کرم -صلى الله عليه وآله وسلم- او را امان داده وعفو کرد. و نيز صَفوان بن أُمَية را مشمول بخشش خود ساخت که اين دو تن، گريخته از راه دريا عزم سفر به يمن داشتند ولي هنگام حرکت کشتي، خبر عفو رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- را براي ايشان آوردند و هر دو بازگشتند. و همچنين وَحشي، قاتل حمزه (عموي پيامبر) بخشوده گرديد و هِند، همسر ابوسفيان که پس از کشته‌شدن حمزه، جگر او را به دندان گرفته بود، مورد عفو قرار گرفت و ديگران...[1].

اين گذشت‌ها که همه در دوران غلبه و قدرت صورت پذيرفت، تئوري ورشکستة جناب سيره‌نويس را رسوا مي‌نمايد و از غرض‌ورزي آن جناب حکايت‌ها دارد!

آري همة کسانيکه بدست مسلمانان کشته شدند، جنگ افروزاني بودند که با اشعار يا گفتار شيطاني خود، عصبيت عرب را برمي‌انگيختند و جويهاي خون از مردم بي‌گناه براه مي‌انداختند، چنانکه خود نويسندة 23 سال کم و بيش به اين امر اعتراف نموده و پيش از اين نمونه‌هايي از آن، ملاحظه شد. و اگر اتّفاقاً بي‌گناهي بوسيلة مسلماني از پاي درمي‌آمد فورا از راه قصاص يا خونبها (در صورت رضايت اولياء مقتول) جبران مي‌گرديد و در صورتيکه مسلمان مزبور مأمور پيامبر شمرده مي‌شد، رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- از کار او علناً بيزاري مي‌جست و بدين وسيله نفرت خود را از کشتار ناحق اعلام مي‌کرد، چنانکه در کتب تاريخ و سيره آورده‌اند: پس از فتح مکّه، پيامبر اکرم -صلى الله عليه وآله وسلم- گروهي از يارانش را به اطراف مکّه فرستاد تا قبائل پيرامون آنجا را به اسلام دعوت کنند و به هيچکدام از يارانش اجازه و دستور نداد که با کسي بجنگند ولي خالِد بن وَليد برخلاف فرمان رسول اکرم -صلى الله عليه وآله وسلم- و از راه خطا، قبيلة بَني‌جَذيمَة را خلع سلاح کرده و مرداني از ايشان را به قتل رسانيد. بمحض آنکه اين خبر به رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- رسيد علي بن أبي‌طالب -عليه السلام- را با اموالي بسوي قبيلة مزبور گسيل داشت تا خونبهاي همة کشتگان را بپردازد و خانواده‌هاي ايشان را راضي کند. علي -عليه السلام- خسارتهاي جاني و مالي را حتّي‌المقدور جبران نمود و حتّي بهاي ظرفي را که براي سگان، آب و غذا در آن مي‌ريختند (و از ميان رفته بود) بپرداخت. سپس به آنها گفت: 

«هَل بَقِي لَکُم بَقِيةُ مِن دَمٍ أَو مالٍ لَم يؤَدَّ لَکُم»؟

يعني: «آيا هيچ خوني يا مالي از شما باقي مانده که بهايش بشما پرداخت نشده باشد»؟

گفتند: نه! با وجود اين، علي -عليه السلام- بقية اموالي را که در دست داشت نيز ميان آنها تقسيم کرد و گفت: مبادا چيزي باقي مانده باشد که شما از آن خبر نداريد. آنگاه بسوي پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- بازگشت و ماجرا را براي رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- حکايت نمود. پيامبر گرامي اسلام فرمود:

«أَصَبتَ وَأَحسَنتَ»!
يعني: «کارت را بحق و به نيکي انجام دادي».

آنگاه پيامبر برخاست و روي خود بسوي قبله کرد و دستها را به آسمان برداشت و گفت: 

«أَللّهُمَّ إِنّي أَبرَأُ إِلَيکَ مِمّا صَنَعَ خالِدُ بنُ وَليدٍ، ثَلاثَ مَرّاتٍ».

يعني: «خداوندا من از کار خالد بن وليد بسوي تو بيزاري مي‌جويم» و اين عبارت را سه بار تکرار نمود. (به سيره ابن هشام، ج 2، ص 430 و تاريخ طبري، ج 3، ص 67 و 68 نگاه کنيد).

آيا چنين بزرگمردِ دادگري را مي‌توان به «ارتکاب جنايت، براي وصول بقدرت»! متهم کرد؟ آيا اين اتّهام، خيانت در گزارش تاريخ به شمار نمي‌آيد؟

خلاصه آنکه پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- جان و مال مردم را بسي محترم مي‌شمرد و اگر کسي را محکوم به مرگ مي‌کرد، ولي در خور اين کيفر بود و عدالت و انصاف و شريعت و قانون نيز حکم مرگ او را امضاء مي‌نمود.

