لي گاهي آخر آيات را با اجازة پيغمبر تغيير مي‌داد(!!) مثلاً پيغمبر گفته بود: (والله عزيز حکيم) او مي‌گفت چطور است بگذاريم: (والله عليم حکيم) پيغمبر مي‌گفت مانعي ندارد(!!) پس از تکرار چند تغيير از اين قبيل(!!) از اسلام برگشت به اين دليل که چگونه ممکن است وحي الهي با القاء من تغيير کند... (در فتح مکه) عبدالله بن سعد بن ابي‌السرح که برادر رضاعي عثمان بود به وي پناهنده شد، عثمان چند روزي او را مخفي کرد تا جوش وخروشها تسکين يافت آنگاه او را نزد پيغمبر آورده و استدعاي عفو او را کرد. پيغمبر پس از مدتي سکوت، فرمود (نعم) يعني با اکراه شفاعت عثمان را پذيرفت. عبدالله مجدداً اسلام آورد و سپس با عثمان از محضر پيغمبر بيرون شدند]. (صفحة 165)

واضح است کسي که به دروغ ادّعاي وحي و پيغمبري کند هر دم به پيشنهاد اين و آن، وحي خود را دگرگون نمي‌سازد و اين عمل را بارها تکرار نمي‌کند چرا که اينکار به رسوايي او مي‌انجامد و مشت وي را نزد پيروانش بازخواهد کرد! بويژه که در گفتارش سخن ناصواب و بيرون از قاعده‌اي هم نيامده باشد مانند: (والله عزيز حکيم) که تغيير آن، لزومي ندارد. تا چه رسد به پيامبرراستيني نظير محمّد -صلى الله عليه وآله وسلم- که بر نويسندگانِ وحي خود، آياتي از اين قبيل مي‌خوانده است: 

)وَإِذَا تُتْلَى عَلَيْهِمْ آيَاتُنَا بَيِّنَاتٍ قَالَ الَّذِينَ لاَ يَرْجُونَ لِقَاءَنَا ائْتِ بِقُرْآنٍ غَيْرِ هَذَا أَوْ بَدِّلْهُ قُلْ مَا يَكُونُ لِي أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقَاءِ نَفْسِي إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ مَا يُوحَى إِلَيَّ إِنِّي أَخَافُ إِنْ عَصَيْتُ رَبِّي عَذَابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ( (يونس: 15)

«چون آيات روشن ما بر ايشان تلاوت گردد، آنانکه به ملاقات ما اميد ندارند گويند که قرآني جز اين بياور يا همين را (به ديگر سخن) تبديل کن! بگو مرا نسزد که از خاطر خويش قرآن را تبديل کنم، جز آنچه به من وحي مي‌شود چيزي را پيروي نمي‌کنم، همانا من اگر خداوندم را نافرماني کنم از عذاب روزي بزرگ بيم دارم».
)وَلَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنَا بَعْضَ الأَقَاوِيلِ * لأَخَذْنَا مِنْهُ بِالْيَمِينِ * ثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ الْوَتِينَ ( (حاقه: 44-46)
«اگر (پيامبر) بدروغ پاره‌اي از سخنان را بر ما بندد البته با دست قدرت او را مي‌گيريم سپس شريان وي را قطع مي‌کنيم».
)وَمَا يَنْطِقُ عَنْ الْهَوَى * إِنْ هُوَ إِلا وَحْيٌ يُوحَى ( (نجم: 3-4)
«پيامبر به دلخواه سخن نمي‌گويد، سخنش جز وحي که به او مي‌رسد هيچ نيست».
آيا خردمند مي‌پذيرد که پيامبر اسلام بر نويسندگان وحيش چنين سخناني را بخواند و آنگاه – بدون هيچ ضرورتي – با رايزني يکي از ايشان، بارها متن وحي را تغيير دهد؟!
از اينکه بگذريم، ابن هشام دربارة سابقة عبدالله بن سعد همين اندازه مي‌نويسد: 
«کانَ يکتُبَ لِرَسولِ اللهِ صلى الله عليه وسلم الوَحي فَارتَدَّ مُشرِکاً راجِعاً إِلي قُرَيشٍ». (سيرة ابن هشام، ج 2، ص 409)
يعني: «او (عبدالله بن سعد) وحي را براي رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- مي‌نوشت، آنگاه مرتد شد و به شرک گراييد و به سوي قريش بازگشت».
طبري نيز در تاريخش به همين بسنده نموده است که: 
«کانَ قَد أَسلَمَ فَارتَدَّ مُشرِکاً». (تاريخ طبري، ج 3، ص 59)
يعني: «وي مسلمان شده بود سپس به شرک باز گرديد».
ولي در تفسير خود، اين داستان را تفصيل بيشتري داده و از قول سُدِي مي‌نويسد:
«کانَ يکتُبُ لِلنَّبِي صلى الله عليه وسلم فَکانَ إِذا أَملي عَلَيهِ: سَمعياً عَليماًً کَتَبَ هُوَ: عَليماً حَکيماً وَإِذا قالَ: عَليماً حَکيماً، کَتَبَ: سَميعاً عَليماً، فَشَکَّ وَکَفَرَ وَقالَ: إِن کانَ مُحَمَّدٌ يوحي إِلَيهِ فَقَد أوُحِي إِلَي وَإِن کانَ اللهُ ينزِلُهُ فَقَد أَنزَلتُ مِثلَ ما أَنزَلَ اللهُ. قالَ مُحَمَّدٌ: سَميعاً عَليماً، فَقُلتُ أَنا عَليماً حَکيماً. فَلَحِقَ بِالمُشرِکينَ». (تفسير طبري، ذيل آية 93 از سورة انعام)

