
تني چند از دوستان تهراني و شهرستاني و حتّي از خارج کشور، با بيتابي از من خواستند تا به اين کتاب پاسخي بدهم، خود نيز به اين کار راغب بودم بلکه آنرا وظيفه‌اي مي‌دانستم که أداي آن واجب بود، بويژه که مي‌ديدم در جمهوري اسلامي از ميان کساني که رسماً عهده‌دار دفاع از ساحت مظهر پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- از لوث تهمت‌ها هستند تنها يک نفر، آنهم بطور ضمني و در خلال درسهاي خود، به برخي از مواضع بيست و سه سال پرداخته و بقيه را بدون پاسخ گذاشته است. بنابراين درصدد برآمدم تا به رعايت شتاب دوستان پيش از آنکه پاسخ «بيست و سه سال» را در کتابي مستقلّ بياورم آنرا در روزنامه‌اي کثيرالانتشار به صورت «سلسله مقالات» نشر دهم تا فايده‌اش عام باشد از همين رو، روزنامة «انقلاب اسلامي» را به ملاحظة کثرت تيراژ آن، برگزيدم و نخستين مقاله، را در «نقد کتاب بيست و سه سال» شخصاً به ادارة روزنامه بردم و به دست سر دبيرش سپردم و از لزوم نقد کتاب مذکور سخن به کمال گفتم و قول مساعد گرفتم تا پس از بررسي مقاله به چاپ آن اقدام شود. ولي مدّتي مديد سپري شد و از چاپ مقاله هيچ خبري باز نيامد! ناچار با ادارة روزنامه تماس گرفتم و پس از تلفن‌هاي مکرّر سرانجام، پاسخ شنيدم که مقالة شما هر چند پسنديده بود ولي اينک مفقود شده است! و معلوم نيست در دست کيست؟! پس، بار ديگر مقاله را بازنويس کردم و به دست يکي از أعضاي هيأت تحريريه سپردم و عهد را تجديد نمودم و ميثاق را محکم کردم تا در چاپ آن إهمال نشود. امّا اين بار نيز زمان، به طول انجاميد و از درج مقاله اثري معلوم نگشت! و چون به مسؤول کار مراجعه شد به وعده‌هاي مکرّر چاپ مقاله را از اين هفته به آن هفته موکول مي‌کرد و بالآخره پاسخ داد که يکي از أعضاي هيأت تحريريه با درج اين مقاله در روزنامة «انقلاب اسلامي» موافقت ندارد!!

شگفتا که در کشوري اسلامي پاسخ به کتابي ضدّ اسلامي تا اين اندازه با مشکلات روبرو شود! دليل اين فاجعه چيست؟ و مسؤول اينکار کيست؟ کتابي را سناتور طاغوتي با استعانت از خاورشناس يهودي مي‌نويسد و به چپ‌گراي فدايي! براي تجديد چاپ تحويل مي‌دهد! و پاسخ آن در روزنامة «انقلاب اسلامي» مفقود مي‌شود! با وجود اين همه عدم تجانس، چرا بايد چنين رويدادهايي پيش آيد؟ اين ماجرا هرچه بود، گذشت و حکايت از آن بر سبيل شکايت نيامد بلکه از آنروز گفته شد تا خوانندگان ارجمند از توطئه‌هايي که بر ضدّ اسلام صورت مي‌پذيرد آگاه شوند، شايد اين آگاهي، از تکرار چنان دسيسه‌هايي جلوگيري کند.

امّا اصل کتاب «بيست و سه سال» معجون غريبي است از تحريف قرآن و تفسير و سيره و تاريخ و جز اينها. و خطر آن هم بيشتر از همين ناحيه است که کمتر کسي از خوانندگان درصدد برمي آيد تا مندرجات کتاب را پيگيري کند و آنها را با منابع تاريخ اسلام تطبيق دهد که اگر کسي حوصلة اين کار را داشته باشد بزودي در مي‌يابد کتاب بيست و سه سال، آيتي است از تحريف تاريخ و قلب مدارک اسلامي و دگرگون‌ساختن مندرجات کتابها! 

گاهي متن قرآن و ترجمة آن را تغيير مي‌دهد چنانکه در صفحة 22 مي‌نويسد:           

[آيا آية والرجس فاهجر= از پليدي اجتناب کن (سورة مدثر آية 5) که سي سال بعد از دهان مبارکش بيرون آمده است مؤيد اين فرض و حدس نيست؟]!

در صورتي که مي‌دانيم شکل اصلي آيه 5 از سورة مدثّر:

)وَالرُّجْزَ فَاهْجُرْ ((مدّثر: 5). «از عذاب اجتناب کن». است نه آنچه نويسنده ادعا دارد.

