َا نَذِيرٌ مُبِينٌ ( (عنکبوت: 50).

«گويند چرا نشانه‌هايي از سوي خداوندش بر او نازل نشد؟ بگو جز اين نيست که نشانه‌ها نزد خدا است و من فقط بيم رساني آشکارم».

صرف نظر از اينکه مانند گذشته، آية شريفه را به غلط نقل نموده (و بجاي واژة آيات، کلمة آيه را نهاده است). اين آية کريمه، بروشني مي‌رساند که معجزات، تنها در اختيار خدا و در حيطة قدرت او است و پيامبر اسلام (مانند ديگر پيامبران) نيروي معجزه‌گر نداشته است ولي هر گاه خدا مي‌خواسته که در تأييد پيامبر خود و براي هدايت ديگران، آيت و معجزه‌اي نمايان سازد اين آية کريمه، کمترين ناسازگاري با ارادة خداوند نشان نمي‌دهد زيرا که اين آيه، بر توانايي خداي متعال در ارائه معجزات دلالت مي‌کند نه بر ناتواني خداي سبحان! آري، إنّما الآيات عِندَ الله!: همة معجزه‌ها و نشانه‌ها نزد خداست! بنابراين جاي شگفتي نيست اگر ملاحظه کنيم که در سورة شريفة «انعام» مي‌فرمايد: 

)وَإِذَا جَاءَتْهُمْ آيَةٌ قَالُوا لَنْ نُؤْمِنَ حَتَّى نُؤْتَى مِثْلَ مَا أُوتِيَ رُسُلُ اللَّهِ...( (انعام: 124).

«چون آيتي به سوي ايشان آمد گويند هرگز ايمان نخواهيم آورد تا همانند آنچه به پيامبران خدا داده شده، بما نيز داده شود....»!.

چنانکه از اين بيان شريف فهميده مي‌شود، خداي قادرِ منّان آيتي در تأييد پيامبرش بر مشرکان ظاهر نمود ولي آنها از ايمان به معجزة الهي سر باز زدند و نغمة ديگري ساز کردند! که: بايد نظير آنچه به پيامبران داده شده بما نيز عطا گردد تا ايمان آوريم! و مقصود آنها از اين عطيه، دريافت وحي و رسالت بود! از همين رو بلافاصله قرآن کريم به آنان پاسخ مي‌دهد: 

)اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسَالَتَهُ(! 

يعني: «خدا بهتر مي‌داند که رسالت خويش را در کجا نهد (و بر عهدة چه کس گذارد». 

شيخ ابو علي طبرسي ضمن تفسير «مجمع البيان» در اين باره مي‌نويسد: 

«قيلَ نَزَلَت في أَبي جَهلِ بنِ هِشامٍ قالَ: زاحَمنا بَني عَبدِ مَنافٍ فِي الشَّرَفِ، حتّي إذا صِرنا کَفَرَسَي رِهانٍ قالُوا مِنّا نَبي يوحي إلَيه وَاللهِ لا نُؤمنُ بِهِ ولا نَتَّبِعُهُ أبداً إلاّ أن يأتِينا وَحي کما يأتيه». (تفسير مجمع البيان، ذيل آية 124 سورة انعام)

يعني: گفته‌اند که اين آيه دربارة ابي جهل بن هشام نازل شده که گفت: ما با پسران عبند مَناف بر سر بزرگي و شرف رقابت داشتيم هنگامي که مانند دو اسبِ مسابقه (برابر) شديم آنها گفتند: در ميان ما پيامبري برخاسته است که به او وحي مي‌رسد! بخدا سوگند که ما به وي ايمان نمي‌آوريم و هرگز پيرويش نمي‌کنيم مگر آنکه بسوي ما نيز وحي آيد همانگونه که به وي مي‌رسد»!. 

بطوري که ملاحظه مي‌شود آنچه اين مشرکان را از ايمان به پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- باز مي‌داشت (علاوه بر مطامع مادّي) هم‌چشمي و رقابت جاهلانه با «بني عبد مناف» بود! نه آنکه مشرکين، آيتي از پيامبر خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- نديده و برهاني از او نشنيده بودند! و عجب آنکه گرايش به رقابت و تفاخر، چنان بر چشمان ايشان پرده افکنده بود که نمي‌ديدند بسياري از پسران عبد مناب مانند ابو لهب (عموي پيامبر) و ديگران، با رسول اکرم -صلى الله عليه وآله وسلم- بسختي مخالفت مي‌ورزند![1] و همچنين درک نمي‌کردند که اسلام، ميان سيد قرشي و غلام حبشي تفاوتي نگذاشته و قرآن،براي جانبداري از قبيلة بني عبد مناف نازل نشده است! گويي اصلاً حاضر نبودند بپذيرند که قرآن کريم، هر گونه تفاخر در ميان قبائل را محکوم و مردود شناخته و فضيلت را در ساية تقوي مي‌داند و بس! چنانکه مي‌فرمايد: 

)يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَأُنثَى وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ ( (حجرات: 13).

