م بسته و از رسيدن پيام إلهي به خلق جلوگيري مي‌کردند».

قرارداد حديبيه، اين هر دو مانع را از ميان برداشت. بدين معني که اوّلاً حمله وهجوم کافران متوقّف گرديد و ثانياً طرفينِ معاهده، مي‌توانستند آزادانه به سرزمين يکديگر رفت و آمد کنند و به مبادلة افکار پردازند و همين امر براي پيروزي اسلام کافي بود زيرا اسلام با منطق نيرومند خود به جنگ و ستيز نيازي نداشت، تنها «محيط آزاد» براي غلبة فرهنگ اسلام بر شرک و بت‌پرستي کفايت مي‌کرد. بويژه که با صلح قريش، همپيمانهاي وي نيز دست از جنگ برمي‌داشتند و پيامبر و مسلمين براي رساندن پيامهاي إلهي به مردم فرصتي مُغتَنَم مي‌يافتند و در سطح وسيعي به تبليغ دين مي‌پرداختند.

بنابراين صلح حديبيه، طليعة پيروزي بزرگي بود که براي اسلام پيش آمد به طوريکه مورّخان نوشته‌اند در مدّت دو سال که صلح مزبور برقرار بود، بيش از تمام روزگاران گذشته، مردم به اسلام گرويدند[3]! و تاريخ به خوبي نشان مي‌دهد که بعد از دو سال، چون مکّيان پيمان‌شکني نمودند و به کشتار مسلمانان خُزاعي دست زدند، رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- با ده هزار تن[4]، مکّه را تقريباً بدون جنگ و خونريزي فتح کرد با آنکه در حديبيه بنا به گزارش جابِر بن عبدالله تنها هزار و چهار صد تن به همراه رسول اکرم -صلى الله عليه وآله وسلم- بودند: (قالَ جابِرُ: کُنّا يومَ الحُدَبِيةِ أَلفاً وَأَربَعَمِأَةٍ)[5].

پس، برخلاف نظر ساده‌لوحانه و سطحي نويسندة 23 سال، صلح حديبيه «نوعي عقب‌نشيني»! نبود بلکه «فتحي مُبين» به شمار مي‌آمد که نويد آن در بازگشت از حديبيه بدين صورت بر پيامبر خدا نازل شد: 

)إِنَّا فَتَحْنَا لَكَ فَتْحًا مُبِينًا ( (فتح: 1)

تفسير اين بشارت آسماني چنين است که مي‌فرمايد: ما در خلال صلح تو با قريشيان و همپيمانان ايشان، فتحي نمايان و پيروزي درخشاني برايت مقرّر داشتيم چنانکه مفتاح اين فتح شکوهمند در همان صلح حديبيه بدستت داده شد و طليعة فتح از آنجا سر زد. زيرا که در پي اين صلح، به زودي فتح دلها آغاز خواهد شد و روزگاري را خواهي ديد که مردمان، دسته‌دسته به دين خداي درآيند:

)إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَالْفَتْحُ * وَرَأَيْتَ النَّاسَ يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اللَّهِ أَفْوَاجًا * فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ....( (نصر: 1-3)

آري: «چون ياري خدا و فتح ببايد و ببيني که مردمان گروه‌گروه در دين خداي وارد شوند، آنگاه (به شکر اين نعمت) خداوندت را پاک شمر و او را ستايش گوي...».

سپس اين پيروزي را فتوحات ديگري در پي خواهد آمد تا اسلام به سرزمينهاي تازه برسد و همانند درختي که به تدريج سِتَبر و پُرشاخ گردد، اين ديانت آفاق جهان را فراگيرد و بر همة اديان غالب شود و تاريخ و تمدني عظيم پديد آورد، همانگونه که در پايان سورة فتح، از اين رويدادها به تصريح و تمثيل سخن رفته است: 

)هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَدِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَكَفَى بِاللَّهِ شَهِيدًا * مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَالَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ تَرَاهُمْ رُكَّعًا سُجَّدًا يَبْتَغُونَ فَضْلا مِنْ اللَّهِ وَرِضْوَانًا سِيمَاهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ ذَلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْرَاةِ وَمَثَلُهُمْ فِي الإِنْجِيلِ كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوَى عَلَى سُوقِهِ....( (فتح: 28-29)

«او است که رسولش را با پيام هدايت و دين راستين فرستاد تا آن دين را بر همة اديان چيره کند و گواهي خدا بس است. محمّد رسول خدا و همراهان وي، در برابر کافران سخت و ميان خود مهربانند. آنان را پيوسته رکوع‌گزار و سجده‌کنان مي‌بيني که فضل و خشنودي خدا را مي‌جويند. نشانة آنها اين است که در چهره‌هايشان اثر سجود نمايان باشد، وصف آنان درتورات بدين گونه آمده و مَثَل ايشان در انجيل همچون کِشتي است که نهال خود را برآوَرَد پس آنرا قوت بخشد سپس آن نهال، ستبر شود و آنگه بر ساقهاي خود بايستد آنچنانکه زارعان را به شگفتي بَرَد...»[6].