آري، پيامبر نمي‌توانست ببيند که أبوعَفَک يهودي* يا سَلاّم و امثال ايشان پيمان خود را با جامعة اسلامي مي‌شکنند و قبائل عرب را بر ضدّ مسلمانان – که گناهي جز ترک بت‌پرستي نداشتند- به خونريزي تشويق مي‌کنند و آنگاه، دم برنياورد و فتنه‌گران را سرکوب نکند! آنهم در «زمان جنگ» يعني در وقتي که دشمنان هر لحظه در کمين بودند تا مسلمانان را از ريشه براندازند. پس کار اين پيامبر حکيم در دفاع از جامعه، همانند عمل پزشکي بود که عضو فاسد را از پيکر بيمار قطع مي‌کند تا او را از مرگ حتمي نجات دهد. آيا چنين پزشکي را خدمتگزار بايد شمرد يا خيانتکار؟ آيا او را مهاجم بايد دانست يا مدافع؟ عجبا که سيره‌نگار تازه، نه تنها بر اينگونه حمايت‌هاي رسول اکرم از جامعه اعتراض دارد بلکه در پاره‌اي از موارد بر عفو و رحمت او نيز طعنه مي‌زند و آنرا نوعي سياستمداري! مي‌پندارد. و اين تفسير از روحية خودش که سالها بر مسند سياست تکيه زده به خوبي حکايت مي‌کند، راستي که:
پيش چشمت داشتي شيشه کبود
 زان سبب عالم کبودت مي‌نمود![2]

پيش از اين گفتيم که رهبر منافقان مدينه، عبدالله بن أُبَي بود. پيامبر بزرگوار اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- اين مرد را با همة کارشکني‌هايش تحمّل مي‌کرد. حتي پس از مردنش تصميم گرفت بر جنازة او نماز گزارد ولي وحي إلهي وي را از اينکار بازداشت و به روايتي، وحي پس از نماز پيامبر بر عبدالله آمد و رسول خدا را از دعاکردن بر منافقان منع نمود[3]. در زمان حيات عبدالله، بارها کساني چون عمر بن خطّاب وديگران از رسول اکرم اجازه خواستند تا وي را بکشند اما پيامبر رحمت، اين کار را روا نشمرد، خود نويسندة 23 سال در اين باره مي‌نويسد: 

[حتّي پسر عبدالله بن أُبَي به پيامبر گفت: اگر مي‌خواهي پدرم را بکشي خود مرا مأمور کن]!. (صفحة 168)

پيامبر در پاسخ او فرمود: 

«بَل نَتَرَفَّقُ بِهِ وَنُحسِنُ صُحبََتَهُ ما بَقِي مَعَنا». (سيرة ابن هشام، ج 2، ص 293)

يعني: «نه! بلکه با وي مدارا مي‌کنيم و تا هنگامي که با ما بسر مي‌برد به نيکي با او رفتار خواهيم کرد».

گيرم که اين بخشش و مدارا از سياست و مردمداري سر زده باشد نه از رأفت و ملايمت، ولي بر سياستي که خون مردم را محترم داشته وخطاهاي ايشان را ناديده مي‌گرفت، چه جاي اعتراض است؟ و اين سياست، با امر «نبوّت» چه معارضه و برخوردي دارد؟ نويسنده، کوشش نموده تا نشان دهد پيامبر اسلام باطناً بي‌ميل نبود که عبدالله بن أُبَي از ميان برود ولي اختلاف أوس و خزرج، از انجام اين کار مانع شد و در اين زمينه مي‌نويسد: 

[سيوطي در شأن نزول آية 88 از سورة نساء 

)فَمَا لَكُمْ فِي الْمُنَافِقِينَ فِئَتَيْنِ وَاللَّهُ أَرْكَسَهُمْ بِمَا كَسَبُوا أَتُرِيدُونَ أَنْ تَهْدُوا مَنْ أَضَلَّ اللَّهُ ( (نساء: 88).

«شما را چه که دربارة منافقان دو دسته شده‌ايد آنها مردودند(!!) آيا مي‌خواهيد کسي را که خدا گمراه کرده است هدايت کنيد؟».

مي‌نويسد: مقصود، عبدالله بن ابي است که پيغمبر از وي به تنگ آمده فرمود: کيست که مرا از شرّ وجود شخصي که پيوسته درصدد آزار من است و مخالفان مرا در خانة خويش گرد مي‌آورد نجات دهد؟ ولي ميان أوس و خزرج دودستگي افتاد وهمين امر او را از