م و سپاهياني را که نديديد گسيل داشتيم و خدا بدانچه مي‌کنيد بينا است...».

در اين ميان، مردي از قبيلة غَطَفان بنام نُعَيم بن مسعُود بنزد پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- آمده و گفت: اي پيامبر خدا! من به اسلام گرويده‌ام و قومم از اين ماجري بي‌خبرند، پس مرا به هر خدمتي که مي‌پسندي فرمان ده! «يا رَسُولَ اللهِ! إِنّي قَد أَسلَمتُ وَإِنَّ قَومي لَم يعلَمُوا بِإِسلامي فَمُرني بِما شِئتَ»[11].

اسلام‌آوردن اين مرد در آن احوال نيز از شگفتيهاي تقدير بود زيرا در چنان شرائطي نه کسي از مشرکان دربارة اسلام به پژوهش برمي‌خاست و نه مسلمانان از چيرگي و قدرتي برخوردار بودند که شکوه آنان ماية جلب و جذب کسي شود.

مسلمانِ نامبرده داوطلب شد تا در اتحاد خائنانة يهود و قريش رخنه افکند و آنان را نسبت به يکديگر نامطمئن سازد. وي به يهوديان پيشنهاد کرد که براي اطمينان به همکاري قريش، از آنها گروگان بخواهند و به قريش سپرد که از نيرنگ يهود و سازش آنها با محمّد -صلى الله عليه وآله وسلم- بترسند! از حُسن تقدير، تدبير او مؤثّر افتاد و کارش بر وفق مراد به انجام رسيد چنانکه قريش و يهود به يکديگر مظنون شدند و از همکاري بازايستادند. ضمناً پهلوان قريش، عَمرو بن عَبدوَدّ که از خندق گذر کرده بود بدست علي -عليه السلام- که سالهاي جواني را مي‌گذرانيد، از پاي درآمد.

اين حوادث که روي هم رفته از نوادر امور بود سبب شد که قريشيان و ديگر مهاجمان بارهاي خود را بر اشتران نهادند و بدون پروا از اينکه ناپايداري ايشان در چنين احوالي ماية رسوايي و سرافکندگي آنان نزد اقوام عرب خواهد گرديد، بسوي ديار خود براه افتادند!

آري، بقول قرآن مجيد: 

)وَكَفَى اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ الْقِتَالَ ( (أحزاب: 25).

«خدا جنگ را از مؤمنان کفايت نمود»!.

شگفت آنکه در همان دوران محاصره که براي پيامبر خبر آوردند يهوديان بني‌قريظه عهد خود را شکستند و با قريشيان پيمان بستند، پيامبر بزرگ اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- بگواهي أسناد تاريخي، همانند دورانهاي گذشته چون کوه استوار و محکم بود و به مسلمانان اميدفتح و نويد ظفر مي‌داد که: «أَبشِروا يا مَعشَرَ المُسلِمينَ بِنَصرِ اللهِ وَعَونِهِ = اي گروه مسلمانان، شما را به ياري وکمک خداوند مژده باد»!. (به مغازي واقدي، ج 1، ص 495 و سيرة ابن هشام، ج 2، ص 222 و تاريخ طبري، ج 2، ص 572 نگاه کنيد) چنانکه بهنگام حفر خندق، از پيروزي مسلمانان بر ايران و روم شرقي و يمن سخن مي‌گفت[12]! و اين نبود مگر به الهام رحماني و تأييد ربّاني که پيامبر را در سهمناک‌ترين حوادث، آهنين و استوار مي‌داشت و قلب و وجدانش را نسبت به آينده روشن و تابنده مي‌ساخت.

باري، همينکه قريش و ديگر قبائل بت‌پرست از پيرامون مدينه دور شدند، پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- دستور داد تا مسلمانان بسوي دژهاي بني‌قريظه حرکت کنند. يهوديان خيانتگر، بجاي آنکه کساني را بفرستند و از پيامبر پوزش بخواهند، آمادة جنگ شدند! آنها – بنا به گزارش واقدي و ديگر مورّخان و سيره‌نويسان – از فراز قلعه‌هاي خود نسبت به رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- و همسران او دشنامهاي زشت مي‌دادند و مسلمان را سخت آزرده و خشمناک مي‌ساختند (کانُوا يشتُمُونَ رَسُولَ الله صلى الله عليه وسلمِ وأَزواجَه)[13]! تا آنجا که مسلمين در پاسخ ايشان بانگ برآوردند: «السَّيفُ بَينَنا وَبَينَکُم»[14]! = شمشير در ميان ما و شما حکم خواهد کرد! و آنگاه 25 روز قلعه‌هاي ايشان را در محاصره گرفتند تا سرانجام، يهوديان به زانو درآمدند.