اين است تفسير آية شکوهمندي که در حقيقت، رويدادهاي آينده را پيشگويي مي‌کند و بر درستي وحي محمّدي گواهي مي‌دهد، آية اعجاب‌انگيزي که نويسندة نادان 23 سال دربارة آن مي‌نويسد: [اين محمد با نازل‌کردن سورة فتح: )إِنَّا فَتَحْنَا لَكَ فَتْحًا مُبِينًا(، عقب‌نشيني و تسليم به دستور قريش را پيروزي درخشان مي‌نامد]!.

چقدر آدمي بايد بي‌بصيرت باشد که بر پيامدهاي اين آية کريمه در همان سورة فتح ننگرد و معناي فتح مبين را درنيابد، آنگاه انديشه‌هاي کودکانة خود را دربارة (إِنّا فَتَحنا...) به ميان آوَرَد و بر آنها طعنه زند! بايد گفت که: آينه در دست داري، طعنه بر خود مي‌زني! اگر نويسندة 23 سال توفيق نداشته تا مفاهيم بلند قرآني را از خلال  آيات تابنده‌اش دريابد، امّا به هنگام سيره‌نويسي به آساني مي‌توانسته بر کتبي چون «سيرة ابن هشام» و «تاريخ طبري» نظر افکند و از آنچه که مسلمانان صدر اسلام دربارة اهميت صلح حديبيه گفته‌اند آگاهي يابد. امّا چرا او از اين نعمتِ سهل‌ الوصول بي‌نصيب و محروم مانده؟ دليلش آن است که به قول مولوي: 

چون غرض آمد هنر پوشيده شد
  
 صد حجاب از دل به سوي ديده شد!
 

ما در اينجا سخني را که ابن هشام و طبري از محمّد بن مُسلم زُهري[7] آورده‌اند نقل مي‌کنيم تا معلوم شود آنچه دربارة صلح حديبيه گفتيم با رأي مسلمانان قديم يکسان و برابر است.

ابن هشام از قول ابن اسحق چنين مي‌نويسد:

«يقُولُ الزُّهرِي: فَما فُتِحَ فِي الإِسلامِ فَتحٌ کانَ أَعظَمَ مِنهُ، إِنَّما کانَ القِتالُ حَيثُ التَقَي النّاسُ، فَلَمّآ کانَتِ الهُدنَةُ وَوُضِعَتِ الحَربُ وَآمَنَ النّاسُ بَعضُهُم بَعضاً وَالتَقَوا فَتَفا. وَضُوا فِي الحَديثِ وَالمُنازَعَةِ فَلَم يکَلِّم أَحَدٌ بِالإِسلامِ يعقِلُ شَيئاً إلاّ دَخَلَ فيهِ وَلَقَد دَخَلَ في تَينَکَ السِّنَتَينِ مِثلُ مَن کانَ فِي الإِسلامِ قَبلَ ذلِکَ أَو أَکثَر». (سيرة ابن هشام، ج 2، ص 322 و تاريخ طبري، ج 2، ص 638)

يعني: «زُهري گويد: هيچ فتحي در اسلام بزرگتر از فتح حديبيه رخ نداد زيرا تا آن روز هرگاه که مردم با يکديگر روبرو مي‌شدند کارشان به پيکار مي‌کشيد. از آن پس، چون صلح پيش آمد و جنگ از ميان برداشته شد و مردم از يکديگر ايمني يافتند، به هنگام ملاقات با هم به بحث و مناظره مشغول مي‌شدند و با هيچ کس که چيزي مي‌فهميد دربارة اسلام سخن نگفتند مگر که به دين اسلام درآمد. و در مدّت دو سال (که از صلح حديبيه گذشت) شمارة افرادي که مسلمان شدند به اندازة کساني بود که پيش از صلح، به اسلام درآمده بودند يا به بيش از آن عدّه رسيد».

ابن هشام پس از نقل گفتار محمّد بن مُسلم، خود چنين اظهارنظر مي‌کند: 

«وَالدَّليلُ عَلي قَولِ الزُّهرِي أَنَّ رَسولَ اللهِ صلى الله عليه وسل