گاهي تاريخ را ناتمام نقل مي‌کند مطهر اسلام را که به حق، پيغمبر عدالت و رحمت بوده، مردي ستمگر و سخت‌دل و بي‌رحم جلوه دهد چنانکه در صفحة 152 و 153 مي‌نويسد: 

[يک زن را نيز گردن زدند و آن زن حسن‌القرظي بود که تا هنگام مرگ نزد عايشه نشسته و گفتگو مي‌کرد، هنگاميکه نام او را بردند با گشاده‌رويي و خنده بسوي قتلگاه رفت. جرمش اين بود که هنگام محاصره کوي بني ‌قريظه سنگي پرتاب کرده بود]!! و دنبالة داستان را که در تاريخ آمده حذف مي‌کند که: 

(آن سنگ، سنگ زيرين آسياب دستي بود و زن مزبور متعمداً آنرا از بلندي بر سر مردي مسلماني به نام «خلاد بن سويد» کوفته و او را کشته بود!) همانگونه که ابن هشام در کتاب «السيرة النبوية» (الجزء الثاني، صفحه 242 چاپ مصر) مي‌نويسد: وهي الّتي طرحتِ الرَّحا علي خلاد بنِ سُويد، فَقتلتهُ![2].

پيامبر گرامي اسلام هم به حکم عدالت فرمان داد تا آن زن يهودي را به سزاي قتل، کيفر کنند. و گاهي بر نويسنده‌اي دروغ مي‌بندد تا ادعاي خود را بر ضد اسلام به کرسي نشاند! مثل آنکه در اثبات! اين پندار که همانند قرآن را مي‌توان آورد در صفحة 85 مي‌نويسد: 

[بعضي را عقيده بر اين است که الفصول والغايات را ابوالعلاء مَعري به قصد رقابت با قرآن انشاء کرده و از عهده بر آمده است]!

در حالي که «الفصول و الغايات» به هيچ وجه شباهتي با قرآن مجيد از حيث اسلوب سخن ندارد و کمترين اشاره‌اي در آن بر اينکه نويسنده‌اش قصد معارضه با قرآن را داشته نرفته است و به علاوه «ابوالعلاء مَعري» کسي است که خود در «رساله الغفران» تصريح مي‌کند: 

«آنانکه به الحاد گراييده‌اند و آنانکه بر هدايت دست يافته‌اند و آنانکه از راه اعتدال به انحراف رفته‌اند و آنانکه (از راه‌يافتگان) پيروي کرده‌اند، همگي اتفاق نظر دارند اين کتاب که محمد -صلى الله عليه وآله وسلم- آنرا آورده با اعجاز خود همه را مغلوب کرده است ... و به يک آيه از آن يا بخشي از آيه، هرگاه در ميان فصيح ترين سخنان که آفريدگان بر آن توانايي دارند، قرار گيرد مانند شهابِ درخشنده‌اي است در پاره‌اي از ظلمت شب»!

«وأجمع ملحد ومهتد وناکب عن المحجة ومقتد أن هذا الکتاب الذي جاء به محمد صلي الله عليه وسلم کتاب بهر بالاعجاز ... وأن الآية منه أو بعض الآية لتعترض في أفصح کلم يقدر عليه المخلوقون فتکون فيه کالشهاب المتلألي في جنح غسق». (رساله الغفران، صفحه 472 و 473، چاپ مصر).

آيا مي‌توان چنين کسي را متهم داشت که کتاب «الفصول و الغايات» را به معارض با قرآن کريم نگاشته است؟!

علاوه بر شيوه تحريف و تهمت که موارد آن در کتاب بيست و سه سال به فراواني يافت مي‌شود نويسنده کتاب، غالباً ناآگاهي خود را از مسائل مربوط به قرآن و اسلام، ماية اعتراض به کتاب مقدس مسلمانان قرار مي‌دهد! به عنوان نمونه در فصل سوم کتاب، اعتراضاتي را بر قرآن مجيد آورده که نشانة بي‌اطلاعي او از علوم ادبي و فن تفسر است، از جمله در صفحه 86 مي‌نويسد: 

)وَإِنْ طَائِفَتَانِ ((حجرات: 9).

چون فاعل جمله، کلمة طائفتان است بر حسب اصل در زبان عربي، فعل مي‌بايستي (اقتتلتا) باشد تا با فاعل مطابقت کند]!

مقصود نويسنده آن است که (طائفتان = دو گروه) تثنيه است و (اقتتلوا = کارزار کردند) بلفظ جمع آمده و آنگاه اعتراض مي‌کند که اين دو با يکديگر سازگاري ندارند! و اگر اهل عربيت بود مي‌گفت که: فاعل در فعل (اقتتلوا) ضمير بارز و جمع است و مرجع ضمير، (طائفتان) مي‌باشد که مثني است پس چرا ضمير با مرجع خو