بي الحقيق چه جرمي مرتکب شده بود؟ و چرا پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- اجازة قتل او را صادر فرمود؟ پرسشهايي است که نويسندة 23 سال نخواسته بدانها پاسخ دهد! زيرا جواب اين دوسؤال، با مقصود سيره‌نويس هماهنگي ندارد و تئوري او را باطل مي‌کند وگرنه، چه دليلي دارد که نويسنده، از گفتن آنچه مورّخان دراين باره بوضوح آورده‌اند، خاموشي گرفته است؟ 

بعنوان نمونه، ابن هشام در سيره مي‌نويسد: 

«إِنَّهُ کانَ مِن حَديثِ الخَندَقِ أَنَّ نَفَراً مِنَ اليهودِ، مِنهُم سَلاّمُ بنُ أَبِي الحُقَيقِ النَّضَري وَحُيي بنُ أَخطَبِ النَّضَري وَکِنانَةُ بنُ أَبِي الحُقَيقِ النَّضَري وَهَوذَةُ بنُ القَيسِ الوائِلي وَأَبوعَمّارِ الوائِلِي في نَفَرٍ مِن بَنِي‌النَّضيرِ ونَفَرٍ مِن بَني وائِل وهُمُ الَّذينَ حَزَّبُوا الأَحزابَ عَلي رَسولِ اللهِ  صلى الله عليه وسلم خَرَجُوا حَتّي قَدِمُوا عَلي قُرَيشٍ مَکَّةَ فَدَعَوهُم إِلي حَربِ رَسولِ الله  صلى الله عليه وسلم وَقالُوا إِنّا سَنَکونُ مَعَکُم عَلَيهِ حَتّي نَستَأصِلَهُ». (سيرة ابن هشام، القسم الثّاني، صظ 214)

يعني: «از ماجراي جنگ خندق آن است که گروهي از يهوديان مانند: سَلاّم بن أَبِي الحُقَيق از قبيلة بني‌نضير، و حُيي بن أخطَب و کِنانَة بن أبي الحقيق و هَوذَه بن قيس وائِلي و ابوعَمّار وائِلي، با جماعتي از بني‌نضير و بني‌وائل – که أحزاب عرب را بر ضدّ رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- برانگيختند – از مدينه بيرون رفته و رهسپار مکّه شدند و به نزد قريش رسيدند و آنانرا به جنگ با رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- فرا خواندند وگفتند که ما بهمراه شماييم تا او را از ريشه برکَنيم»!.

پس معلوم شد که سَلاّمِ يهودي، همان پيمان‌شکن جنگ‌افروزي بوده است که بت‌پرستان را به پيکار با مسلمانان مدينه برشوراند و البتّه چنين کسي بدانگونه که پيش از اين گفتيم، بحکم تورات و قرآن وعقل و انصاف، محکوم بمرگ بود و پيامبر خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- در اجازة قتل وي، از حريم عدالت پاي فراتر ننهاد.

هرچند نويسندة 23 سال، دربارة جرم سلام يهودي، دم برنياورده امّا در مورد ديگران، بناچار! سکوت مقدّس خود!! را شکسته و مي‌نويسد: 

[پس از کشتن کعب و سلّام، عبدالله بن رواحه مأمور کشتن يسير بن برزام شد زيرا او در بني‌غطفان مردم را به جنگ با محمّد تشويق مي‌کرد]. (صفحة 167)

دوباره مي‌نويسد: 

[خالد بن سفيان هذلي در نخله، مردم را بر ضدّ محمد برمي‌انگيخت، امر فرمود، عبدالله بن أنيس کار او را بسازد، و او نيز چنين کرد. رفاعه بن قيس، طايفة قيس را به مخالفت با محمّد تحريک مي‌کرد، عبدالله بن جدر از طرف پيغمبر مأمور شد سر او را بياورد و چنين کرد]. (صفحة 167)

براي اينکه خوانندگان ارجمند بيش از پيش، فلسفة مشروعيت اين گونه احکام را دريابند بايد خاطرنشان سازم که اسلام، کشتار بناحق را شديداً محکوم نموده و حتّي کشتار بحق را نيز از راههاي ناجوانمردانه تصويب نمي‌کند. مثلاً اگر کسي بر طبق عدالت، محکوم به مرگ باشد از ديدگاه اسلام نمي‌توان وي را امان داد و سپس غافلگيرانه، او را کشت!