يعني: «(عبدالله بن سعد) براي پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- وحي را مي‌نوشت و چون پيامبر بر او: سمعياً عليماً را املاء مي‌کرد عبدالله بن سعد بجايش: عليماً حکيماً را مي‌نگاشت و هنگاميکه پيغمبر: عليماً حکيماً مي‌گفت، وي بجاي آن: سمعياً عليماً را مي‌نوشت. آنگاه در کار وحي به شک افتاد و کافر شد و گفت اگر به محمّد وحي مي‌رسد مرا نيز وحي مي‌آيد! و اگر خدا اين سخنان را فرو مي‌فرستد من نيز مانند آنچه خدا فرستاده نازل کردم! محمّد گفت: سمعياً عليماً، من گفتم: عليماً حکيماً! سپس به مشرکان پيوست».

بنابراين گزارش، پيامبر خدا هرگز با مشورت عبدالله بن سعد آيات خدا را تبديل نکرد بلکه اين عبدالله بود که به رأي خويش نامهاي خدا را جابجا مي‌نوشت و از سر ناداني مي‌پنداشت که او نيز شريک وحي شده و آيه نازل مي‌کند!

چهارمين تن از کسانيکه مشمول عفو پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- شدند کنيزکي بنام: فَرتَنا بود. واقدي در اين باره مي‌نويسد: 

«أَمّا فَرتَنا فَاستُؤمِنَ لَها حَتّي آمَنَتْ وَعاشَت حَتّي کُسِرَ ضِلعٌ مِن أًَضلاعِها زَمَنَ عُثمانَ بنِ عَفّان فَماتَت مِنهُ». (المغازي، ج 2،  860)

يعني: «براي فرتنا از پيامبر امان خواسته شد تا اينکه وي ايمان آورد و زندگي را ادامه داد تابه زمان خلافت عثمان بن عفّان، يکي از استخوانهاي پهلويش شکست و از اين حادثه، درگذشت».

پنجمين کس که از سوي رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- بخوشده شد، هِند بِنت عُتبَة بود که باتّفاق مورّخان در روزفتح مکه، اسلام آورد و با پيامبر خدا بيعت کرد. (مغازي واقدي، ج 2، ص 850 و تاريخ طبري، ج 3، ص 60)

ششمين تن از آنانکه مورد عفو پيامبر واقع شدند: سارَة (مولاه عمرو بن هشام) بود که ابن اسحاق درباره‌اش مي‌نويسد: 

«سارَة فَاستُؤمِنَ لَها فَأَمَّنَها، ثُمَّ بَقِيت حَتّي أَوطَأَها رَجُلٌ مِنَ النّاسِ فَرَساً في زَمَنِ عُمَر بنِ الخَطّابِ بِالأَبطَحِ فَقَتَلَها». (سيرة ابن هشام، ج 2، ص 411 و تاريخ طبري، ج 3، ص 60)

يعني: «براي ساره‌ امان خواسته شد و پيامبر او را امان داد. سپس ساره باقي ماند تا بروزگار خلافت عمر بن خطّاب، مردي سوارکار در محلّة أبطح با او برخورد کرد و در زير لگد اسب کشته شد».

نويسندة 23 سال از عفو پيامبر دربارة اين عدّه (جز عبدالله بن سعد) هيچ سخن به ميان نمي‌آورد ولي از حکم قتلشان – بدون آنکه جرائم آنان را ياد کند – البته با نام و نشان، داد سخن مي‌دهد! و کمال انصافش را به نمايش مي‌گذارد!.

سوّم آنکه: هر چند در فتح مکه، چهار تن از مشرکان بدليل (جنايات خود) گرفتار مرگ شدند ولي مي‌توان گفت که اگر آنها نيز مانند سايرين، اظهار ندامت مي‌کردند و امان و عفو مي‌خواستند بي‌گمان، مشمول بزرگواري و بخشايش رسول اکرم -صلى الله عليه وآله وسلم- مي‌شدند. امّا آنان بر جسارت خويش افزودند و خود را دچار کيفر ساختند. 

چو تو خود کني اختر خويش را بد
  
 مدار از فلک چشم، نيک اختري را!
 

يکي از افراد مزبور: عبدال