در اين هنگام قبيلة مسلمانِ «أوس» که از روزگار پيش از اسلام با بني‌قريظه پيمان و پيوند داشتند، بنزد پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- آمدند و درخواست کردند تا درکيفر بني‌قريظه تخفيفي دهد – البتّه توجه داريم که بني‌قريظه چه خطر سهمناکي را در چه زمان حسّاسي براي مسلمين پيش آورده بودند – با اين همه، پيامبر بزرگوار -صلى الله عليه وآله وسلم- قبيلة أوس را نااميد نساخته و بدانها فرمود: 

«أَلا تَرضَونَ يا مَعشَرَ الأَوسِ أَن يحکُمَ فيهِم رَجُلٌ مِنکُم»[15].

يعني: «اي گروه أوس آيا خشنود نمي‌شويد که مردي از ميان خودتان دربارة بني‌قريظه داوري کند»؟.

همه گفتند: آري، راضي هستيم.

فرمود: «فَذلِکَ إِلي سَعدِبنِ مُعاذ»[16]. اين داوري را به سعد بن معاذ (رئيس شما) واگذاردم.

در اينجا نويسندة 23 سال کجدلي و بدبيني خود را پنهان نساخته مي‌نويسد! [وقتي آنها از بني‌قريظه شفاعت کردند پيغمبر فرمود: من يکي از رؤساي أوس را در اين کار حَکَم مي‌کنم هرچه او گفت بدان عمل خواهم کرد. سپس سعد بن معاذ را حَکَم قرار داد چه مي‌دانست سعد بن معاذ از بني‌قريظه دلي پرخون دارد]!. (صفحة 152)

مي‌دانيم که سعد بن معاذ سالها با بني‌قريظه رفاقت و دوستي داشت و با دشنامي که از برخي شنيد ممکن نبود فورا کمر به قتل همة آنان بندد از اينرو خود يهوديان به حکميت او راضي بودند و پيش از آنکه رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- وي را به داوري برگزيند بنا به روايت ابن هشام و طبري وديگران، پيشنهاد کردند که: «يا مُحَمَّدُ نَنزِلُ عَلي حُکمِ سَعدِ بنِ مُعاذ»[17]. يعني: «اي محمّد ما بر حُکم سعد بن معاذ تسليم مي‌شويم». و اين چيزي است که سيره‌نويس تازه نيز از اعتراف بدان ناگزير شده و مي‌نويسد: [حُکم (سعد بن معاذ) ظالمانه بود ولي چه مي‌شود کرد؟ زيرا هر دو طرف به داوري سعد بن معاذ گردن نهاده بودند]. (صفحة 152)

سعد را براي داوري آوردند و او حکم کرد تا مردان جنجگوي بني‌قريظه، که پيمان شکستند و مدينه را بخطر افکندند و سپس با مسلمانان جنگيدند، کشته شوند ولي زنان و کودکان را از اين حکم معاف نمود. آنها بر طبق قانون جنگ در اختيار و سرپرستي مسلمين قرار گرفتند تا تکليفشان معين شود.

نويسندة 23 سال، داوري سعد بن معاذ را ظالمانه شمرده است اما پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- آنرا حکمي بيدادگرانه نشمرد. براي ما که مسلمان هستيم قضاوت دربارة حکم سعد روشن است ولي اينک مي‌خواهيم از ديدگاه يک ناظر بي‌طرف بنگريم که سعد بن معاذ در اين قضاوت، راه خطا پيمود يا عادلانه داوري نمود؟ دلائلي که بر ضدّ جنگجويان بني‌قريظه وجود داشته به قرار ذيل است: 

اولاً: اين گروه پيش از پيمان‌شکني، تعهّد نموده بودند که اگر با دشمنان مسلمين همراهي کنند و مدينه را به خطر افکنند خونشان هدر رفته و اموالشان مصادره گردد. آنها خود پذيرفتند که اگر راه خيانت در پيش گيرند، پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- در اجراي اين حکم مُحِقّ است: «إِنَّهُ في حِلٍّ مِن سَفکِ دِمائِهِم وَسَبي ذَرارِيهِم وَأَخذِ أَموالِهِم»! (السيره النبويه اثر زيني دحلان، ج 1، ص 175 و ديگر آثار)

ثانياً: بني‌قريظه هنگامي به خيانت دست زدند که مدينه در محاصرة دشمن قرار داشت. آنها در چنين وضعي، آهنگ شبيخون به مسلمانان کردند و يک گروه ده نفري و پيشتاز از ايشان نيز وارد عمل شدند. 