!! 

نويسندة 23 سال چنانکه ملاحظه شد ماجراي پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- را نيمه کاره رها کرده و از قساوت عرب سخن مي‌گويد! گويي با حذف دنبالة ماجرا مي‌خواهد جسورانه و بکنايه اظهار دارد که پيامبر اکرم -صلى الله عليه وآله وسلم- نيز بحکم عرب بودن از سنگدلي نصيبي داشته است! امّا هر کس با اندک دقتي مي‌تواند بفهمد که قساوت عرب، رحمت و گذشت پيامبر خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- را بيشتر جلوه مي‌دهد! و ثابت مي‌کند آن حضرت از محيط سنگدلانة خود متأثّر نبوده و دل و جانش با مقام ديگري پيوند داشته است. در اينجا ما نياز نداريم تا مدارک تاريخي را درباره نهي پيامبر اکرم از مُثله و عفو وحشي، ارائه کنيم زيرا اين ماجرا چون آفتاب در کتب سيره و تاريخ مي‌درخشد و بيشتر مسلمانان از آن آگاهند با وجود اين از ذکر اين سند خودداري نمي‌کنيم که ابن هشام و طبري پس از باز گفتن داستان حمزه و مثله شدن او مي‌نويسند: «فَعَفا رَسُولُ الله  صلى الله عليه وسلم وَ صَبَرَ وَ نَهي عَنِ المُثلَةِ». (السيره النبويه، القسم الثاني، صفحة 96) 

يعني: «پيامبر خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- عفو کرد و شکيبايي ورزيد و از مثله نهي نمود». ابن هشام براي نشان دادن تأکيد پيامبر در اين باره باز مي‌نويسد: «عَن سَمُرة بِن جُندُب قالُ: ماقامَ رَسولُ الله -صلى الله عليه وآله وسلم- في مقامٍ قَطُّ فَفارَقَهُ حَتّي يأمُرَنا بِالصَّدَقَةِ وَينهانا عَنِ المُثلَةِ». (السيره النبويه، القسم الثاني، صفحة 96) 

يعني: «از سَمُره بن جُندُب گزارش شده است که: هيچ گاه رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- در مقامي نايستاد و از آن جدا نشد مگر آنکه ما را به صدقه فرمان مي‌داد و از مثله باز مي‌داشت». 

امّا دربارة بخشودن وحشي، خود نويسندة 23 سال در يکي از فصول گذشتة کتابش ناگزير! اعتراف مي‌کند که پيامبر خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- قاتل حمزه را مشمول عفو خود قرار داد و در اين باره مي‌نويسد: 

[وحشي که حمزه را کشته بود و جسد او را مثله کرده بود .... وقتي بحضور پيغمبر رسيد و اسلام آورد، اسلام او را پذيرفت]. (صفحة 78 کتاب 23 سال) 

با چنين اعترافات و تناقضاتي! گاهي انسان متحير مي‌ماند که نويسندة 23 سال چه غرض و مرضي! در نگارش اين کتاب داشته است؟ آيا او از سوي مقام بالاتري! به نوشتن چنين کتابي، مأمور و (مأجور)! بوده است؟ يا خودخواهي و غرور، وي را به اين کجروي افکنده است؟ خدا مي‌داند. 

شگفتا که با همة پشتيباني از «عدالت اجتماعي» گاهي روشنترين اصلي را که ماية قوام عدالت در جامعه شمرده مي‌شود به فراموشي مي‌سپارد و آن را مولود خشم پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- مي‌پندارد! چنانکه در پي ماجراي مثله شدن حمزه مي‌نويسد: 

[در سيرة ابن هشام آمده است که چند نفر از قبيلة بحيره[9]، زار و نزار نزد نزد پيامبرآمده از او مساعدت خواستند .آنها را بيرون مدينه نزد شتربان خود فرستاد تا از شير شتر بنوشند و شفا يابند. پس از استفاده از شير شتر و آسوده شدن از رنج، شتربان را کشته و خار در چشمش فرو کردند و شتر را با خود بردند. چون خبر به پيغمبر رسيد چنان بخشم آمد که بي‌درنگ کرز بن جابر را دنبال آنها فرستاد. پس از آنکه همه را اسير کردند و به حضور محمّد آوردند امر کرد دست و پايشان را قطع و چشمانشان را کور کنند]. (صفحة 110 از کتاب 23 سال) 

معلوم نيست نويسندة عدالتخواه! از پيامبر خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- چه توقعي دارد؟ آيا انتظار داشته تا آن حضرت دستور مي‌داد اين نابکاران را نوازش کنند و دست و پايشان را ببوسند؟! 

