشريعة في الإسلام»[1] ترجمه شده بود، به پارسي برگرداند و به نام «درسهايي از اسلام»!! انتشار داد. هر چند اصل اين کتاب با «بيست و سه سال» پيوندي خاص دارد ولي بهر صورت «علينقي منزوي» در برخي از روزنامه‌ها انتساب خود را به کتاب «بيست وسه سال» تکذيب کرده است و البتّه شيوة نگارش و اسلوب سخن‌پردازي از او نيست.

پس از تجديد چاپ، شهرت کتاب بيست و سه سال روزافزون شد بويژه که قاچاق گونه به فروش مي‌رسيد! و بيشترِ آدمي‌زادگان همينکه از چيزي منع شوند بر بدست‌آوردن آن حريصتر مي‌شوند!