«اي مردم! ما شما را از مرد و زني آفريديم و بصورت گروه‌ها و قبيله‌هاي گوناگون در آورديم تا (از راه تفاوت‌ها) يکديگر را بشناسيد (و گرنه) گرامي‌ترين شما نزد خدا کسي است که پرهيزگارتر باشد همانا خدا (به هر چيز) آگاه و (از احوال همة شما) با خبر است».

پس نمي‌توان ادعا کرد که علّت مخالفت مشرکان با پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- اين بود که از سوي آن حضرت آيتي به ايشان ارائه نشد! بلکه ستيزه‌جويي آنها را بايد در خلال انگيزه‌هاي ديگر يافت و خود نويسندة 23 سال نيز بارها به اين حقيقت اشاره کرده و از روحية بهانه‌جو و لجوج مشکران ياد مي‌کند، از جمله در صفحة 9 از کتابش مي‌نويسد: 

[ابوجهل هم روزي به أخنس بن شريق گفت: «ما و بنو عبد مناف بر سر بزرگي و رياست منافسه و رقابت داشتيم، اکنون که ما با آنها برابر شديم يکي از آنها برخاسته و دعوي پيغمبري مي‌کند و بدين وسيله بنو عبد مناف هم مي‌خواهند بر ما تفوّق يابند»! 

اين گونه سخنان ما را از نوع فکر و طرز برخورد قريش با دعوت حضرت محمّد آگاه مي‌کند .... و نکتة قابل تأمل و شايستة ملاحظه اينکه به اصل مطلب ابداً توجهي نمي‌کردند يعني مطلقاً به گفته‌هاي محمّد و تعاليم او گوش نمي‌دادند تا ببينند مطالبي که او مي‌گويد تا چه درجه صحيح و منطبق بر موازين عقلي و صلاح اجتماع است]. 

با اين همه، ماية شگفتي است که هر گاه قرآن مجيد گزارش مي‌کند که مشرکان لجوجانه آيتي از پيامبر خواسته‌اند، جناب سيره‌نويس، به نشاط مي‌آيد! و درخواست بهانه جويان را دليل آن مي شمرد که پيامبر خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- آيتي در اثبات رسالت خود نداشته است! و هر جا که قرآن کريم خبر مي‌دهد مشرکان آيتي را ديده و از سر عناد آن را جادو شمرده اند، سيره‌نگار منصف! خاموشي مي‌گيرد و کمترين اشاره‌اي بميان نمي‌آورد! و البته با اين روش، عدم خيانت خود را در گزارش تاريخ اثبات مي‌نمايد! 
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- مورّخان و مفسّران به اتفاق نوشته‌اند که چون آيه: 
)وَأَنذِرْ عَشِيرَتَكَ الأَقْرَبِينَ ( (الشعرا:214) نازل شد پيامبر اکرم صلى الله عليه وسلم فرمان يافت تا خويشاوندان نزديک خود را به توحيد و اسلام فرا خواند و از اين‌رو آنها را به نزديک تپه «صفا» گرد آورد و همين که دعوتش را به ايشان ابلاغ نمود همگي از پيرامونش پراکنده شدند و ابو لهب فرياد زد: تبا لک ألهذا دعوتنا: زيان بر تو باد! ايا ما را براي اين کار دعوت کرده‌اي؟!کج فهمي در آيات سورهء أنعام!

به هر حال نويسندة 23 سال درپي آنچه که گذشت چنين مي‌گويد:
[اصرار متوالي و مکرّر مشرکان در خواستن معجزه و سوگند ياد کردن آنها بر اينکه اگر نشانة اعجازي بظهور پيوندد ايمان خواهند آورد رفته‌رفته در نفوس مسلمانان و حتي در کنه روح خود پيغمبر (!!) اين آرزو را بر انگيخت که کاش خدا تفضّل مي‌کرد و يکي از تقاضاهاي مشرکان را در باب اعجاز و تأييد رسالت محمّد برآورده مي‌کرد تا همة منکران مات و مبهوت شده ايمان مي‌آوردند. اين سه آية سورة انعام را بخوانيد: 

)وَأَقْسَمُوا بِالل