مردمِ خيانتگري که شتربان بي‌گناه را کشته و در چشمانش تيغ بيابان فرو کردند آيا سزاوار چه کيفري بودند؟ مگر نه آن که شتربان بيچاره چندين روز از آنها پرستاري و پذيرايي کرده بود تا بيماري ايشان بهبود يافت و سپس او را با فجيع‌ترين صورت کشتند و شترش را به سرقت بردند؟ آيا روا بود که پيامبر خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- اين نامردان را ببخشايد و امنيت جامعه را در برابر امثال اين جنايتگران به خاطر افکندا؟ آيا حکم مزبور را مولود عدالت پيامبر بايد شمرد يا نتيجة خشم و ستمگري؟! آري، گاه افرادي با عقايد ضدّ اسلامي به جنگ پيامبر مي‌آمدند و اسير مي‌شدند يا مانند وحشي بهنگام نبرد، مسلماني را به قتل مي‌رساندند و سپس قبل از دستگيري توبه مي‌کردند، در اين موارد پيامبر اکرم -صلى الله عليه وآله وسلم- آنان را مشمول عفو و رحمت خود مي‌ساخت و از اين راه ايشان را اصلاح و تربيت مي‌کرد. و همچنين گاهي دربارة پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- سوء قصدي مي‌شد در اينجا نيز آن حضرت با کمال بزرگواري از حقّ شخصي خود مي‌گذشت. امّا آيا مي‌توان قانون عفو را عموميت داد و هر جنايتگري را تحت هر شرائطي عفو کرد؟ اگر اين کار رحمتي دربارهء گناهکاران شمرده شود بي‌شک ظلمي در حقّ بيگناهان خواهد بود و امنيت جامعه را به خطر مي افکند بويژه که نوشته‌اند اين گروه در بيابان کمين کرده و اموال مسافران را بتاراج مي‌بردند و به نواميس آنها تعرض مي‌نمودند چنانکه طبري از قول انس بن مالک دربارة ايشان مي‌نويسد: 

«فَارتَدّوا عَنِ الإِسلامِ وقَتَلُوا الرّاعِي واستَاقُوا الإِبِل وأَخافُوا السَّبيلَ وأَصابُوا الفَرجَ الحَرامَ». (جامع البيان، الجزء السادس، صفحه 208) 

يعني: ايشان از اسلام باز گشتند شتربان را کشتند و از شير شتر بهره‌گيري کردند و امنيت راه را از ميان بردند و به عفت زنان تجاوز نمودند». 

از اين گذشته، طبري از ليث بن سعد آورده است که: 

«ما کانَ سَمَلَ رَسُولُ الله صلى الله عليه وسلم أَعينَهُم وتَرَکَهُ حَسمَهُم حَتّي ماتُوا». (جامع البيان، الجزء السادس، صفحة 309) 

يعني: «پيامبر خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- ديدگان آنها را کور نکرد امّا آنان را واگذاشت که خون از پيکرشان بريزد تا آنکه مردند». 

باز طبري از قول سدّي همين مضمون را گزارش کرده است و اين گزارش‌ها با قرآن کريم نيز سازگارتر است زيرا به اتّفاق مفسران، آية 32 از سورة شريفه مائده دربارة کيفر اين گروه و امثال ايشان آمده است و در آنجا سخني از کور کردن چشمان، ديده نمي‌شود! بنابراين ما روايت طبري را در اين مورد بر گزارش ابن هشام ترجيح مي‌دهيم. 

آري دلِ رؤف پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- تا آنجا که راهي وجود داشت به جانب رحمت متمايل بود ولي گاهي رحمت بر يک جامعه از ترحم بر چند جنايتکار برتري دارد چنانکه قرآن کريم مي‌فرمايد: 

)وَلَكُمْ فِي الْقِصَاصِ حَيَاةٌ يَا أُوْلِي الأَلْبَابِ( (بقره: 179).

«اي خردمندان در قصاص، حيات (جامعة) شما تأمين مي‌شود».

و گرنه پيامبر اسلامي کسي است که به يارانش فرمود: 

«دَخَلَتِ امرَأَةٌ النّارَ في هَرَّةٍ رَبَطَتها فَلَم تُطعِمها ولَم تَدَعها تَأکُل مِن خَشاشِ الأَرض». (صحيح بخاري، الجزء الرابع، صفحة 157. و صحيح مسلم، الجزء الرابع، صفحة 2110) 

يعني: زني در آتشِ دوزخ وارد مي‌شود زيرا که گربه‌اي را بسته و حبس 