خلَقُ عَلي کَثرَةِ الرَّدِّ ....»[3] 

يعني: «کتاب خدا است که در آن، آثار گذشتگان و اخبار آيندگان و داوري ميانتان آمده است ... دانشمندان از آن سير نشوند و هر چند تکرار گردد کهنگي بدان راه نيابد». 

آري، اين معجزة پايدار، هم امروز بر مردم دنيا حجّت است و از علوم و معارف و عجايب آن مي‌توان به هدايت و سعادت رسيد و هم در روزگار نزول خود بر عرب حجّت بوده است زيرا عرب براي بلاغتِ کلام، اعتباري تمام قائل بود و اهميتي شايان بدان مي‌داد و قرآن کريم در مرتبه‌اي از جمال لفظ و کمال معنا جلوه نمود که عرب در برابر آن حيران شده بود و رؤساي قريش، اغلب به اين و آن سفارش مي‌کردند که به پيامبر نزديک نشوند و گوش به قرآن فرا ندهند مبادا دل و دين از کف بدهند! تا آنجا که مورّخان آورده‌اند طُفَيل بن عَمرو در گوش خود پنبه نهاده بود مبادا آيات قرآن قلبش را تسخير کند! و چون با رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- روبرو شد صبر و توان از دست داد و گفت: «يا مُحمّدُ إِن قَوَمکَ .... ما بَرَحُوا يخَوِّفُونََني أَمرَکَ حَتّي سَدَدتُ أُذُني بِکُرسُفٍ لَئِلاّ أَسمَعَ قَولَکَ»! يعني: «اي محمّد، قومت پيوسته مرا از کار تو مي‌ترساندند تا در گوشم پنبه نهادم که سخن ترا نشنوم»! و همين که پيامبر اکرم -صلى الله عليه وآله وسلم- آيات قرآن را بر او تلاوت کرد از دل و جان، اسلام را پذيرفت.[4] 

و« عُتبَةَ بن رَبيعَة» که از سوي قريش مأمور شد تا با پيامبر مذاکره کند، هنگامي که آيات قرآن را شنيد بجانب قريش بازگشت و با همة لجاجتش گفت: 

«انّي قَد سَمِعتُ قَولاً وَاللهِ ما سَمِعتُ مِثلَهُ قَطُّ، وَاللهِ ما هُوَ بِالشِّعرِ، ولا بِالسِّحرِ، ولا بِالکِهانَةِ يا مَعشَرَ قُرُيشٍ! أَطيعُوني وَاجعَلُوها بِي وخَلُّوا بَينَ هذا الرَّجُلِ وبَينَ ما فيهِ فَاعتَزِلُوهُ فَوَاللهِ لَيکَونَنَّ لِقَولِهِ الَّذي سَمِعتُ مِنهُ نَبَأٌ عَظيمٌ ....»[5]. 

يعني: «من سخني را شنيدم که بخدا سوگند مانند آن را هرگز نشنيده‌ام! بخدا نه شعر بود، نه جادو بود، نه سخن کاهن بود! اي مردم قريش، مرا فرمان بريد و اين کار را بمن واگذاريد و مخالفت با اين مرد و دعوت او را رها کنيد و از وي کناره بگيريد بخدا سوگند! سخني که از او شنيدم خبري بزرگ در پي دارد....»! 

آري! خداوند، پيامبرش را با سلاحي مجهّز کرده بود که عرب، قدرت آن را شناخت و شکوهش را درک کرد و خود را در برابر هر سوره‌اي از آن عاجز مي‌ديد زيرا عرب با بلاغت آشنا بود و اسلوب‌هاي سخن را مي‌فهميد و از چشمة فصاحت نوشيده بود و معجزه‌اي که پيامبر اسلام براي عرب آورد با ذوق و پسند خاطر او بيگانه نبود و از اين‌رو خوب مي‌فهميد که قرآن چه عظمت و اهميتي دارد؟ سخن وَليد بن مُغيرة مَخزومي، داهية دوران جاهليت و شعرشناس بزرگ عرب دربارة قرآن معروفست که گفت: 

«وَاللهِ لَقَد نَظَرتُ فيما قالَ هذا الرَّجُلُ، فَإذا هُوَ لَيسَ بِشِعرٍ! وَإنَّ لَهُ لَحَلاوَةً، وإنّ َعَلَيهِ لَطَلاوَةً وَإنَّهُ لَيعلُو وما يعلي»![6] 

يعني: «بخدا سوگند که من در آنچه اين مرد گفت انديشه کرده‌ام، سخن او شعر نيست. گفتارش از شيريني و تازگي مخصوصي برخوردار است و از هر سخني بالاتر مي‌رود و هيچ کلامي از آن برتري نمي‌گيرد»! 

