ي (عَينَيها) و (أبا أباها) بجاي (أبا أبيها) و (غايتاها) بجاي (غايتَيها). 
شگفت آنکه سيره‌نويس در پي سخن گذشته‌اش مي‌نويسد: [و معروف است که عثمان و عايشه نيز چنين (يعني هذين) قرائت کرده‌اند]! چگونه نويسنده نمي‌دانسته که مصحف شريف در روزگار عثمان نشر يافته و به اطراف و اکناف فرستاده شده است؟! پس اگر قرائت عثمان بر خلاف ظاهر اين مصحف بود حتماً آن را اصلاح مي‌کرد. امّا أمّ المؤمنين عائشه واضحست که وي دوران پس از بلوغ را در خانة پيامبر اکرم -صلى الله عليه وآله وسلم- گذرانيد و قرآن را از آن حضرت آموخت پس چگونه مي‌توان باور داشت که عائشه مي‌دانسته کلمة إن چون پيش از (هذانِ) آيد آن را بصورت (هذينِ) در خواهد آورد ولي پيامبر بزرگوار (بمذاق نويسنده) از اين موضوع ساده و متداول خبر نداشته است؟! آيا اين امر يک استعمال غريب و نادر بوده که پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- از آن بي‌خبر مانده است؟! من گمان ندارم هيچ احمقي! در عالم پيدا شود که به جد ادعا کند پيامبري که بيش از چهل سال در ميان عرب زيسته و آيتي از فصاحت بشمار مي‌آمده است از أداي جمله‌اي باين سادگي ناتوان بوده! مگر آنکه مدّعي مزبور، با حماقت خود غرض‌‌ورزي را نيز همراه کرده باشد! 

باز نويسندة 23 سال مي‌نويسد: [در سورة نور آيه ايست شريف و انساني که ما از وجود يک رسم زشت و ناپسند در آن زمان آگاه مي‌کند: )وَلا تُكْرِهُوا فَتَيَاتِكُمْ عَلَى الْبِغَاءِ إِنْ أَرَدْنَ تَحَصُّناً لِتَبْتَغُوا عَرَضَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَمَنْ يُكْرِهْهُنَّ فَإِنَّ اللَّهَ مِنْ بَعْدِ إِكْرَاهِهِنَّ غَفُورٌ رَحِيمٌ(: دختران خود را براي تحصيل مال به زنا مجبور نکنيد، کسي که آنها را مجبور کند پس از مجبور کردن آنها خداوند آمرزنده و رحيم است. پر واضح است که قصد پيغمبر نهي از يک کار زشت و ناپسند است ... و باز واضح است که قصد از جملة )فَإِنَّ اللَّهَ مِنْ بَعْدِ إِكْرَاهِهِنَّ غَفُورٌ رَحِيمٌ( اينست که خداوند بر کنيز و برده‌اي که به امر مولاي خود تن به زنا داده است مي‌بخشايد ولي ظاهر جمله (!!) چنين است که خداوند نسبت به مرتکبان اين عمل، غفور و رحيم است(!!) پس عبارت، نارسا و به مقصود شريف پيغمبر وافي نيست (!!)] (صفحة 88 کتاب 23 سال). دربارة اين آية کريه گفته‌اند که عبدالله بن أُبَي، سر دستة منافقان و دشمنان پيامبر کنيزاني در اختيار داشت که آنها را به زنا وادار مي‌کرد تا از اين راه پولي بدست آورد امّا آن بيچارگان که از اين کار نفرت داشتند در برابر فرمان او مقاومت مي‌ورزيدند و عبدالله آنها را با کتک به فحشاء مجبور مي‌کرد. قرآن کريم که اساساً فحشاء را تحريم کرده بود در سورة نور به زنان بي‌چاره‌اي که از اين راه بدون خواست خود آلوده شده بودند وعدة آمرزش مي‌دهد تا از رحمت خداوند نااميد نشده به دامان عفاف و تقوي باز گردند (در اين باره به اسباب النّزول واحدي، صفحة 21 ولباب النقول سيوطي، صفحه 162 نگاه کنيد). 

نويسندة 23 سال اين مفهوم را مانند ميليون‌ها خوانندة قرآن، از آيه‌اي که در سورة نور آمد در يافته است و 2 بار در خلال سخن خود به واضح بودن اين معنا اعتراف مي‌کند با وجود اين ادّعا دارد که عبارت قرآن کريم وافي به مقصود نيست و ظاهراً قرآن چنين مي‌نمايد که خداوند نسبت به وادار کنندگان کنيزها، آمرزنده و مهربان است!! 