گواه روشن ما در اين باره، آثار گوناگوني است که از پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- گزارش شده و بعنوان نمونه در کتب سنن مي‌خوانيم: 

«إِنَّ مُعاوِيةَ دَخَلَ عَلي عائِشَةَ فَقالَت لَهُ: أَما خِفتَ أَن أُفعِدَ لَکَ رَجُلاً فَيقتُلَکَ؟! فَقالَ مُعاوِيةُ: ما کُنتِ لِتَفعَليهِ وَأَنا في بَيتِ أَمانٍ وَقَد سَمِعتُ رَسولَ الله صلى الله عليه وسلم يقولُ: الإيمانُ قَيدَ الفَتکُ وَلا يفتِکُ مُؤمِنٌ». (سنن ابوداود، کتاب الجهاد، ج 2، ص 79)

يعني: «معاويه بن أبي سفيان، بر عائشه وارد شد، عائشه گفت: آيا نمي‌ترسي که من مردي را در پس پرده نشانده باشم تا تو را به قتل رساند؟! معاويه پاسخ داد: تو چنين کاري را نمي‌کني زيرا که من در خانة امان وارد شده‌ام و از رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- شنيدم که مي‌گفت: ايمان، انسان را از غافل‌کُشي بازمي‌دارد و هيچ مؤمني از راه غافلگيري کسي را نمي‌کشد».

طبري نيز در حوادث سال شصت هجري آورده است که: مُسلِم بن عَقيل در خانة هانِئِ بن عُروَة پنهان شده بود. در آن هنگام، حاکم ستمگر کوفه يعني عُبيدالله بن زِياد براي عيادت بيماري، به خانة هانئ آمد. مسلم که قرار بود ناگهان بر عُبيدالله حمله‌ور شود و او را از پاي درآورد، از اينکار خودداري ورزيد تا آنکه عُبَيدالله از خانه برفت. چون از مسلم بن عقيل پرسيدند چرا به کاري که مقرّر شده بود اقدام نکردي؟ پاسخ داد: بدو دليل، يکي آنکه نمي‌خواستم در خانة هانِئ، کسي را بکشم و ماية گرفتاري براي او فراهم آورم و ديگر، سخني بود که مردم از رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- نقل مي‌کنند که فرمود: 

«إِنَّ الإيمانُ قَيدَ الفَتکَ ولا يفتِکُ مُؤمِنٌ». (تاريخ طبري، ج 5، ص 363)

يعني: «ايمان، انسان را از غافل‌کشي باز مي‌دارد و هيچ مؤمني،از راه غافلگيري کسي را نمي‌کشد».

مورّخان و محدّثان ديگر (مانند بخاري، در تاريخ خود و احمد بن حنبل در مسندش و حاکم، در مُستدرک خويش) نيز اين سخن را از رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- گزارش کرده‌اند*. و بنابراين، پيامبر اکرم -صلى الله عليه وآله وسلم- هرگز دستور نمي‌داد تا پيروان او، کساني را ناجوانمردانه از پاي درآورند هر چند آنان سزاوار قتل بودند. ولي افرادي که با اسلام و مسلمين رسماً به پيکار برمي‌خاستند و دشمنان مسلمانان را بر ضدّ آنها به جنگ و خونريزي برمي‌انگيختند اين اشخاص، از ديدگاه اسلام، محکوم به مرگ بودند و چنانچه پيش از امان‌يافتن، گرفتار مي‌شدند البتّه حکم اسلام را دربارة آنان به اجراء مي‌گذاشتند و اين چيزي نبود که با حق و عدالت ناسازگار باشد و بر عقل و دين، گران آيد. زيرا که حکم مزبور از فتنه‌گري و خونريزي جلوگيري مي‌کرد و مانع مي‌شد تا آشوب‌طلبان، جنگهاي خونين به پا کنند و صدها تن را در کام مرگ افکنند. پس، يک انسان فريبکار و ويرانگر، فداي حراست و حمايت از جمعي بسيار مي‌شد و ديگران نيز از سرانجامِ وي عبرت مي‌گرفتند و دست از فتنه‌گري برمي‌داشتند. و اين موضوع به همان فلسفه‌اي باز مي‌گردد که قرآن کريم در «حُکم قصاص» بدان اشاره مي‌کند: 

)وَلَكُمْ فِي الْقِصَاصِ حَيَاةٌ يَا أُوْلِي الأَلْبَابِ ( (بقره: 179).

«اي خردمندان! قصاص، متضمّنِ حيات اجتماعي شما است...».

البتّه از آنجا که: «تسامح و گذشت» در اسلام بر «قهر و خشونت» غلبه دارد، در بسياري از موارد کساني که به مرگ محکوم بودد امان مي‌يافتند و رسول اکرم -صلى الله عليه وآله وسلم- از جُرم ايشان درمي‌گذشت چنانکه أبوسُفيان بن حَرب مشمول عفو و اغماض پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- شد. و نيز عبدالله بن أَبي سَرح را رسول گرامي، امان داد. و همچنين امّ حکيم، همسر عِکرِمَة بن أبي جهل، براي شوهر خود امان خواست و پيامبر 