اين گواهي از سوي دشمنان پيامبر و سردمداران کفّار رسيده است! و بنابراين، آنها خوب مي‌توانستند بفهمند که محمّد -صلى الله عليه وآله وسلم- از هواي نفس سخن نمي‌گويد! زيرا هم امانت و صداقت او را قبول داشتند و هم در مدّت چهل سال از عمر وي، هيچ گاه شعر و خطبه و رجز و سجع و امثال اين فنون کلامي را از او نشنيده بودند از اين‌رو برخورد ناگهاني با آيات تکان‌دهنده و عجيبي که پيامبر مي‌خواند و عجز و ناتواني در برابر هر سوره‌اي از آن، در حقيقت 114 بار (به عدد سوره‌هاي قرآن) معجزة محمّدي را برايشان ثابت کرد! پس ديگر جاي چون و چرا نبود و بفرض آنکه با نويسندة 23 سال مماشات کنيم و بپذيريم که پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- معجزه‌اي جز قرآن نداشته است! حجّت، بر مردم عرب تمام بود و ابو جهل و ابو لهب حق نداشتند بهانه‌گيري کنند چنانکه ابوبکر و ابوذر بهانه‌جويي نکردند و ايمان آوردند. و امروز هم با همين قرآن و تنها با همين قرآن! مي‌توان ثابت نمود که محمّد -صلى الله عليه وآله وسلم- پيامبر راستين خدا بوده و نظام شگفت قرآني، ثمرة وحي الهي است نه بافته‌هاي شخصي! پس اگر ابو جهل‌ها و ابو لهب‌ها به پيامبر ايمان نياوردند، نديدن «معجزه» موجب کفر و طغيان ايشان نشد بلکه کج فکري و تعصّب و خودخواهي و بويژه مطامع مادي و مالي! در اين فاجعه مؤثّر بود و شگفت آنکه نويسندة 23 سال، خود به نکتة اخير توجّه کرده ولي بزودي آنرا ناديده گرفته است! مگر جناب سيره‌نويس در صفحة 65 از کتابش ننوشت: [اينکه روز بروز عناد و مخالفت قريش با حضرت محمّد فزوني گرفت دليل آشکار دارد، رؤساي قريش تصوّر کردند (و در اين تصوّر محق بودند) که اگر کار حضرت محمّد بالا گيرد بنياد زندگي آنها فرو مي‌ريزد...]. 

بنابراين نبايد چنين پنداشت که اگر ابولهب، معجزه‌اي از پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- مي‌ديد فوراً سر تسليم فرود مي‌آورد، هر چند به بهاي فرو ريختن بنياد زندگيش تمام شود! که چنين ايماني با «شهامت نفس» و «آزادي وجدان» بيشتر پيوند دارد تا با ديدن «معجزات چنين و چنان»! با اين همه، بدانگونه که پيش از اين گفتيم پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- از تأييدات الهي و معجزات ربّاني نيز برخوردار بود که ذکر آنها در قرآن و کتب تاريخ و سيره رفته است. بنابراين پيامبر، هرگز بدون نشانه و معجزه و برهان مردم را بسوي اسلام دعوت نمي‌کرد. 

چهارم آنکه: ما از نويسندة 23 سال مي‌پرسيم که اگر پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- معجزه‌اي نداشت چرا در قرآن کريم بارها از معجزات پيامبران سَلَف ياد شده است؟ و چرا پس از آنکه بقول نويسنده: در مکّه بهانه بدست مستان افتاد و سرود خواني آغاز کردند! باز هم در سوره‌هاي مدني (مانند بقره، آل عمران، نساء، مائده) ذکر معجزات انبياء ادامه يافت؟ اگر نويسندة 23 سال بر سر انصاف آيد! و بخواهد پاسخ مستقيمي به اين پرسش دهد ناگزير بايد اعتراف کند که پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- فاقد معجزه نبوده تا قرآن از ذکر معجزات انبياء پرهيز کند و از گزارش آنها دريغ ورزد! امّا متأسفانه از جناب نويسنده – با آن مذاق نامستقيم! – انتظار نمي‌رود تا چنين پاسخي را بميان آورد و گفتگو را بپايان برد! بنابراين لااقل بايد بپذيرد که پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- بنابر مصلحت‌گرايي قرآن را نمي‌ساخته بلکه با کمال صداقت از وحي خويش تبعيت مي‌کرده است هر چند مفاد وحي، بنفع تبليغات او نباشد! در اين صورت بلافاصله پرسش ديگري مطرح مي‌شود که: اگر وحي محمّدي -صلى الله عليه وآله وسلم- بقول نويسنده، انعکاسي از روحيات خود او بود و با ضمير پنهان و شخصي آن حضرت 