حقّاً که انسان از گيجي نويسنده در حيرت فرو مي‌رود! سخن گفتن براي آنست که مقصود گوينده به ديگران برسد بنابراين هنگامي که سيره نگار و ديگران، مقصود قرآن مجيد را بخوبي دريافته‌اند چگونه ادّعا مي‌کند که آية قرآن، وافي به مقصود نيست؟! مگر نه آن که خود او مي‌نويسد: [پر واضح است .... و باز واضح است ....]؟ آيا انتظار داشته تا قرآن مجيد به «توضيح واضحات» بپردازد؟! 

نويسنده توقع دارد که جمله يا ضميري در آية شريفه افزوده شده باشد و ما نيز توقّع نداريم که آن جناب، سخن فصيح و بليغ را بشناسد! و بداند که «ايجاز» در آنجا که مقصود گوينده، روشن است از «إطناب» بمراتب بهتر است و اهل بلاغت امور واضح و روشن را به ذهن شنونده مي‌سپردند و «حذف و تقدير» در گفتار خود بسيار دارند و اين شيوه در قرآن کريم نيز رعايت شده و از نشانه‌هاي بلاغت و شيوايي آن شمرده مي‌شود .... امّا چه بايد کرد؟! آنکه بيمار دل و مغرض است همواره محاسن را «معايب» مي‌بيند! که بقول مولوي: 

چون غرض آمد هنر پوشيده شد
  
 صد حجاب از دل بسوي ديده شد!

اين بود مجموعة شواهدي!! که نويسندة 23 سال دربارة غلط‌هاي ادبي قرآن! فراهم ساخته است تا اعجاز بلاغي آن را انکار کند ولي جاي شگفتي است که گويي ناخودآگاه! تلاش‌هاي خود را عقيم و نافرجام دانسته و از اين‌رو در پايان بحث چنين اعتراف مي‌نمايد: [با همه اينها قرآن ابداعي است بي‌مانند و بي‌سابقه در ادبّيات جاهليت]. (صفحة 89 کتاب) 

باز در صفحة 91 چنين مي‌نويسد: 

[بايد انصاف داد قرآن ابداعي است، سوره‌هاي مکّي و کوچک سرشار از نيروي تعبير و قوّه اقناع، سبک تازه‌اي است در زبان عرب. جاري شدن آن از زبان مردي که خواندن و نوشتن نمي‌دانسته، درس نخوانده و براي کار ادبي تربيتي نديده است موهبتي است کم نظير و اگر از اين لحاظ آن را معجزه گويند بر خطا نرفته‌اند]. 

با اين که در زمينة اعجاز ادبي قرآن و امتياز اسلوب آن ميدان سخن فراخ است ولي ما در اينجا به اعتراف نويسنده اکتفا مي‌کنيم و اين بحث را به پايان مي‌بريم و داوري را بخوانندگان منصف و ارجمند مي‌سپريم[14].
-------------------------------------------------------------------------------
[1]- ظاهراً «آفتاب آفتاب» بهمان معناي «آفتاب فاش» در بيت نخستين بکار رفته چرا که گاهي از «آفتاب» بطور کتابي، امري کاملاً روشن و آشکار اراده مي‌شود چنانکه گويند «فلانکس آفتابي شد» يعني آشکار گشت يا: «آفتاب را نتوان گل اندود کرد»! يعني: أمري را که در نهايت ظهور است نتوان پنهان ساخت (به برهان قاطع، چاپ امير کبير، صفحه 47 نگاه کنيد).
[2]- دفتر سوم مثنوي. 
[3]- بر طبق معمول نويسنده دقيق! کلمه (منهم) را در اينجا از آيه کريمه حذف کرده است!
[4]- به فهرست ابن نديم، صفحه 66. و نزهة الألباء في طبقات الأدباء، صفحه 13. و الأغاني، جلد 12، صفحه 299. و إنباه الرواة علي أنباء النحاة، جلد 1، صفحه 4 نگاه کنيد. 
[5]- يعني: گويي که «ثبير» در آغاز ريزش تند باران (همچون) مردم بزرگوار جامه‌اي خط دار بخود پيچيده بود! به کتاب «المطقات» با شرح زوزني و نيز به تفسير مجمع البيان (سوره مزّمّل، جز 29 صفحه 91) نگاه کنيد. 
[6]- يعني: دور مباد قوم که زهر دشمنان و آفت قربانيان‌اند. در هر رزمگاهي وارد مي‌شوند و هر پاکيزه و پاکدامن‌اند. به: الکتاب، اثر سيبويه، چاپ بيروت، الجزء الاول، صفحه 286 نگاه کنيد. 
[7]- يعني اين جمع (در اقتتلوا) از قبيل حمل بر معنا است نه لفظ زيرا دو طائفه در معناي گروه و افراد مي‌آيد.
[8]- يعني جمع (در اقتتلوا) به اعتبار معنا آمده زيرا هر طائفه جمعي هستند. 
[9]- يعني: (اقتتلوا) به اعتبار افراد دو طائفه ج