ياد مي‌کند که معلوم نيست از کجا عقيده به برادري آن دو تن، در استاد پيدا شده است؟! 

در صفحة 311، کتاب نامي و مشهورِ «الجامع الصّحيح» به «جميع‌الصّحيح»! و نام مؤلّفش يعني: «أبي الحسين مسلم بن حجّاج» را به: «عبدالحسين بن الحجّاج»! تبديل نموده، واقعاً مطالعات دقيق و آگاهيهاي عميق استاد قابل تقدير است!

در «تناقض‌گويي» کار را به جايي مي‌رساند که در يک مورد به صراحت مي‌نويسد: پيروان محمّد، بيشتر به صورت يک «رهبر حزبي» به او مي‌نگريستند تا يک «شخصيت مذهبي»! و در موضوع ديگر تصريح مي‌کند: بيش از چهل هزار مسلمان براي محمّد گواهي دادند که او رسالت خداوند را اداء کرده و به اتمام رسانيد! چنانکه مي‌نويسد: [کلية افرادي که در زمان محمّد به وي پيوستند و اسلام آوردند، بيشتر به وي بصورت يک رهبر حزبي نگاه مي‌کردند تا يک شخصيت مذهبي]!. (صفحة 39)

و باز نوشته است: 

[محمّد در سال 632 ميلادي، در حاليکه بيش از چهل هزار نفر مسلمان او را همراهي مي‌کردند، براي زيارت مکّه وارد اين شهر شد. پس از برگزاري نماز و عبادت لازم، محمّد در عرفات خطابة مفصّلي ايراد و ضمن شرح خلاصه‌اي از آئين دين(!!) نوبيناد اسلام، خطاب به جمعيت گفت: «اي خداي باريتعالي(!!) آيا رسالتي را که برعهدة من محوّل کردي انجام داده‌ام»؟ و کلية حضّار پاسخ دادند: «آري، تو رسالتت را به پايان رسانيده‌اي»]. (صفحة 37)

اما «دروغهاي تاريخي»! که دکتر روشنگر بدانها پرداخته، دراين مقدّمة کوتاه قابل بررسي نيست و ما برخي از آنها را در همين کتاب پاسخ داده‌ايم زيراکه مقداري از أکاذيب مزبور را از کتاب 23 سال اقتباس! کرده و بقيه را از کتب خاورشناساني که از تحقيق منصفانه به دورند برگرفته است.

در اينجا دوباره خاطرنشان مي‌سازيم که پژوهشهاي خاورشناسان در زندگي پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- بايد به قرآن و گزارشهاي موثّق صحابه، بازگردد زيرا در روزگار قديم کسي از مورّخان غيرعرب، بنگارش سيرت پيامبر نپرداخته است و اساساً ديگران، همانند صحابه از احوال وآثار او باخبر نبودند. بنابرين در سيره‌نگاري، پس از استناد به قرآن کريم بايد به روايات نزديکان و ياران پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- اتکاء نمود و روشن است که در اين زمينه، مسلمين، به مراتب بيش از خاورشناسان غربي کوشيده و تجربه آموخته‌اند و با زبان و بيان قرآن و علوم و فنون حديث آشنايي دارند. يعني گزارشهاي صحيح را از سقيم تميز مي‌دهند واسناد و رجال و علل احاديث[3] را مي‌شناسند. از اينرو سخن بي‌دليل و اتّهامِ عليل فلان خاورشناس را نمي‌توان دستماية سيره‌نويسي ساخت و همچون نويسندة «بازشناسي قرآن» ساده‌لوحانه بدان پرداخت که: اين خانه، از پاي‌بست ويران است!

)أَفَمَنْ أَسَّسَ بُنْيَانَهُ عَلَى تَقْوَى مِنْ اللَّهِ وَرِضْوَانٍ خَيْرٌ أَمْ مَنْ أَسَّسَ بُنْيَانَهُ عَلَى شَفَا جُرُفٍ هَارٍ فَانْهَارَ بِهِ فِي نَارِ جَهَنَّمَ وَاللَّهُ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ( (توبه: 109).

«آيا کسي که بنيان خويش بر تقواي خدا و خشنودي او نهاده برتر است يا آن کس که بناي خود را بر کنارة سيلگاهي گذاشت که فروريختني است و با وي در آتش دوزخ سقوط مي‌کند؟ و خدا گروهي را که ستمگرند هدايت نمي‌کند».

تجريش، 1407 هجري قمري
مصطفي حسيني طباطبائي
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- صفحه 10.
[2]- بعنوان نمونه: به سيره ابن هشام، ج 1، ص 245 و موطّأ مالک، ج 1، ص 14 نگاه کنيد.
[3]- مقصود از «علل حديث» خطاهايي است که در سند يا متن برخي از احاديث وجود دارد.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:96.txt">مقدمه</a><a class="text" href="w:text:97.txt">اهميت هجرت</a><a class="text" href="w:text:98.txt">اميد به ايمان رؤسا و أشراف!</a><a class="text" href="w:text:99.txt">تحليل هاي پندارآميز!</a><a class="text" href="w:text:100.txt">من خون مي خواهم!!</a></body></html>هجرت پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- از مکّه به يثرب*  به نظر تحقيقي، حرکتي پرمعنا و تاريخساز بوده است که از پيش، زمينة فرهنگي آن فراهم آمده و با تدبير و تأييد همراه شده و پيامدهاي مثبت و باشکوهي داشته است. بهمين اعتبار، مسلمانانِ صدرِ اسلام اين حاديثة فرخنده را مبدأ تاريخ اسلامي قرار دادند و آنرا براي تحوّلات اجتماعي خود به منزلة سرفصلي برگزيدند.

ولي نويسندة 23 سال متأسّفانه – مانند اکثر موارد – با تنگ‌نظري به اين رويداد بزرگ نگريسته و در آغاز فصل هجرت، مسلمانان ديرينه را به ناآگاهي از آنچه کرده‌اند متَّهَم مي‌سازد و در اين باره چنين مي‌نويسد: 

[تاريخ پيوسته ورق مي‌خورد گاهي به روزهائي مي‌رسيم که مبدأ حوادث و دگرگونيهائي مي‌شوند و مسير تاريخ را تغيير داده در ذهن انسان جاويد مي‌مانند. دوازدهم ربيع‌الأول اکتبر سال 622 م که محمد به يثرب آمد يکي از اين روزها است. مسلمانانِ ساده‌لوحِ اين زمان از راه حميت، هجرت را مبدأ تاريخ قرار دادند (!!) اعراب مبدأ تاريخ صحيحي جز عام‌الفيل نداشتند، تاريخ ميلادي نيز جز در ميان ترسايان متداول نبود پس، از راه باليدن به خويش(!!) که شجاعت کرده و به محمد ملحق شده‌اند و دو قبيلة بزرگ چون اوس و خزرج، محمد را در تحت حمايت و پناه خود گرفته‌اند هجرت را مبدأ تاريخ قرار داده‌اند(!!) نهايت، آغاز سال را بجاي دوازدهم ربيع‌الأول، اوّل محرم همان سال قرار دادند. در آن روزگار ابداً به مخيلة اعراب خطور نمي‌کرد که روز 12 ربيع‌الأول مبدأ تحول بي‌سابقه‌ايست در زندگاني آنها(!!) و مشتي مردم بيابانگرد (که در تاريخ مدنيت قدر و اعتباري نداشتند و طوائف پيشرفتة آنها خود را بدولت ايران و روم نزديک ساخته بودند و تقرّب به دربار کسري و امپراطور روم را ماية مباهات خويش مي‌دانستند) بر قسمت بزرگي از معمورة جهان فرمانروائي خواهند يافت]. (صفحة 124، 125 از کتاب 23 سال).

پيش از آنکه دربارة اهميت هجرت و علل آن سخن بميان آيد بايد خاطرنشان سازيم که نويسنده 23 سال بيش از آنکه به متون تاريخي رجوع کند به پندار و گمان روي آورده است زيرا آنچه که مي‌گويد: [مسلمانانِ ساده‌لوحِ اين زمان از راه حميت، هجرت را مبدأ تاريخ قرار دادند...]. نتيجة اين گمان است که مسلمانان در روزگار ضعف – بدون آگهي و بصيرت – به تاريخگذاري پرداخته‌اند و خود نمي‌دانستند که چه مي‌کنند! و اين ادّعائي است که بنياديش بر آب نهاده شده بلکه بر سراب تکيه دارد! زيرا تاريخ هجري در دوران شکوه و قدرت مسلمين يعني دوران حکومت خليفة دوّم عمربن خطّاب مقرر شد و در آن زمان، مسلمانان از اهميت هجرت و پيامد آن به خوبي مطّلع بودند و از روي ساده‌لوحي و بي‌خبري مبدأ مزبور را برنگزيدند چنانکه طبري در تاريخ خود مي‌نويسد: 

«کَتَبَ أَبُومُوسَي الأَشعَري إِلي عُمَرَ: انَّهُ تَأتينا مِنکَ کتبٌ لَيسَ لَها تاريخٌ. قالَ: فَجَمَعَ عُمَرُالنّاسَ لِلمَشوَرَةِ فَقالَ بعضُهُم: أَرّخ لِمَبعَثِ رَسُولِ الله صلى الله عليه وسلم وَقالَ بَعضُهُم: لِمَهاجِرِ رَسُولِ ال